نگاهی به شعرهای بهمن ماه سایت
الف)
1- شعر (خفتگان شام بی پایان) از قاسم ساروی
.
شرمنــده ی جــاوید تاریخیـــم
مـــا سرخوشان مست نـــادانی
تسلیـــم محض هرچه نـــادیده
مغلوبـــه ی افـــکار حیـــــوانی
مـــا زخمیـــان نفــرت و جهلیم
جهــــلِ بسیط قوم نـــادانــــان
دلخوش به اوهامی پر از نکبت
مـــا خفتـــگان شـــام بی پایان
تــابوت ســرد عمرمان بر دوش
تلخنـــد فتح جهــــل مان بر لب
صـــد آفتـــاب بی رمق در ذهن
ترجیح مـــرگ دیگــــران بر تب
نســـرین و نـــرگس زخمی و پرپر
هنگامه ی نـــابــودی گل هاست
فصـــل لگـــدکوب شقــــایق ها
یعنی که دیگــــر آخـــر دنیاست
آن ســـوی اذهــــان پریشــــانی
بـــایـــد که شهر دیگـری بـــاشد
یـــک آسمـــــان ســـــاده ی آبی
بـــایـــد مکان بهتـــــری بـــاشد
قــــاســــم ســـــــاروی
.
2- نقد نگارنده (فریبا نوری) بر این شعر:
درود.
"جهل بسیط قوم نادانان"
به نخواستنِ دانستن بیشتر اشاره دارد تا به نتوانستنِ آن
لذا تمامی ندارد و شامی بی پایان را رقم میزند.
اوج شعر به نظرم اینجاست:
تابوت سرد عمرمان بر دوش
تلخند فتح جهلمان بر لب
تصویری فشرده، کنایی و چند لایه:
ما زنده نیستیم مردیم اما مردگانی که خودمان داریم تابوت خود را حمل میکنیم و از اینکه چنین جهلی را فتح کردهایم لبخند تلخی به لب داریم.
پایانبندی شعر، قید (باید) همزمان احتمال وجود شهر بهتری را در آنسوی اذهان پریشانی، ضرورتش، و نیز (بهتر است که باشد) را کدگذاری میکند. این نوعی پناه بردن به افق امن در فضای خشونت است. افقی که وجودش قطعیت کامل برای شاعر ندارد، ترجیحش این است، ضرورت وجودش را حس می کند و احتمال هم می دهد که باشد.
بنابر این "باید" در اینجا:
امر اخلاقی قاطع نیست (مثل بایدهای ایدئولوژیک)
قطعیت هستیشناسانه هم ندارد (شاعر نمیگوید: هست)
حتی کاملا آرزو هم نیست (شاعر نمیگوید کاش بود یا کاش باشد)
بلکه:
احتمال است (معادل شاید، به معنی ممکن است)
ضرورت روانی اخلاقی است (معادل شاید، به معنی سزاوار است)
ترجیح است (معادلِ (بهتر است که باشد) )
خب اینجا این سوال پیش میآید که چرا شاعر از قید (شاید) استفاده نکرده؟
به نظر من به این دلیل که اگر شاعر بعد از انباشت خشونت، جهل، مرگ و تباهی، همین "احتمالِ شهر دیگر" را هم نگذارد، شعر و زندگی به بنبست وجودی میرسد.پس نوعی الزام هم در آن هست. الزام به وجود چیزی شبیه حداقلِ ممکن برای امکانِ ادامۀ زیستن.
بنابر این یک بار دیگر پایانبندی را مرور میکنیم:
وعده رستگاری در این جهان یا جهان دیگر در آن نیست.
امید از نوع امیدهای انقلابی در آن نیست.
حتی یوتوپیای روشن هم نیست.
راه حل، نسخه یا پاسخ نهایی نیست.
این پایانبندی، نوعی واکنشِ حفاظتی برای آگاهیِ زخمی است.
.
