نقدهای درخواستی و مساله پیوند عاطفه و تصویر با مفهوم
با درود به دوستان
مطلب را در حالی آغاز میکنم که خبر درگذشت استاد خوش ذوق و خوش سخن غلامحسین جمعی برایم شوکآور بود و به سبب احترام به پیشکسوت درگذشته، میل بیشتر به سکوت دارم اما به خاطر قولی که به درخواستکنندگان نقد برای نقد اشعارشان در این ماه داده شده، مسألۀ «پیوند عاطفه و تصویر با مفهوم» را که به نظرم مسألهای مشترک در این اشعار بود، با هم بررسی میکنیم. با این توضیح که همۀ عزیزان حاضر میتوانند نکاتی را که به نظرشان میرسد چه مرتبط با مسألۀ انتخابی نگارنده چه خارج از آن مطرح کنند.
ابتدا هر شعر را به صورت جداگانه از این منظر بررسی میکنیم و سپس راهکارهایی کلی برای رفع این چالش را از نظر میگذرانیم:
الف) بررسی جداگانه اشعار:
1- شعر (در انتظار خدا) از سرکار خانم فاطمه معجزاتی، تاریخ درخواست نقد: 14 آذر 1404
به نام خداوندگار
خدایی که مرا آزردست
به غایت ، دوستم میدارد!
دوست دارد که صدایش بکنم
تا نگاهم بکند ، باید گفت
دوست دارم که نگاهم بکند
دوست دارد ناز کنم ، تا نوازش بشود
من از او خواهم و درخواست کنم
که اجابت بکند
تا رسیدن بر افق های بلند...
آرزوهای خوشِ خوشتر من
اوست همواره همه همراهم
دوستدار است و چه دوستی دارم!
دوستی ها جاریست
اینک وقت آن است که پرواز کنم
پرکشم بر ابدیت گاهم
دوست دارم برسم بر وطنم
وطنی که تن من از آن است
همه ام ، جانو تنم از نور است
پر از آن نور الهی
که به من تابیدست
از همان روز ازل
از همان جا که پدیدم از خاک
عشق بر من تابید ، به چه زیبا شده ام!
و خدایی که به من قطره ای از خود بنهاد
بر سرشت خوش قلب و جانم
من از آنم
و همان است همه
عاقبت باز رسم بر ابدیت گاهم
که خودش بر همگان گفته چنین
بازگشت همه بر سوی خداست
دوست دارم برسم
بر پر بام جهان ، برسم بر ته عشق
بر ته باغ خزان
که در آنجا چه بهاران پیداست!
به که جایی آنجاست...!
خانه ی عشقو خدایم والاست
آنجا خانه ی خوب خداست
خانه ی دوست سهراب آنجاست
پیوند عاطفه، تصویر و مفهوم در این شعر:
عاطفهٔ مسلط شعر، محبت، اطمینان و اشتیاقِ آرام به خداست. این حس بسیار صادقانه است و حتی در چند جا لحنِ گفتوگویی («دوست دارد… / دوست دارم…») گرمای انسانی دارد. اما مشکل اینجاست که ریتم عاطفه در شعر تقریباً ایستا باقی میماند و هیچ تنش، تردید، خوف، پرسش، یا تجربهٔ زیستهای که این عاطفه و محبت را حمایت کند، وارد شعر نمیشود مثلاً سطر آغازین:
خدایی که مرا آزردهست
به غایت، دوستم میدارد
ظرفیت عاطفی بالایی دارد، اما بلافاصله مورد کاوش قرار نمیگیرد. «آزردن» میتوانست شکاف عاطفی، رنج یا تعارضیِ بکر و نابی بسازد، اما شعر سریع از کنارش میگذرد و دوباره به اطمینان بازمیگردد. در نتیجه عاطفۀ شعر بیشتر اعلامی و اعلانی است تا تجربی و زیسته شده.
