۱ـ شعر (سماعِ سرخ بر تیغِ روزگار)

در میانه ی میدان
آنجا که غبارِ ملالت
بر چهره‌ی آینه نشسته است،
من ایستاده‌ام
با تنی که پیراهنش
از تار «صبر» و پودِ «تاول» است.

رنج
رج به رج بر پوستم کنده کاری شده
و من این جراحتِ کهنه را
چون شالی ابریشمین بر شانه می‌اندازم.
جهان اگر تازیانه می‌زند
من هجایِ فرودِ تازیانه را
به «نت» بدل می‌کنم.

این نه تسلیم است،
نه کرنش در آستانه‌ی تاریکی،
که غُرشی‌ست موزون در دهانِ پوچی.
ببین چگونه سوگ را تسخیر کرده‌ام!
چگونه در هر چرخِ این رقصِ خونین،
اندوه را زیرِ پا لِه می‌کنم
تا حماسه جوانه بزند.

ما رفیقانِ روزهایِ شکنجه‌ایم
آنان که آموختند به سازِ ناسازِ دهر
چنان برقصند که استخوانِ فاجعه
ترک بردارد.

دشنه اگر بر گلوست،
آوازِ ما رساتر می‌شود
و اگر زمین میدانِ مکر و نامردی‌ست،
رقصِ ما تجلیِ شرفِ پنهانِ خاک است.
بنگر به این پرفورمنسِ بی‌پایان

ما از گدازه‌ی داغ درفش ساخته‌ایم
و زیرِ شمشیرِ غمش
نه خمیده که رقص‌کنان
به پیشوازِ ابدیت می‌رویم...

آری،
این رقص،
تنهاییِ ماست که در برابر سقوط،
قد علم کرده است.

- مریم نقی پور خانه سر

۲ـ نگاهی به شعر (فریبا نوری)


درود.
شعر به خوبی نشان می‌دهد که با شاعری قوی، مسلط و آگاه به ابزار شاعرانه رو به رو هستیم؛ و مهم‌تر از همه اینها شاعری آگاه به «جای ایستادن» خود در شعر امروز.
چند نکته کلیدی به چشمم آمد:
منطق مسلط شعر (رقص به‌مثابهٔ کنشِ وجودی) عالی بود. توجه کنیم که
اینجا «رقص» صرفاً تصویر یا آرایه نیست؛ یک نوع «صورتِ زیستن» در وضعیتِ فاجعه است. مردمی که این صورت زیستن را انتخاب می‌کنند ، چه می‌خواهند بگویند؟ شاید این که تسلیم تاریکی نمی‌شوند و در برابر، با در آستانه آن کرنش نمی‌کنند. پس چه می‌کنند؟
شاعران هوشمند مثل شاعر این شعر، خیلی خوب و زود پی می‌برند که وقتی مردمی، رنج، را به ریتم، نت، سماع و «پرفورمنس» بدل میکنند، دارند در شرایط انفعال اجباری، غیر انفعالی عمل می‌کنند و این پیام را به خود و دیگران می‌رسانند که بدنِ زخمی, قربانی، مظلوم یا برهنه نیست بلکه تن دارد، پیراهن دارد، و رنج را بر پوستش حکاکی می‌کند:

«پیراهنش
از تارِ صبر و پودِ تاول است»
«رنج
رج به رج بر پوستم کنده‌کاری شده»

به همین دلیل است که بدن، عنصر بسیار پررنگ و مهمی است در این شعر که هم میدان نوشتار است، هم لوح حکاکیِ تاریخِ رنج .

همچنین شاعر به‌نکته‌ای ظریف آگاه بوده است و آن این که چگونه باید زخم را به فرم بدل کند:

«این جراحت کهنه را
چون شالی ابریشمین بر شانه می‌اندازم»

اینجا خطر زیباسازیِ درد وجود داشت اما شاعر با «کنش‌مندی» آن را به زبان تبدیل می‌کند.

از دیگر نقاط قوت‌ جدی شعر، پیوند آگاهانه‌ مفاهیم با موسیقی است:

«هجایِ فرودِ تازیانه را
به «نت» بدل می‌کنم»

«غرشی‌ست موزون در دهانِ پوچی»

این فقط بازی زبانی نیست؛ شاعر دارد
شعر را از شعار نجات می‌دهد و به آن بُعد زیبایی‌شناسانه‌ اندیشیده شده، می‌بخشد.
یکی از جاهایی که شعر نزدیک بود شعاری شود اینجا بود:

«ما رفیقانِ روزهایِ شکنجه‌ایم»

«ما» در اینجا در لبه تیغ قرار دارد:

از یک سو، شعر را از خودگویی فردی بیرون می‌کشد و به تجربه‌ای جمعی وصل می‌کند

از سوی دیگر، خطر نزدیک‌شدن به لحن بیانیه‌ای و شعاری را در خود دارد.

خوشبختانه شاعر با تصویرسازی‌های جسمانی و حرکتی (رقص، استخوان، فاجعه) اجازه نمی‌دهد شعر به شعار بلغزد؛ هرچند این بخش از نظر تراکم زبانی، کمی مستقیم‌تر از بخش‌های آغازین است.

اما پایان‌بندی: ایستادن در تنهایی، پیروزی ارزانی نیست و این یک
پایان بسیار هوشمندانه را برای شعر رقم می‌زند:

«این رقص،
تنهاییِ ماست که در برابر سقوط،
قد علم کرده است»

در این پایان بندی، شاعر نه وعده‌ نجات می‌دهد، نه نویدِ پیروزی قطعی
اما ((ایستادن)) اتفاق افتاده، و همین کافی‌ست برای انسان و برای شعر.

به طور خلاصه، می‌شود گفت که شاعر طرز فکر جاری در شعر را به صورت شعاری تقدیس یا انکار نکرده بلکه آن را به فرم، ریتم و کنش شاعرانه بدل کرده. و به همین دلیل است که خواننده هم مانیفست نمی‌خواند، شعر می‌خواند.

اما سطری که بیش از همه باعث شد نگارنده بر این شعر مکث کند و بنویسد، این سطر بود:

بنگر به این پرفورمنسِ بی‌پایان»

در ادبیات نمایشی و هنر معاصر، «پرفورمنس» یعنی آنچه به تماشا نشسته‌اید روایتِ نیست، بازنماییِ نمادین نیست، بلکه اتفاقی ست که همین حالا، با بدن در خطر ، و در زمان حال، دارد رخ می‌دهد.
در پرفورمنس اجراگر اغلب تنهاست، حتی اگر جمعی باشد، تنهایی بدن هر اجراگر در آن حفظ می‌شود.
حال توجه کنیم و لذت ببریم از این که این «پرفورمنس بی پایان» کجا آمده: قبل از دو بند آخر, یعنی قبل از پایان بندی. پس این پایان، پرفورمنسی بی پایان است.