ب)
1- شعر (درکوچه هایِ غم ...) از فریدون ناصرخانی کرمانشاهی)
دیوانه ... دیوانه است
نامِ ، کوچکِ عشق را نمی داند / وُ
با نخوت نگاه می کند / به دایره هایی / که
صدایِ اشک ها را سکوت می کنند
وَ لحظه ای باز نمی مانند
از سرگیجه هایِ / طولانیِ وُ دوّار
نگاه می کند
چگونه / اعداد / فراتر از نیرنگ
مفهومِ عشق را از یاد می برند
دیوانه دیوانه است ...
هرگز ندیدم به ماه نگاه کند
یا با صدایِ بلند
حکایتی ازعشق تعریف کند
دیوانه ، نمی داند
چگونه ، ماه را پنهان کند
که گردن آویزِ خورشید نیفتد
وَ ، طنینِ صدای اَش درکوچه هایِ غم
گُم نشود ...
2- نقد نگارنده بر این شعر:
درود
همه داغ و آه و درد شعر در همین جمله نهفته است که دیوانه یا سوژۀ نمادین شعر، ابله یا بی خبر نیست، اتفاقا قربانی نوعی عقل ابزاری است که انسان را از منطق طبیعی انسانی اش خارج میکند و با نخوت و نیرنگ و عدد، به تماشای بلعیده شدن عشق مینشاند.
ج)
1- شعر (تاوان ها) از علی معصومی:
زمستانست و سر در لاک خود برده خیابان ها
خیابان تا خیابان انجماد است از زمستان ها
نفس تنگ و هوا سرد و غبارآلود و آدم ها
گرفته در بغل زانوی غم سر در گریبان ها
بهاری می رسد آیا به این صحرای بی پایان!
نمایان می شود آیا رهی در بین کوران ها؟
امان از روزگارانی که کفرش را درآوردند
فغان از نامسلمانی که آتش زد به ایمان ها
اگر چه ساکنان کوچه های شهر می دانند
کسی حالی نمی پرسد از احوال پریشان ها
هزاران لاله پرپر گشته از داغ شقایق ها
امان از رسم و آئین جهان در پای تاوان ها
رعیت از پس یک لقمه ای نان بر نمی آیند
خدا برکت دهد بر سوروسات مجلس خان ها
چه باید کرد در شهری که کالایی نمی بینی
به غیر از حسرت و اندوه در پستوی دکان ها
2- نقد نگارنده بر این شعر
درود.
شعر در یک اکنون زنده و مشترک با مخاطب سروده شده و همین امر باعث شده که کلماتی مثل
خیابان، انجماد، تنگی نفس، غبار، نان و سور و سات مجلس خانها،
به طور همزمان هم عینی و تجربۀ زیستۀ مشترک شاعر و خواننده باشند؛ و هم انتزاعی و استعاری.
چون مخاطبی که خودش در درون این تصویرها ایستاده است، نیازی به کشف نمادین این واژگان ندارد. دارد آن ها را زندگی میکند.
به همین دلیل شعر با حضور فراوان عناصر نمادین، متکی بر استعاره نیست
و با حضور عناصر فراوان مستند، متکی بر گزارش هم نیست.
بلکه شعر متکی به فعال سازیِ تجربه ذهنیِ مشترکِ مبتنی بر اکنون در ذهن مخاطب است.
بنابر این، زمستان این شعر نه سمبولیستی است نه گزارشی،
زمستان این شعر زیستِ جهانِ اکنون است
چیزی شبیه "هوای آلوده" که هم فیزیکی ست، هم روانی، و هم سیاسی و اجتماعی.
د)
1- بر شعر (نه؟) از مهرداد سربندی
زندگی زیباست گاهی با نگاهی ساده، نه؟
همدلی می خواهد از جمعیت دلداده، نه؟
روی دستان پدر، شش ماهه طفلی بی غذا
از قضا این لقمه را حاکم به غزه داده، نه؟
جای مردم نان نخوردن می شود راه علی
آن که انگشتر ببخشد بر سر سجاده ، نه؟
شاخص فقر و فلاکت هیچ کارایی نداشت
گر بساط حاکمان را بود رسمی ساده، نه؟
گر گذارد سنگ سد بیداد پیش پای لنگ
مرد خواهد عاشق یاری به هر افتاده، نه؟
روز فریاد از تمام تیره بختی های خویش
وا نگردد کاش هرگز حجمی از قلاده، نه؟
در قفس هم میتوان از صبح آزادی سرود
با دلی خون از غم میهن، سری آزاده، نه؟
.