با وجود این، عاطفۀ شعر به روشنی درک میشود: شوق و اشتیاق عرفانی شاعر که ترکیبی است از نیاز، عشق و اعتماد به خدا. این شوق گاه با نبرد درونی نمایش داده شده (مثل همان دو سطر طلایی آغازین: «خدایی که مرا آزردست / به غایت، دوستم میدارد!»)، گاهی هم با تسلیمی شادمانانه (مثل این قسمت: «دوست دارم برسم / بر پر بام جهان...»).
حالا برویم سراغ تصاویر:
تصویرها در شعر یا بسیار کلیاند یا در مفاهیم مطلق حل شدهاند مثلا:
افقهای بلند
پرواز
ابدیتگاه
وطنِ نور
پر بام جهان
ته عشق / ته باغ خزان
اینها به معنای دقیق کلمه تصویر نیستند ، بلکه نشانههای مفهومیِ تصویریشده هستند چون نه زمان دارند و نه مکان، همچنین نه حواس را فعال میکنند و نه جزئیاتی دارند که بتوان در آنها زیست حتی جاهایی که میتوانست تصویر زندهتر شود مثل (از همان جا که پدیدم از خاک) شاعر خیلی زود وارد تفسیر میشود: (عشق بر من تابید، به چه زیبا شدهام!) در اینجا شاعر بهجای آنکه «زیبایی» را نشان بدهد، آن را گزارش میکند. بنابراین تصویر، صرفاً حامل مفهوم باقی میماند و منشأ تولید هیچ حسی در مخاطب نیست.
البته پیدایش بهاران در ته عشق یا ته باغ خزان، ذاتا بینش و بصیرت شاعرانه دارد که در ارجاع به شعر «خانۀ دوست کجاست» سهراب سپهری، لایۀ شخصی ادبی مناسبی پیدا میکند وتصویری از پل انسانی با خداوند را به واسطۀ این ارجاع میسازد.
و اما مفاهیم مطلق: مرکز ثقل شعر مفاهیمی است مثل خدا، عشق، نور، ازل / ابد، بازگشت و وطن حقیقی
این مفاهیم در سنت عرفانی و دینی کاملاً معتبرند، اما در این شعر بیش از آنکه از دل تجربهٔ شخصی بیرون آمده باشند،از مسیر گفتمان آماده (عرفانی–آموزشی) وارد شدهاند مثلاً از (بازگشت همه به سوی خداست) و (همۀ جان و تنم از نور است). اینها گزارهاند؛ شعر هنوز آنها را به اصطلاح، «میم» نکرده، فقط به پیروی از گفتمان عرفانی موجود در پیشینۀ ادبی آن را تکرار نموده است.
بنابر این نقطۀ بحرانی و مسألۀ اساسی شعر همین جاست: پیوند بین عاطفه، تصویر و مفهوم در این شعر سست یا دست کم ناتمام است: عاطفه به جای آنکه به تصویر تکیه کند، به مفهوم تکیه میکند، تصویر در مفهوم حل میشود (به جای آن که آن را تولید یا بازتولید کند)، و مفهوم به جای آن که از عاطفه و تصویر نیرو و انرژی خود را بگیرد، خودش هدایتگر عاطفه و تصویر در شعر است.
پس میتوان گفت: پیوندهای عاطفی مفهومی تصویری در این شعر بیشتر از نوع کلیشهٔ عرفانی هستند : پر، ابدیت، نور، وطن معنوی از جنسِ تصویرهای از قبل موجود و پذیرفتهشده در سنت عرفانی ما هستند، نه خلق شده برای این تجربهٔ خاص. بدون حضور تجربۀ زیستۀ شاعر حتی ته عشق و ته باغ خزان از سطح فکری به سطح شعری ورود پیدا نمیکند.همچنین هیچ تصویری از بدن یا فضا در شعر ارائه نشده که به طور مشخص به حس «انتظار» خدا در عنوان مرتبط باشد مثلاً خواننده متوجه نمیشود که در انتظار خدا بودن چه حسی دارد ؟ وقتی چیزی نمیآید، چشمها چه میبینند یا دستها چه دریافت میکنند؟ و چگونه؟چرا «پرکشیدن» در اینجا گنجانده شده؟ این چه نوع پر کشیدنی است؟ آیا از جنس بیماری و مرگ است؟ آیا پرها سنگیناند؟ آیا باد، بیحرکت است؟ و ... . بدون این جزئیات، تصویر پر فقط بهعنوان نماد عمومی از شعر عبور کرده و هیچ تجربهٔ ملموسی ایجاد نمیکند.
