الف) - شعر عنکبوت از جواد مهدی‌پور:

1- شعر:



عشق را قربـانی راهِ هـوس کردن خـطا ست
خودسرانه شاخه ی گل را هَرَس کردن خطا ست

در بیابانِ طلب ، پا بر رکابِ باد باش
گوشه گیری مثلِ ارباب هوس کردن خطا ست

راهِ دوری پیش رو داریم چون در زندگــی
چشم بر آیینه بستن ، رو به پس کردن خطا ست

سـایه بر بی سایه افکنـدن ، شکوهِ دولت ست
این هُمـای بختَــور را در قفس کردن خطا ست

در خراب آبادِ دنیــا ، پا به پایِ عنکبوت
تار و پودِ خویش را دامِ مگس کردن خطا ست

دل ، سیاه از زندگی با تنگ چشمان می شود
آب باران را نثارِ خـار و خس کردن خطا ست

در تجلیگاهِ دل ، با دیده ی کوتاه بین
اقتباسِ روشنایی از قبس کردن خطا ست

نفسِ نااهلانِ عالم ، قابل تعلیم نیست
این سگِ ولگرد را چندین مَرَس کردن خطا ست

هی نَفَس دریوزگی باید کنی در راهِ دور
زندگی با پوچ گویی چون جرس کردن خطا ست


2- نقد شعر (فریبا نوری):

غزلِ منسجم و خوش‌ساختی که از نظر موسیقی، تصویرپردازی و پیوستگیِ معنایی، بسیار حساب‌شده پیش می‌رود. تکرارِ «خطاست» هم به‌خوبی ستونِ اخلاقی شعر را ساخته و به آن لحنِ خطابیِ قاطع و قابل تأملی داده است؛ لحنی که با تصاویر روشنی مثل باد، آینه، هما، عنکبوت و دام، یک دستگاه فکری روشن را پیش چشم مخاطبان خود می‌گذارد.
نکته‌ای که به‌عنوان خواننده و مخاطب شعر به ذهنم رسید این است که من فکر می‌کنم موارد مورد نظر شاعر، الزاما و همیشه "خطا" نیستند.
در زندگی و اخلاق و عرفان،
گاهی خلوت، اختلاط است اما گاهی هم واجب و ضرورت و مقدمۀ جلوت است،
گاهی توقف و مکث در مسیر، عین رشد است
گاهی بازگشت به نقطۀ آغاز یک مسیر، نوعی دورخیز و مقدمۀ جهش است
حتی «انکار«، «حیرت» و «سرگشتگی» مرحله‌ای هستند از مراتب کمال.
تار عنکبوت در قرآن، نماد سستی خانه کفر است، اما در ادبیات عرفانی گاهی نماد «صبر» (عنکبوت برای شکار صبر می‌کند) یا «تقدیر» است. همچنین دربارۀ عنوان و تصویر «عنکبوت» نیز، در کنار خوانش شناخته‌شدۀ قرآنی از سستیِ تکیه‌گاهِ غیرالهی، در ادبیات عرفانی و تمثیلی، گاه معانی دیگری هم از آن استنباط شده است؛ مثل صبر (عنکبوت برای شکار صبر می‌کند) یا تقدیر. از این منظر، ساختن «تار و پودِ خویش» برای «به دام انداختن مگس» همیشه الزاماً دام نیست و در برخی خوانش‌ها می‌تواند پناه یا سازوکارِ بقا تلقی شود.
ز همین رو، برای من این پرسش پیش آمد که این درجه از قطعیت در خطا دانستنِ همۀ این وضعیت‌ها، آیا با تنوع تجربه‌های معنویِ ثبت‌شده در سنت عرفانی ما هم‌خوان است یا نه؟ خوشحال و سپاسگزار می‌شوم نظر شاعر ارجمند را در این باره بدانم.

ب) شعر «سکون» از رضا شاه‌شرقی:

1- شعر:

زمان می‌بلعید
واژه‌ها روزه

2- نقد شعر:

سکون، زمان را می‌بلعد و زمان، واژه‌ها را. اما واژه‌ها نمی‌توانند مقابله به مثل کنند و چیزی را ببلعند چون روزه هستند پس به سکوت می‌رسند و سکوت، سکون می‌آورد و سکون، زمان را ....
و ما در لوپ جانفرسایی گیر می‌افتیم.

تفسیر نوری بر این شعر.

ج) شعر «عشق و نفرت» از احمد پویان‌فر

1- شعر:

عشق
شریان روشن خون
از قلب به اندام هاست
نفرت
پمپاژ تیرگی به قلب هاست
انتخاب
به دست آدم‌هاست

2- نقد شعر (فریبا نوری):

درود.