2- نقد نگارنده بر این شعر:
درود.
شعر بر پایۀ استفهام انکاری بنا شده و سوالاتی که جوابشان بر شاعر و خواننده از پیش معلوم است،
کارکرد کنایی دارند
و همزمان،
قدرت، ریاکاری، فساد مالی، توزیع ناعادلانه ثروت، تماشاگری بی تفاوت و خود تاریخی ما را
در صندلی متهم نشانده و بازخواست اخلاقی میکنند.
ه)
1- شعر (خیابان شاهد)
هنوز میخواست جنگ شود
هنوز میخواست موشکی بیاید
که گلولهای بیآنکه
از تفنگی شلیک شود
به من اصابت کرد
و خیابان
سرخ شد از شعرهای شهید...
2- نقد شعر (فریبا نوری)
درود.
یک تصویر مرکزی با تعلیق یش گفتاری (هنوز میخواست ...)
یک چرخش معنایی (درست در لحظهای که انتظار به اوج میرسد، شاعر مسیر را میشکند: گلولهای بیآنکه / از تفنگی شلیک شود/ به من اصابت کرد) چرخش معنایی از آن جهت اتفاق میافتذ که «گلوله» از حوزهٔ فیزیکی و نظامی جدا شده و به قلمرو زبان، خبر، تصویر یا حتی خودِ شعر منتقل میشود و این جابهجایی، هستهٔ اصلی شعر است).
یک پایان ضربهای (در خوانش قویتر و غیر کلیشهای که با عنوان و متن هم هماهنگی بیشتری دارد، میتواند به شعرهایی که پیش از تولد و پیش از تحقق، کشته شدهاند؛ اشاره داشته باشد؛ یعنی زبان هم قربانی است).
حاصل جمع این سه (تصویر مرکزی، چرخش معنایی، ایان ضربهای) مساویست با یک کوتاهسرایی بسیار دقیق و موفق.
و.
1- شعر (درد ...) از (جواد مهدیپور):
درد را در وقتِ رنجوری دوا کردن خوش ست
همنوایی ، با نوایِ بینـوا کردن خوش ست
تا در اقلیمِ قناعت سایه ی تـردید نیست
اجتناب از سایه ی وهمِ هُما کردن خوش ست
لب نیالودم اگر اینجا به جامِ سر به مُهر
روزِ محشر شیشه ی سر بسته وا کردن خوش ست
قصه ی شب های هجران را نگفتم با کسی
این سرِ طومار را با عشق تاکردن خوش ست
مثلِ شبنم ، چشمِ ما چون لایقِ دیدار نیست
دل از آن گلشن به بویِ آشنا کردن خوش ست
آنچه از ، آب و گِلِ مُـلکِ سخن بر ما گذشت
گردِ خـاموشی برای توتیـــا کردن خوش ست
دین و دل دادیم اگر در راهِ آن زلــفِ دراز
تا قیامت پس به عهدِ خود وفا کردن خوش ست
چون نمازِ عشق در فصلِ بهاران فوت شد
در خزانِ زرد رو آن را قضا کردن خوش ست
2. نقد شعر (فریبا نوری):
درود.
منطق شعر، منطق سالک صبور است. تقریبا در همۀ ابیات، یک ایدۀ محوری بسط داده شده، «صبر شریف» که ستون مرکزی معناست. به جز دوا کردن درد که در همان وقت رنجوری خوش است؛ سخن نگفتن و نگه داشتنِ راز تا «روز محشر»؛ نگفتنِ قصۀ هجران و تا کردنِ طومار با عشق
و قضا کردنِ نماز عشق، وقتی وقتش فوت شده، همگی نشانۀ آن هستند که شاعر به جای فوران، به امساک گرایش دارد.