به بیان سادهتر: شاعر در این شعر، از خود «ایمان» شروع میکند، نه از «تجربه» و این با عنوان شعر و دو سطر آغازین که خوانندگان را دعوت به خواندن تجربۀ شخصی شاعر میکند، خیلی همخوانی ندارد. گذشته از این، در شعرهای قویِ معنوی (به خصوص شعرسهراب که اسمش در شعر ذکر شده)، مسیر به این صورت است که از عاطفۀ شخصی شاعر به تصویر ملموس و از تصویر ملموس به گشایش مفهومی میرسیم اما اینجا درست بر عکس است از مفهوم آماده به عاطفهٔ همسوی شاعر با آن و ادغام آن مفاهیم و عواطف در تصویرهای کلی میرسیم.
2- شعر «منتظر مرگ» از جناب آقای میر آمران متخلص به «شیدا»، تاریخ درخواست نقد: 15 آذر 1404:
مترسکیم متکدی حیات
محبوس در کاخ مرمرم
غوره های فکرم
نوزده اتاق دارد
گسترده میان دیوارها
کرم خورده
بوی نا
و من
کج گردنی دارم گندیده
درست، اما...
زندگی زیباست
با خندیدنها و در دل شمردنهایم
کاری جز خوردن و ریدن ندارم
البنه
گاهی
شعر هم میخوانم:
گاپم
گاپیان باخار...
میدانم خیلی تکراریست
لیک چیز دیگر
نه نه نمیدانم
وای وای
چه سخت میشود گاهی
خون آلود فشاری
باز گیر کرده چرخ گوه
میان آنهمه رنگارنگی گلها
حتی داد میزنم: خدایا منو ببر
جدیه جدی...
ولی نه
دروغ گفتم بخدا
یعنی حالا که ریدم
دیدم شوخیه شوخی بود
چطور میتوانم از نوزده اتاق باستانی بگذرم؟!
از هلو
از اشکنه
از بارانی که نمی بینم
از حرفهای تف شده ام
از آنات نفسگیر ریدن
توبره بودن
از بچه هایم
که الکی قربان صدقه ام میروند
از نوه هایم
که به تخمشان هم نیست وجودم
وو...
از ...م
کهن افتخاری که آماسیده روی خایه هایم
وای وای بدبخت شدم
چه سوزناک
باز باید پودر افشانی شود
چگونه بمیرم هان؟
هنگام که فردا از خواب برخیزم
آفتاب دیگر از لای کرکره ها چشمانم را نخواهد زد
نخواهم شنفت آه
صدای بال زدن یا هو ها را
آی از دست این گربهء ناقلا
لقمه های لذتبخش پنیر و کره را نخواهم خورد
میان صد سرفهء بی امان
آوخ دیگر لحظات را از پی هم بسمل نخواهم کرد
بی شمار و بی حاصل
دیگر نخواهم توانست تعریف کنم
خودم از خودم
در عوض
خواهندم رنجانید
کسانی که می آیند به دیدنم
برادرم
دوباره عیاش
میگذرد از کنارم
بارانها
چگونه خواهند بود؟
در آن جهان رمز آلود
پر فشار یا کم فشار؟
اسیدی؟ یا که اصلا قلیایی؟
تکلیف شعرهای پر تکرارم چه خواهد شد؟
و تنم
پیر یا برنا
پیرهنی خواهد بود بر بودنم آیا
یا خواهم گرفت قاب
بر کدامین دیوار خاطرات؟
من
چه خواهم بود من؟ وای میترسم
با همهء بی خیالیم
چه بسیار من میترسم
که مترسگیم منتظر مرگ
پیوند عاطفه، تصویر و مفاهیم مطلق در این شعر:
خب اینجا با کمبود عاطفه مواجه نیستیم؛ اتفاقاً برعکس عاطفه در این شعر بطور افراطی حضور دارد:
خشم
بیزاری
اضطراب مرگ
لذتطلبی و شرم
خودتحقیریِ و شرم (شرم ناشی از شرمِ عشقورزیدن به زندگی ناخواسته)