اگرچه ما به هر دو رگ (سرخرگ و سیاهرگ) نیاز داریم تا زنده بمانیم، شاید برای «انسان» بودن، نیاز باشد که اجازه ندهیم «نفرت» مثل دی‌اکسید کربن، بخشی طبیعی از چرخۀ احساسی ما تلقی شود.
البته شاعر می‌خواهد بگوید نفرت مثل دی‌اکسید کربن نیست که تولیدش طبیعی و دفعش واجب باشد، بلکه سمی است که اختیار تولیدش دست انسان است و از منظر شاعر اصلاً نباید تولید شود که سر دفع ونحوۀ دفعش بحث داشته باشیم چون این سم به خود قلب (روح آدمی) برمی‌گردد.چنین مفهومی از تمثیل قلب اگرچه فهمیده می‌شود اما به زعم نگارنده بهتر بود یک سیستم زیستیِ غیر اتوماتیک برای تمثیل استفاده می‌شد. با این وجود حرف و موضع شعر شفاف و رساست و اگر به عنوان یک «بیان احساسی» خوانده شود، کارکرد تاثیرگذار و قوی خودش را دارد.

ج-

1- شعر (تبارعبور)

در ازدحام صداهای بی‌قرار برون
نشسته‌ام لب یک ایست بی‌چراغ و جنون

هزار راه گشوده‌ست و هیچ رهبر نیست
که سمت قطب‌نمای دل است بغض درون

کسی مرا به خود خویش وا نخواند هنوز
شکسته آینه‌ام زیر بار وهم فزون

میان رفتن و ماندن معلقم، خاموش
نه پای رفتنم از شهر و نه به سینه سکون

اگرچه گم شده‌ام در غبار بی‌سمتی
هنوز می‌تپد امید بازگشت درون

به جست‌وجوی خودم در عبور آینه‌ها
کشیده‌ام نفسی تلخ از هوای جنون

زمان به شانه‌ی من دست سرد می‌ساید
و می‌چکد شب ممتد به زخم بی‌قانون

نه سایه‌ای که پناهم دهد ز تیر قفا
نه شانه‌ای کندم ازشب فراق مصون

ولی هنوز در این انحنای تاریکی
جرقه‌ای‌ست ز عمق دلم، نه وهم و فسون

اگر جهان همه دیوار شد، چه باک از آن
من از تبار عبورم، نه اهل خوف و سکون





مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن
بحر مجتث مثمن مخبون محذوف

2- نقد شعر (فریبا نوری):

درود.
شعر در یک اقلیم کاملاً درونی شکل می‌گیرد:
ازدحام، بی‌چراغی، فقدان رهبر، قطب‌نمای دل، بغض، آینه‌ی شکسته، تعلیق میان رفتن و ماندن.
این‌ها عناصر آشنای شعر معاصرند، اما نکتۀ مهم این است که شاعر آن‌ها را به وضعیت شخصیِ زیسته تقلیل می‌دهد نه به بیانیۀ جمعی یا استعاره‌های کلان. مثلاً در بیت:

هزار راه گشوده‌ست و هیچ رهبر نیست
که سمت قطب‌نمای دل است بغض درون

دو سطح هم‌زمان داریم:

یک سطح بیرونی که کثرت راه‌ها و فقدان جهت است
و یک سطح درونی که بغض در آن به‌مثابۀ قطب‌نما عمل می‌کند
و این تعادل، شعری را که مفهوم مدرن و معاصرِ «تعلیقِ وجودی» را با زبان و موسیقی کلاسیک به تصویر کشیده، از «شعار گم‌گشتگی» نجات می‌دهد.
باید توجه کرد که این شعر روایت‌محور نبوده و از نوع مکاشفه‌ای نرم و تدریجی‌ست.
مکاشفه‌ای که از «نشسته‌ام لب یک ایست» (تعلیق کامل) شروع گردیده، و به «من از تبار عبورم» (بیانِ تصمیمِ وجودی) ختم می‌شود.
نکتۀ مهم در این حرکت این است که این عبور، عبورِ قهرمانانه یا حماسی نیست. عبوری‌ست که هنوز زخم دارد، هنوز شب ممتد روی شانه می‌چکد، هنوز پناه و شانه‌ای نیست یعنی شعر به امید دروغین دل نمی‌بندد.
مصراع « و می‌چکد شب ممتد به زخم بی‌قانون» مصراعی کلیدی در نظام معرفت‌شناختی این شعر است به‌ویژه تصویر «شب ممتدی که می‌چکد» هم تصویری حسی‌ بوده، هم دارای ماهیت زمانی‌ست و از همه مهمتر با «زخم» پیوند ارگانیک دارد.