نگاهی به شعر سرطان عزیز از سلمان مولایی
1- شعر (سرطان عزیز ...)
دارم از دست می روم قطعاً
سایه ای مرده در درون تن ام
مثل در ها ی رو به رو ی من
باید از بودن ام فرار کنم
سرطان عزیز م امشب گفت
باید از سر نوشت در به در م
از قطار ی که در سر م می خفت
از خدا ی همیشه بی نظر م
باید از خانه ای که دیوار ش
برج قربانی کبوتر ها ست
از شب نفرتی که انکار ش
علت کشتن برادر ها ست
باید از سینه ی ستبر ی که
ابتدا ی گلوله باران شد
از عبور خسیس ابر ی که
عاقبت عاشق بیآبان شد
باید از کوچه ها ی خون خوار ی
که در این شهر مرده می لولند
از پری زادگان بیماری
که گرفتار زجر سلول اند
از خدایان دوره گرد ی که
روضه ها ی شکنجه می خوانند
از رجزخوانیِ نبرد ی که
دختران ، مرد ها ی میدان اند
باید از قدرت بلوغ بشر
در تعالیم ذبح اسماعیل
گندمی که نشد نصیب پدر
از بقایای ی خرمن قابیل
باید از باید ی فرار کنم
که در این جمله کاملاً پیدا ست
باید این واژه را دچار کنم
به هجایی که هجو مطلق ها ست
باید از «تا ابد» فرار کنم
زندگی در همین غزل جاری ست
لحظه ی زنده را شکار کنم
که زمان مثل اسب عصار ی ست
باید از فکر گریه دار ی که
در سر م ایده ی فرار انداخت
از سحر گاه سوگ وار ی که
به گلو ی ام طناب دار انداخت
باید از کنج امن زنجیر م
تا گذرگاه وحشی پرواز ...
من به جبر جهان نمی میرم
با من آغاز می شود اعجاز
در گلوی ام پرنده ای خواب است
در سر م صبح اول دی ماه
خانه ام در مسیر سیلآب است
در تن ام اشتیاق قربان گاه
روی قلب درخت فرتوت ام
کودکی اسم قهرمان اش را ...
مادر ی می زند به تابوت ام
میخ لب ها ی نوحه خوان اش را
شاعر ی در سر م سکونت داشت
که صدای اش شبیه شیطان بود
شعر ها ی اش تم خیانت داشت
هرگز از خنده مصرعی نسرود
در نفوذ نگاه رنجور ش
گرگ دیوانه ای مرا می خواند
که بیان بلیغ دستور ش
در سطور قصیده ام جا ماند
این غزل یادگار ی او بود
که به سنگ صبور ی ام حک شد
رو به رو ی ام در ترانه گشود
باعث آیه ای مبارک شد :
« مرهم از زخم کاری ات بر دار
تا که رنگ اش به رقص بر خیزد
مثل دیوانه ای که در بر یار
جان به جام شراب می ریزد
صخره ی داغ دار بی پروا
ماه را تشنه ی پلنگ ات من
خواب خیس خلیج سرخ ات را
غرق چاووشی نهنگ ات کن
شاعر باد ها ی بی پرده
شیشه ی استعاره را بشکن
از تقاص گناه نا کرده
شانه ات را خلاص کن لطفاً »
20 بهمن بی ماه 1404
2- نقد شعر (فریبا نوری):
درود.
مرکز ثقل اصلی شعر ، فرار است. اما نه فرار فیزیکی، فرار روانی. شاعر در هفت بند از فرار صحبت میکند:
فرار از باید، فرار از تا ابد، فرار از روایتهای آماده (خدای همیشه بینظر و خدایان دوره گرد، جبر و تقدیر، تاریخ، قربانی وو تعالیم ذبح اسماعیل).
این بایدها اخلاق نیستند، زنجیر هستند. شاعر در واقع میخواهد از زنجیرهای تاریخی فرهنگی بگسلد.
راوی فعلا نمیخواهد نجات پیدا کند. میخواهد نحو و دستور نجاتش را عوض کند.
بیت « من به جبر جهان نمیمیرم، با من آغاز میشود اعجاز) یک نقطۀ عطف است. شاعر از موقعیت قربانی خارج میشود و اختیارِ نسبت خود با مرگ را به دست میگیرد. این لحظه، لحظۀ آزادی است. این آزادی از جنس فرار نیست از جنس پذیرش به صورتی آگاهانه و خلاقانه است. اعلام موجودیتی که در تصویرهای شاعرانه و لایههای معنایی بعدی کامل میشود.
نسبت شعر با دین و تاریخ و سنت مثل همۀ اشعار شاعر نسبتی استعاری انتقادی است که به طور همزمان بلوغ معرفتشناختی و نقد خشونت مقدس را بازنمایی میکند.
عنوان شعر که پارادوکسی از جنس اکسیمورون (تضاد ظاهری) دارد؛ تجربۀ سایهای مرده در درون تن است که مرگ و محبت را توأمان دارد (نه از آن جهت که بیماری را تقدیس کند بلکه) به جهت تجربهای اجتناب ناپذیر که شاعر با آن ارتباط برقرار میکند تا بتواند از هفت زندانِ «باید» عبور کند و شیشۀ استعاره را بشکند و مرهم از زخم کاریِ خود بردارد.
شعر، ضد مرگپرستی است و این به معنای ترس از مرگ نیست بلکه به معنای رد تقدیرگرایی و انتخاب زندگی در هر لحظه است حتی در سایۀ مرگ.
در واقع سرطان عزیز، شعری است که بیماری را بهانهای برای نقد ساختارهای خشونتآفرین جامعه قرار داده تا انسانیت را بازیابی کند. انسانیت (یا انسان آزاد از بایدها) که در تاریکی به دنبال نور آماده نیست بلکه به دنبالِ به رقص درآوردنِ تاریکی است.