و طنزسیاه و دردناک
مشکل اساسی این است که عاطفه در این شعر، انسجام ندارد، میان طنز، نفی طنز، اعتراف، ترس واقعی و ژست آیرونیک (کنایی) مدام پرش میکند و به همین دلیل بهجای اینکه عمق ایجاد کند، فرسوده و پراکنده میشود. مثلاً در بخش «خدایا منو ببر / جدیه جدی… / ولی نه / دروغ گفتم بخدا»، این تزلزل میتوانست نقطهٔ طلایی عاطفهپردازی در شعر باشد (دوگانگی میل به مرگ و چسبندگی به زندگی)، اما چون هیچ نقطهٔ مکث یا تمرکزی ندارد، به تخلیهٔ زبانی بسنده میکند و به تجربهٔ شعریِ پخته ارتقاء نمییابد. در نتیجه، عاطفه زیاد است، اما سازماندهی شده و جهتدار نیست. با این وجود؛ خواننده آن را درک میکند چون برآیند عاطفۀ دریافتی از شعر، همان تعارضِ و تناقض عمیقی است که بین «میخواهم بمیرم» و « نمیتوانم از جزئیات زندگی رها شوم» وجود دارد. این تناقض و تعارض در لحظاتی به بیتفاوتی (« البته گاهی شعر هم میخوانم») و در لحظاتی به جنگِ ناخودآگاه با محیط (« از بچههایم / که الکی قربان صدقهام میروند») تبدیل میشود.
از نظر تصویرپردازی، هم همین مسأله را در شعر داریم: تصاویر زیاد هستند اما غالبا هیچ وظیفهای را در شعر به عهده نگرفتهاند مثلا تصاویر «مترسک، کاخ مرمر / نوزده اتاق، دیوارهای کرمخورده، کرکره و آفتاب، گربهٔ ناقلا، پنیر و کره، سرفهها اغلب فقط در خدمت بازی زبانی یا شوک هستند و کمتر حامل بار عاطفیِ مشخصند و عمدتا به مفهوم مرکزی بازنمیگردند یا آن را بسط نمیدهند. نمونهٔ شاخص آن: «مترسکیم متکدی حیات» و «محبوس در کاخ مرمرم» دو تصویر قوی هستندولی ناسازگارِ و حلنشده. چون مترسک یک موجود بیجان، در فضای باز است اما کاخ مرمر شکوه و قدرتی است که آدمیان در فضای بسته ساختهاند. این اختلاف میتوانست محور مفهومی و مرکزی شعر شود، اما بیهدف رها میشود و شعر بهجایش به سرعت تصویرهای بعدی را ردیف میکند. همچنین تصاویر بدنی-اجتماعی («خایههای آماسیده»، «کجگردنی گندیده»، و«پودر افشانی») قوی هستند و جسارتِ واقعگرایی شاعرانه دارند اما از ظرفیت خود برای هدایت مفهومسازی استفاده نکردهاند پس تصویرهای قوی در این شعر هست، اما پیوند بین تصویر با عاطفه از یک سو و تفکر از سوی دیگر به خوبی برقرار نمیشود.
حالا برویم سراغ خود مفاهیم:
مفاهیم «انتظار مرگ، ترس از مرگ، وابستگی مضحک به چیزهای بیارزش و پوچی زیستن و ناتوانی (مرگیدن)» میتوانند مفاهیم مرکزی شعر به حساب بیایند اما مسأله این است که این مفاهیم مدام در شعر نامگذاری میشوند بدون آنکه ساختار پیدا کنند یا به تمهید روایی ختم شوند مثلاً این پرسشها («چگونه بمیرم هان؟من چه خواهم بود من؟») سؤالهای اگزیستانسیالیستی جدی هستند، اما شعر، نه پاسخی هنری (یافلسفی) به آنها میدهد، نه در تصویر خاصی متجسدشان میکند و نه حتی اصلا آنها را پی میگیرد.
