1- شعر (تابش نور)


کلمه
معنا نیست
تلنگری
ابزاری ست
که به یاد می آورد
تجربه ی
زیسته یِ
معنا را


درسکوت ناب
فوران می کند
رگبارِ آن
بی رسوخِ کلمات



واژه
صندوقچه ای
حفظ می کند
خاطره از
بارمعنایی
که در تجربه بوده
ودیگر نیست
باانعکاس واژه ،

می توان
سایه ای از تابش نور را فهمید
واژه ، هیچ کاره است
واژه
به یاد می آورد
حاطره های بی جان
واژه ،
سیاهچال است
درخود فرو می برد
مرغابیانِ بی اعتمادِ
ازخود گسسته را
به قدمتِ
خروجِ از جنتِ
آدم و حوا



گنجینه ی سیّال
درعمق شناوراست
زخمی که
بافهمِ آن
تابی نهایت را
بی واژه
می توان رصد کرد



هرگز
به تابش تکراریِ ذهن ،
اعتماد مکن ؛
گمراهی
خطا
انحراف
کسالت
اصطکاک واژه است

باپردازشِ ذهن
چالش دردناک
باچشمان شُسته ، می توان
خطای کلمه را فهمید



ذهن
لیس می زند
بافاصله
برگهای خشکِ
پشتِ شیشه
وقفس می سازد
باکلمه ها ،
وفریب طعم یقین
پرنده ی آشفته را



تابش نور
درکلمه نیست
باسکوت ناب
درژرف ما
متجلی ست
پرتوحقیقت
درنگاهِ تازه ، می گردد آشکار


2- نقد شعر (فریبا نوری):

درود.
شعر به طور خاص تحت تأثیر کریشنا مورتی است با عرفانی "شخصی‌" شده. نشانه‌ها روشن‌اند:
«کلمه معنا نیست»
بی‌اعتمادی رادیکال به زبان
اصالت تجربهٔ بی‌واسطه
«ذهن» به‌عنوان منبع فریب
«سکوت ناب» به‌ مثابۀ لحظهٔ مکاشفه
در این سنت:
حقیقت پیشازبانی است
زبان، گام «بعدی» و ثانویه است
رنج، بیشتر حاصلِ خطای ادراک است تا شکافِ هستی.
پس شعر از موضعی می‌آید که زخم را "سوء فهم ذهنی"، سکوت را "رفع خطا"، و نجات را "دیدنِ درست" می‌داند.
با این همه شعر در چند نقطه به طور شگفت‌انگیزی به الهیات منفی در مسیحیت نزدیک می‌شود:

«واژه، صندوقچه‌ای‌ست
حفظ می‌کند
خاطره از بار معنایی
که در تجربه بوده
و دیگر نیست»

این دقیقاً شبیه نگاه آگوستینی به زبان است.
در الهیات منفی مسیحی هم:
واژه، خدا نیست
نام، حقیقت را در خود نمی‌گنجاند
زبان، حافظهٔ حضور است نه خودِ حضور.
همچنین این نوع الهیات، به یقینِ ذهن انسان بی‌اعتماد است بنابر این:
با یقین‌های آرام‌بخش دشمن است
ایمان را با قطعیت اشتباه نمی‌گیرد.
در شعر هم می‌بینیم که شاعر همین "نقد بت‌سازی ذهنی" در الهیات منفیِ مسیحی را تصریح می‌کند:
«هرگز
به تابش تکراریِ ذهن
اعتماد مکن».
اما در عین حال شعر با این نوع الهیات اختلاف نظر اساسی هم دارد. گسست‌ها از مفهوم «زخم» و «سکوت» و «کلمه» در ادبیات مسیحی مذکور و ادبیات این شعر می‌آید:
در الهیات مسیحی:
زخم فهمیده نمی‌شود
زخم حل نمی‌شود
زخم باقی می‌ماند
و کلمه با این زخم گشوده و همیشگی، همراه می‌شود
اما در این شعر، زخم:
تنها ابزاری برای عبور است
پلی است به سوی ادراک بی‌واسطه
و چیزی‌ست که با فهم آن می‌توان «تابی نهایت» را رصد کرد.
همچنین در ادبیات مسیحی، بر خلافِ نگاهِ تصریح‌شده در این شعر،
"سکوت"،
پاسخ نیست. درمان یا شفا نیست. روشی برای آشکارکردن حقیقت نیست. پرده‌ها را کنار نمی‌زند و جایگزینِ کلمه هم نمی‌شود. سکوت در ادبیات مسیحی، همان شهادتِ صلیب است بر جراحت و زخمِ «کلمه».
این تفاوت‌ها کوچک نیستند اما حالا که بحث به اینجا رسید، اشاره به یک نکته و یک مقایسه شاید خالی از لطف نباشد.
در تقویم آیینیِ مسیحی، جمعه معادلِ صلیب، فریاد و خون است.
یکشنبه، معادلِ قیام، نور و اعلام. و شنبه: هیچ: نه موعظه‌ای هست
نه معجزه‌ای هست. نه کلمه‌ای تازه: خدا مرده است و هنوز برنخاسته
و کلیسا ساکت است. به همین دلیل در این الهیات، مفهومی داریم به نامِ «سکوتِ شنبۀ مقدس». خلاصۀ این نگاه معنوی به سکوت زخمی و مصلوبِ «کلمه»، این است که شنبۀ مقدس، گذرگاهی عجول به سوی نور نیست بلکه "ماندن در فاصله" برای فرصت دادن به تجلیِ دوبارۀ نور است.
اما در شعر «تابش نور»، سکوت،حاصلِ بی‌اعتمادی به ذهن است. نتیجهٔ کنار زدنِ واژه‌هاست و از همه مهم‌تر، "شرطِ" آشکارشدنِ نور است.
«تابش نور
در کلمه نیست
با سکوت ناب
در ژرف ما
متجلی ست».
شباهت‌ها و تفاوت‌هایی بین این دو نگاه هست. من بر تفاوت‌ اصلی تمرکز می‌کنم: سکوت در الهیات مسیحی، پیامدِ طبیعیِ زخم و مصلوب‌شدنِ کلمه است. سکوت در این شعر، یک انتخاب آگاهانه برای دیدنِ نور است. یعنی در این شعر "نور" در درون ما متجلی است باید از سیطرۀ کلمات رها شویم و از زخم‌هایمان عبور کنیم و به سکوت برسیم تا بتوانیم نور موجود را ببینیم. حال آن که آن ادبیات و الهیات به ما می‌گوید: زخم، نقص نیست. خطای ادراکی هم نیست. مرحله‌ای برای عبور هم نیست.
و اینجاست که یک پرسشِ حساس و تیز بروز می‌کند: کدام‌یک، راهِ رستگاری نیست؟
با احترام به نگاه شاعر، نگارنده معتقد است راهِ پیشنهادیِ جنابِ ناظمی و هر عرفانِ دیگری که زخم را به توهمِ ذهن تقلیل دهد و رنج را محصولِ ناآگاهی بداند، و انکار واقعیت را با تابش نور یکی بگیرد؛ از ورود به راهِ رستگاری می‌گریزد. چون رستگاری از نگاهِ من، درست از جایی آغاز می‌شود که دیگر هیچ چیز نمی‌تواند زخمِ انسان، نور، و کلمه را انکار کند یا توضیح دهد.