نکتۀ دیگر در این شعر این است که عرفان آن از نوع شهودی نیست بلکه از نوع اخلاقی است. یعنی شعر بر اساس مکاشفه یا حیرت بیقرار نوشته نشده بلکه بر اساس تعلیم لطیف مفاهیمی چون اجتناب از وهم، رازپوشی، صبر در خزان، قناعت و وفاداری تا قیامت سروده شده است.
از نظر صناعت، شعر اگرچه کاملا به ادبیات کلاسیک وفادار است اما بیت آخر با حضور ترکیب «خزان زردرو» کاملا مدرن میشود چرا که هم ترکیب نویی است و هم خوانشهای چندگانه پیدا میکند:
خزان زردرو: خزان رنگپریده و بیمار (خزان مانند انسان چهره دارد و ممکن است دلیل قضا شدن نماز باشد)
خزان زرد رو: خزانی که در حال گذار به سمت زرد و زردتر شدن است (زمانمندی مدرن برای ادای نماز فوت شده).
ز)
1- شعر (ملکه یخی) از رضا اهورایی:
در خواب رگهایت
دستهایم را هاه میکنم
با سرانگشتانم
کبریتی میکشم
اجاق
قصر
سرد شیشه ای قلب ات
روشن میشود
پروانه پیله را می شکافد
روی خط نور میرقصد
و فاصله را
از گوشه لبت پرواز میکند
لبخند که میزنی یخها ترک میخورد فرومیریزد
و ساعت عشق آغاز
میشود
2- نقد شعر (فریبا نوری):
درود.
لبخند، یک کنشِ حداقلی است اما تعیینکننده
شاید اعتراف نباشد،
شاید الزاما میل به وصال نباشد،
اما باز هم همین یک تغییر کوچک میتواند نظامِ سرما را فرو بریزد.
در آغاز شعر «هاه کردن دستها» و «کبریت کشیدن» بهخوبی فقرِ گرما و نیاز به آتش را القا میکند. اما نیازی به آتش بزرگ یا انفجاریِ عشق نیست. یک جرقه کوچکِ ظریف و انسانی برای شکستن سرمای عمیق کافی ست.
شعر یک حرکت سریع یا بهتر بگویم جهش از اجاق (امر روزمره) به قصر (امر اسطورهای و شاهانه) دارد که با عنوان ملکۀ یخی همخوان است معشوقی سرد با شکوهی دست نیافتنی که دریافت لبخند از او هم میتواند فتح بزرگی تلقی شود و سرما را بشکند.
ح)
شعر (انتگرال مردم) از علی معصومی:
چپاول می کنند یک عده ای اموال مردم را
به دندان می کشند شریان استقلال مردم را
برای خاطر امیال نامشروع هردم سخره میگیرند
همه بود و نبود و کعبه ی آمال مردم را
نگهبانی کجا؟ دزدان مادرزاد بی رحمند!
که غارت می نمایند ذره المثقال مردم را
میان لایه خاکستری مغزشان بوی تعقل نیست
همین هایی که می گیرند هردم حال مردم را
به جای برکت فصل بهار از ریشه می سوزند
امید و آرزوی اول هر سال مردم را
بنام مصلحت اندیشی و تصمیمهای نابجا گاهی
فدای قوم و خویشان می کنند امثال مردم را
قدیمی ها برای اینکه غم ها را بسوزانند
به نیکی می گرفتتد از دل و جان فال مردم را
همین یکرنگی و روراستی ها معجزاتی بود
که موجب می شد از هر گوشه ای اقبال مردم را
الهی من فدای همت آن نازنینانی
که در هر خطه می گیرند زیر بال مردم را
به فکر رونق و آبادی و بهبودی کارند
شکوفا می نمایند معدن و انفال مردم را
به جای سهم بندی های رابین هودی بی خود
به مردم می سپارند سفره و یخچال مردم را
و مردم تک تک افراد شهر و روستا هستند
اگر حرف حسابی بوده انتگرال مردم را