بنابراین در اینجا هم مسآلۀ اصلی شعر برقراری پیوند مناسب بین عاطفه، تصویرپردازی و مفهومسازی در شعر است. اینجا عاطفه و تصویر انفجاری هستند اما مفهوم از دل آنها بیرون نمیآید چون میان هجمۀ عاطفه و تکثر تصویر، انسجام مفهومی از بین رفته است. پرشهای فکری بدون پل تصویری هم در شعر زیاد است. مثلا تصویر «مترسک به عنوان استعارۀ مرکزی در شعر در آغاز قوی است، اما در طول شعر «فعال» و «پویا» نیست و پلهای تصویری لازم برای انتقال مفهوم از طریق این استعاره در شعر برقرار نشده است.
به بیان دیگر در این شعر هم گرفتار کلیشه هستیم اما کلیشه از نوع جریانسازی محتوایی نیست بلکه از نوع کلیشۀ رفتاری - زبانی است. این کلیشه در شعرهای پستمدرن پرخاش محور به حدی تکرار شده که واقعا باید شاعر امروز آن را مهار کند وگرنه خودش هم گرفتار کلیشه میشود.
3- شعر (افسردگی) از جناب آقای سید قاسم موسوی، تاریخ درخواست نقد: 23 آذر 1404
و من میخواهم از این بستر غمبار برخیزم
توانی نیست من را .لیک حالی نیست
هوایی نیست
برای پر زدن زین بستر غمبار
در این بستر که من هستم
سلامم میکند هر روز و هر ساعت
سلامم میکند دلتنگی بسیار
فرومی بندم دگرباره پلکهایم را
و میگردم به دنبال آرامشی این بار
یکایک غصه های بی ته و بن
به دنبالم می آیند، رنج های تبدار
اوهامی به اشکالی نافرم و نکبت بار
تبر بر دست و خشم آلود
پر از طوفان پوچی ها
گرازین هیبت ، افعی بر
چونان اژدر لهیب شعله اش بدتر
به دنبالم می آیند اشباحی که بیش از ترس، رنج و غم
در خویش دارند
چونان کفتارهای زشت هیکل به شکلی شوم و شیطانی
به دنبال شکاری ترس خورده و زخمی
از پی روح قربانی.
می گشایم چشم از آن دوزخ نفرین
ولیکن روشنائی هزاران نور در چشمم
چونان آسیب نامیمون خورشید ، در چشم خفاشی
مرا در رنج روزی شوکران پرور
می کند پرپر.
خسته از این زندگانی که طعم مرگ دارد
می شوم آشفته و تنها و بی یاور
اسیر رنج های پهناور
پیوند عاطفه، تصویر و مفاهیم مطلق در این شعر:
در شعر «افسردگی»، عاطفه به وضوح یک تجربۀ واقعی و زیسته است و ما ابعاد این تجربه را در شعر میبینیم: ناتوانی، فرسودگی، محاصره شدن و فقدان چشمانداز . لحن شعر از ابتدا تا انتها جدی، سنگین و افسرده میماند اما مسأله دقیقاً همین است:عاطفۀ شعر تک دامنه است و هیچ تغییر فازی ندارد نه تشدید دراماتیک ، نه ریزش دوباره.. در واقع شعر از همان ابتدا به انتهای احساسی و عاطفی خود رسیده است به همین سبب است که ما نه شاهد حرکت عاطفه در شعر هستیم، و نه سلوک درونی شاعر، و از آغاز تا پایان شعر در وضعیتی ایستا باقی میمانیم تنها در سطر («میگردم به دنبال آرامشی این بار») که نشاندهندهٔ وجود امیدی کوچک و ناخواسته است، یک تغییر جزئی کوچک داریم..
