.

۱ـ شعر (من کودک دیوانه ای بودم) ...

در ساعت بی تابی فانوس
وقتی که دنیا سمت شب می رفت
خون در زمستان از تن خورشید
جاری شد
پاشید بر رویا ی برفِ گرمِ باریدن
آشوب سرخی که
بر الماس سپید افتاد
لبخند روباه جوان در ابر آبستن
سرگرم پیدا کردن قطب قرابت بود
من با خدا ی مرگ رقصیدم
با مرده ها آوازی از
عاشق شدن خواندیم
شعر م هوا ی شستن رنگین کمان را داشت
دیوانه ای
مشغول پارو کردن برف از خیابان ها
وقتی که زیر لب
در حال نفرین یزید و خیزران اش بود
گرگ از تمام گله دل می برد
تا ماه را فارغ کند از چاه تنهایی
گنجشک ها با شوق غوغا ی سحر گاهی
در لانه ی گرم کبوتر
منتظر بودند
سرما سرود سوزناک اش را
در گوش سرو پیر سر می داد
آژیر قرمز از گلو ی مأذنه
جا ی اذان در گوش نوزادان آن شب ها
هشدار خون می خواند
دستی چراغ صبح را
در کوچه می آویخت
زهدان کوهستان
سترون می شد از خورشید
بر دامن پاک زمین
رد عبور گربه ای می رفت
تا پشت بام دود ی مطبخ
من در میان بهت هذیان خواب می دیدم
پروانه هایی را که پای تخت دریا قصه می خواندند
تا ترس توفان
از خیال صخره بگریزد
زورق به آب تشنه می افتاد
غواص ها دنبال مروارید ... نه
دنبال خرج مین در اقیانوس می گشتند
سرباز ها
آهن به پا ی خسته می بستند
من هم چنان خواب خدا را
در کف کابوس می دیدم
پرواز می کردم ولی بال ام نمی آمد
در یا ی مواج مصیـــــــبت طاقت ام می سوخت
من با الف با یی پر از پیکار
پا ی جدال تخته با گچ ها ی رنگ آ رنگ
انشا ی نان و ناله و خمپاره می خوانم
.
.
.
گل ها زمان مرگ مادر را
با شاعران نیمه شب تنظیم می کردند
در من صدا ی ساکت اش
شعر سفر می خواند
با هر قدم
گم می شدم
از گنج آغوش اش
من
کودک دیوانه ای بودم
در فکر درک حال اسماعیل
وقتی پدر با خنجر تردید
زخم رسالت بر گلو ی کوچک اش
می کاشت
من در میان کتف و زنجیر م
تاریکی ماهی قدیمی را
در سین استمرار سنگینی
همـــــــــــــواره می دیدم
از ساعت عریان تنهایی؛
وقتی مسیحی مضطرب
بر خشت خون افتاد
در شام بی آخر ...



19 آذر ماه 1404
برای زاده ی دی ...

.۲. نقد شعر (فریبا نوری)

درود.
اتوی داغ روی قلب آدم می‌گذارد این شعر
و غریب آن که به صراحت پی‌نوشت شعری سروده شده برای انتشار در زادروز شاعر است اما در حقیقت سوگنامه‌ای است برای ورود ناخواسته به جهانی پر از فاجعه‌های از پیش آماده ...
از همان سطر نخست (در ساعت بی‌تابی فانوس / وقتی که دنیا سمت شب می‌رفت) می‌بینیم که جهان در لحظهٔ تولد شاعر «رو به شب» است، نه سپیده. فانوس هم که بی‌تاب است یعنی نور در موضع قدرت نیست در موضع اضطرار است
و این موتیف تا پایان شعر ادامه دارد: آژیر قرمز جای اذان، هشدار خون به گوش نوزادان، زهدان کوهستان سترون، خوابِ خدا در کف کابوس ...
این‌ها نشانه‌های دنیایی هستند که تولد در آن پیوندی نظام‌مند با مرگ، قربانی و شهادت دارد. شعر چیدمان تصویر تولد را عمدتا در هم‌نشینی با تصاویر مرگبار قرار داده:

رقص با خدای مرگ
آواز عاشقانه با مرده‌ها
نفرین یزید و خیزران
سرباز، مین، خمپاره
مسیح بر خشت خون
اسماعیل زیر خنجر تردید

اینها تصادفی نیستند. شاعر در حال بازنمایی یک نسب‌نامهٔ درد است:
از اسماعیل تا مسیح، از کربلا تا جنگهای مدرن. در این بافت، آن جملهٔ کلیدی که عنوان از آن استخراج شده، معنای کامل‌تری پیدا می‌کند:

«من کودک دیوانه‌ای بودم / در فکر درک حال اسماعیل

دقت کنیم که شاعر نمی‌گوید من کودک معصوم و بی‌گناهی بودم می‌گوید کودک دیوانه‌ای بودم، یعنی هشیاری زودرس داشتم در فهم قربانی بودن.

پس آیا این شعر یک مرثیۀ تولد جمعی است برای زخم‌های وجودی، تاریخی، دینی اسطوره‌ای و نمادین انسان؟

به عقیدۀ نگارنده، نه، چراکه اگر این طور بود شاعر عنوان شعر را «حال اسماعیل» می‌گذاشت نه " من ..." پس این شعر یک مرثیۀ شخصی ست برای خود شاعر و اسماعیل و دیگر نمادها و اسطوره‌ها در شعر استعارۀ روانی هستند و کارکرد روایی ندارند
و شاه‌کلید عاطفی دردناک این مرثیۀ شخصی اینجاست:

«گل‌ها زمان مرگ مادر را / با شاعران نیمه‌شب تنظیم می‌کردند / با هر قدم / گم می‌شدم / از گنج آغوش‌اش»

البته شعر را می‌توان به گونه‌های دیگری هم دید مثلا متولد شدن از پدر اسطوره‌ای (مفهوم، تردید، رسالت، خنجر) و مادر زیسته (بدن، آغوش، صدا، گم‌شدن، مرگ) که وزن عاطفی در این تولد با مادر زیسته است چون همه جا حضور دارد (در زمان، در خاطره، در فقدان و در شکل‌گیری «من") در حالی که پدر اسطوره‌ای فقط در یک صحنه حضور دارد.
اگر به سوژۀ کودک شاعر در شعر دقت کنیم می‌بینیم که خبری از منِ شاهد یا منِ روشنگر یا منِ شورشی که در دیر شعرهای شاعر داشتیم، در آن نیست. سوژه در این شعر من ی ست خسته، گرفتار زنجیر، میان خواب و کابوس با بالی که نمی‌آید (پرواز می‌کردم ولی بالم نمی‌آمد) ...

با این همه من فکر می‌کنم که این شعر، پس‌لرزۀ فقدان مادر و مرثیۀ شخصی شاعر برای او است
کودک دیوانه شاعرِ در سوگی ست که در عنوان و پی نوشت شعرش ننوشته برای مادرم، اما از آغاز تا پایان این شعر تولد، اندوه عمیق از دست دادن مادر موج می‌زند.

تبریک زادروز در پایان چنین سوگنامه‌ای بسیار سخت است
اما تردیدی نیست که مادری که در این شعر نفس می‌کشد، تا ابد به فرزند شاعرش افتخار می‌کند و چنین زادروزی بی‌گمان برای جهان ادبی و اهل قلم بسیار فرخنده و مبارک است.