نگاهی به شعر مجوس از سلمان مولایی
1- شعر:
مجوس ...
در جان من جنون تو آغاز ماجرا ست
آغاز فتنه ای که در عطر تو ریشه داشت
عطر ی که خالق هیجان فرشته ها ست
وقتی خدا نهال غزل در پیاله کاشت
در حیرت ام حلاوت شعر ت حلول کرد
سین سبو ی سرخ لب ات عید واژه ها ست
صبح ات دلیل تیرگی ام را قبول کرد
ماه هلال من به محاق تو مبتلا ست
زلف ات ظرافتی ست که بر سنگ سینه ام ...
از مَدّ دامن ات نفس باد می شکفت
در شاه کار نقش تو من پس زمینه ام ؛
مرد ی که از ازل غزل از قامت تو گفت
وقتی که عشق منتظر خواندن تو بود
ترس ات حریق گریه شد و در صدا گرفت
دیوار شب دریچه ی روز مرا ربود
آه قلم گلو ی سکوت تو را گرفت
داغ من از وقوع غروب تو تازه بود
آلوده ام به آیه ی خونین گفتن ات
پیغمبر ت به اسم تو قرآن غم سرود
باغ بهشت گوشه ای از نقش دامن ات
در پیله ی مکاشفه ام لانه می کند
پروانه ات که در سر من چشم تر کشید
جز تو کسی به پا ی دل ام سر نمی کند
خون مرا بلور گلو ی تو سر کشید
درد مرا ندیده نگاه نماندن ات
تیغ ضخیم پرده رگ ماه را برید
بعد از نزول لعنت از دست دادن ات
این سوره را رسول مجوس تو آفرید ؛
ایمان نیآورید به این دین بی خدا
تورات من پر از کلمات نشُسته است
انجیل کهنه ام سرطان ها ی بی صدا
روح القدس کنار یهودا نشسته است
تابوت تیرگی عرفات جنازه ها ست
احرام مرگ بر تن دی ماه بسته اند
کابوس کعبه دیدن تنهایی خدا ست
سعی صفا به سنگ تمکن شکسته اند
قانون نا نوشته ی این قوم کشتن است
هر کس که زور دارد و زر با خدا تر است
داغی که بر گلو ی عزا دیده می نشست
این روز ها به گوش خلایق مکرر است
آژیر مرگ خاطره ای کودکانه بود
وا مانده در بلوغ غم انگیز درد مان
دیوار مدرسه هدف توپ خانه بود
آماده ی شکستن شوق نبرد مان
سوت قطار قاتل خواب کلاغ شد
دریا دچار اختگی رودخانه ها
سقف سفید زخمی دود چراغ شد
کشتی اسیر رعشه ی دستان ناخدا
آیینه ات هر آینه در چهره ام شکست
بر صورت ام سخاوت صد زخم تازه داد
ققنوس غصه بر سر خاکـــــستر م نشست
انگور بسته تن به بلوغ سبو نداد
این خانه از غیاب غلیظ ستاره سوخت
وقتی چراغ جرأت روشن شدن نداشت
فرمان مرگ ، سینه به دیوار کهنه دوخت
سرب مذاب بذر حیاتی دوباره کاشت
تن می زنند ثانیه ها از سحر شدن
شام عزا به بختک ماتم مسلح است
پر می شود قصیده ام از غربت وطن
ناف مرا قلم به سطور نگفته بست
هر چارپاره قصه ی یک عمر مردن است
جان کندن کسی که به آبی نمی رسد
بر روی میله خطّ دقایق شمردن است
چشم مرا بدون تو خوابی نمی رسد
خوابی که با تو در لب دریا قدم زدن
هر چند کفش من پر از اصرار ماسه ها ست
از زخم بوسه ات دم رفتن قلم زدن
چیز ی شبیه خلق غزل در حماسه ها ست
در خواب هم تن ام به تن درد می خورد
کابوس کهنه مونس تنها یی من است
تیغ نبودن ات نفس خسته می برد
قلب ام همیشه تشنه ی زخم از تو خوردن است ...
2- نقد شعر (فریبا نوری):
درود
و درد و داغ،
آخرین امکان معنا را باز هم در اوج گرفتن غزل دیده و به زیبایی آفریده است.
این یک امید ساده لوحانه در دل تاریکی مطلق نیست.
یک امید رمانتیک هم نیست.
بازنمایی شکوه توانایی تکنیکی شاعر هم نیست
این یک امید وجودی است
در زمانی که
وطن زخمی و داغدار است
ایمان از اساس فرو پاشیده
عشق غایب مطلق است
تاریخ و سیاست در چرخه ای از کشتن انسان و انسانیت ایستاده است
و آینده مسدود به نظر میرسد،
شعر نمیتواند وعدۀ سحر بدهد، اما میتواند نشان دهد با وجود همه چیز، هنوز شعر زنده است و شاعری وجود دارد که میتواند چهار پاره های قصه مردنش را بگوید و با شهادت خود قانون و جهان سکوت را بشکند.
این تغزل، فانوس نیست که ادعای روشن کردن داشته باشد.
زغال سرخی است زیر تلی از خاکستر که اگر روشن نمی کند خاموش هم نمی شود.