شاید شاعر یا خواننده، این ایستایی را تناسب فرم با محتوا در نظر بگیرد چون به هر روی فرد افسرده در دامنۀ پایین احساسات و عواطف میایستد و تقریبا دچار نوسان نمیشود، اما اینجا باید میان یکنواختی عاطفه و یکنواختی بیان آن تمایز قائل شویم. شعر امروز متأثر از تجربۀ زیسته و انعکاس آن در زبان و بیان است اما با خود تجربه یکی نیست. در این جا یکنواختی تجربه، واقعگرایی ملموس میآفریند اما یکنواختی بیان شعری، بیان شعری را به مخاطره میاندازد. زمانی ما میتوانیم بپذیریم که شاعر از یکنواختی عاطفۀ شعر تناسب فرم و محتوا را در نظر داشته که در دل ثبات، تغییر کیفیت داشته باشیم یعنی صورتهای مختلفی از این عاطفۀ یکنواخت را در شعر ببینیم و شعر بتواند پیشروی ساختاری داشته باشد یعنی قادر باشد ما را از یک نقطه به یک نقطۀ دیگر ببرد حتی اگر هر دو نقطه (یا همۀ نقاط ) تیره باشد. البته منظور نگارنده از «نقاط» این نیست که شعر روی دهها تصویر مشابه پخش شود بلکه منظورم این است که بتوانیم فرو رفتن تدریجی و نقطه به نقطۀ راوی را در افسردگی مشاهده کنیم.
از نظر تصویرپردازی، تصاویر این شعر هم بسیار زیاد، همجنس و مصرفکنندۀ انرژی شعر هستند (نه تولیدکنندۀ انرژی آن).
این شعر از نظر تولید تصویر بسیار فعال است: بستر غمبار، اشباح، تبر، طوفان، اژدر، افعی، کفتار، گراز، دوزخ، خفاش، شوکران. اما تقریباً همهٔ این تصاویر یک تجسم دارند. همگی تیره، خشن، تهدیدکننده، و اسطورهای–هیولایی هستند . در واقع تصاویر در این شعر تنوع کارکردی ندارند. همه یک چیز را میگویند. نه یکدیگر را کامل میکنند، نه وضعیت را پیش میبرند، نه لایهٔ تازهای از افسردگی را نشان میدهند به بیان دقیقتر. تصویرسازی در این شعر در خدمت تشدید عاطفی است نه مولد آن. البته نباید از نظر دور داشت که شخصیتپردازیِ احساسات (افسردگی و حیوانات شکارچی) یک روش کلاسیک و قابل دفاع در تصویرپردازی است و تناقضات و تعارضهای حسیِ عینی مثلا در «خفاش / خورشید» بسیار ظریف هستند و دردِ نور، دردِ دیدن و دردِ آگاهی را بازنمایی میکنند که میتوان آن را با مفهوم «افسردگی بهمثابۀ آسیبپذیری در برابر امید» در پیوند دانست (بهترین لحظۀ شعر از نظر پیوند عاطفه، تصویر و مفهوم) اما به جز این دو مورد، پیوندهای تصویری مفهومی در شعر نیازمند بازبینی است.
حالا برویم سراغ خود مفهوم، مفهوم شعر روشن است و حتی عنوان پیشاپیش آن را اعلام کرده: افسردگی. مشکل اما این است که شعر بیشتر «افسردگی را توصیف میکند» تا اینکه «آن را کشف یا روایت کند مثلاً بستر غمبار، رنج پهناور، زندگی با طعم مرگ، بییاوری .. همۀ اینها به نوعی شرح حال هستند ، نه لحظهٔ تجربه یا شناخت یک وضعیت. مفهوم از ابتدا معلوم است و در طول شعر پیچ و تاب نمیخورد، شکسته نمیشود، به بحران یا نقطۀ عطف تازهای نمیرسد در نتیجه میتوان گفت مفهوم در شعر ، بهجای اینکه از دل تصویر بیرون بیاید، بر تصویر تحمیل شده است.
بنابر این پیوند عاطفه، تصویر و مفهوم در این شعر هم یک مسأله و چالش اساسی است که باید برای آن چارهاندیشی شود. گسست این پیوند در شعر عمدتا از ناحیۀ انباشت به ظاهر بیخطرِ تصاویر شناخته (و کلیشه) شده میآید: هیولا برای رنج، دوزخ برای ذهن، خفاش برای نور آزاردهنده و شوکران برای زندگی تلخ. اینها وقتی به تجربۀ مشخص فردی، کنشهای جزئی، یا لحظهای غیر منتظره در شعر متصل نشوند، حکم تجملات معناییِ آشنا را پیدا میکنند نه ابزار مفهومسازی.
به بیان دیگر میتوان گفت این شعر از نظر عاطفی صادقانه و از نظر تصویرپردازی بسیار پرکار است اما پیوند عاطفه، تصویر و مفهوم در آن به شکل افزایشی عمل نمیکند. تصویرها مفهوم را توسعه نمیدهند، فقط آن را تکرار میکنند. شعر وضعیت افسردگی را بازگو میکند، اما آن را، شاعر را، خواننده را دچار تحول شعری نمیسازد. دلیل آن هم این است که شعر اصلا نشان نمیدهد که افسردگی چگونه کار میکند بلکه مکررا سنگینی رنج آن را توصیف میکند. همچنین شعر در تحقق یکپارچگی میان سطوح عینی و ذهنی و نمادین مشکل دارد.
.
ب) جمعبندی سه شعراز این منظر در یک قاب:
از نظر عاطفی،
شعر« در انتظار خدا» یک شعر مثبت با صدای بلند و جمعی (عرفانی) است؛ شعر «منتظر مرگ»، یک شعر خصوصی، فیزیکی و مبتنی بر تناقض است، شعر «افسردگی»، منفی کلی و اسطورهای است.
از نظر تصویرپردازی،
شعر «در انتظار خدا» دارای الگوهای سنتی و نمادین است، شعر «منتظر مرگ» دارای الگوهای پستمدرن جسورانه و جزئی نگر است، شعر«افسردگی» تصویرسازی گاهی کلاسیک گاهی مدرن خشن و ایستا دارد.
از نظر مفهومسازی،
شعر «درانتظار خدا» یک شعر معنوی تکاملی برای رسیدن به وطن حقیقی و درونی است، شعر «منتظر مرگ» یک شعر وجودی – اجتماعی (مرگ در برابر زندگی روزمره) است، و شعر «افسردگی» روانشناختی – افسانهای (افسردگی به عنوان شکارچی) است.
از نظر پیوند عناصر فوق،
در شعر «در انتظار خدا»، عاطفه اساسا مستقل از تصویر و مفهوم است و خواننده متنی دربارۀ عشق الهی میخواند اما آن را تجربه نمیکند یا تجربهای از این جنس را با شاعر شریک نمیشود.
در شعر «منتظر مرگ» تصاویر قوی وجود دارند اما جهتدار و یکپارچه کننده نیستند. خواننده در این شعر در لحظاتی تجربۀ شاعر را مشاهده و لمس و احساس میکند (مثل بیتوجهی نوهها) ولی کل شعر یکپارچه نیست.
در شعر «افسردگی»، تصویر خفاش/ خورشید به خوبی با عاطفه و مفهوم ارتباط برقرار میکند ولی سایر تصاویر از نظر حرکتی ایستا هستند و خواننده از خواندن متن متوجه میشود که راوی رنج سنگینی دارد اما درون این رنج (جسمانی، ذهنی، روحی) پرداختی در شعر ندارد.
در جمعبندی میتوان گفت: هر سه شعر از عاطفهٔ اصیل و عمیقی برخوردارند اما در مرحلهٔ تبدیل آن عاطفه به یک فضای شعری زنده خیلی موفق نیستند. دلیل آن هم عمدتا در سطح اولیه ارتباط عاطفه با تصویر به دلیل این موارد است:
استعارهها پویا نیستند. استعارۀ پویا استعارهای است که عملگر باشد و کنشی داشته باشد که گوینده یا خواننده یا هردو با آن واکنش داشته باشند. همچنین استعارۀ پویا استعارۀ تغییرپذیر است مثلا شکلش، رنگش، صدایش یا وضعیتش با تغییرات فیزیکی و احساسی در شعر تغییر کند. حضور استعارۀ پویا بر خلاف استعارۀ ایستا حتما تغییری هم در خواننده ایجاد میکند یعنی قبل و بعد حضور آن در شعر برای شاعر و خواننده یکی نیست.
استعارههای بدنمندی در شعر نداریم. بدن در استعارههای هر سه شعر یا غایب است (شعرهای «در انتظار خدا» و « افسردگی») یا سطحی است و پرداخت نشده (شعر «منتظر مرگ» در سطرهای مربوط به کهن افتخارم ...).
فضازمان استعارهها یا دچار اختلال است یا نامشخص است. فضا و زمان مشخص میتواند زمینۀ تبدیل احساس کلی به تجربۀ خاص را در خواننده فراهم کند.
در یک کلام میتوان گفت که هر سه شعر عواطف و توانمندی زبانی شاعرانشان را نشان میدهند اما در عبور عاطفهٔ صادقانه از فیلتر تصویر و رسیدن آن به یک صورتبندی مفهومیِ زنده چندان موفق نبودهاند.
.
ج) راهکارهای پیشنهادی نگارنده برای حل مسأله:
اصل صفرم – مفهوم از دل تصویر و عاطفۀ شعر بیرون بیاید و توسط خواننده کشف شود نه این که توسط شاعر اعلام شود.
پیشنهاد اول – مفهوم در کنشهای جزئی رفتاری، بدنی، مکانی و زمانی ساماندهی شود مثلا فرض کنیم که شاعری میگوید: ساعت را مدام عقب میکشم؛ در همین یک تصویر کنش جزئیِ رفتاری و بدنی و زمانی مشخصی داریم که عاطفه از دل آن بیرون میآید و حامل و مولد مفهوم عمیقی است.
پیشنهاد دوم – هر تصویری که وارد شعر میشود، وظیفۀ عاطفی داشته باشد. اگر ما ده تصویر از تاریکی وارد شعر کنیم که همه هم زیبا یا حتی شوکآور باشند اما هیچ کاری با عاطفۀ شعر نکنند، مثلا آن را تشدید نکنند یا تغییر ندهند یا در حتی در برابر آن مقاومت نکنند و ...، به راحتی دچار تکرار و کلیشه میشویم اما اگر یک تصویر قوی وارد شعر کنیم که مثلا در تاریکی موجود ( یا در روشنایی موجود) خلل وارد کند و بار عاطفی متن را تغییر دهد؛ یک لحظۀ شاعرانه خلق کردهایم.
پیشنهاد سوم – آشوب در شعر تحت کنترل شاعر باشد و هدایت شود. در شعر پست مدرن، آشوبی که در مهار شاعر نباشد، فقط پراکندگی ایجاد میکند.
پیشنهاد چهارم – در دل سکون، حرکت ایجاد شود . در مضامینی مثل انتظار یا افسردگی، حرکت لازم نیست بیرونی باشد. حرکت در ادراک، حرکت در جا به جایی زاویۀ دید، و حتی در تغییر رابطۀ راوی با یک چیز خاص میتواند اتفاق بیفتد و کارساز باشد.
پیشنهاد پنجم – استعارهها پویا شوند. برای پویاسازی استعارهها میتوان از بدنمندی استفاده کرد (اگر با موجود زنده در ارتباطند، بدنمندی و فیزیک داشته باشند مثلا وزن، بو، نفس، حرکت چشم، دست، صدا، حالتهایی مثل خستگی و ... اگر با موجود غیر زنده درارتباطند، فیزیک داشته باشند مثلا سطح، جنس، دما، وضعیت استهلاک و ...)، میتوان از فضاسازی فیزیکی و دارای زمان و حرکت در این فضازمان و پیامدهای آن استفاده کرد، میتوان به عنوان گوینده یا راوی با استعاره تعامل کرد (حتی اگر تعامل از نوع سکوت باشد)، میتوان آن را موظف کرد که در پایان، دست کم یک چیز کوچک را در شعر دچار تغییر و تحول کند و ...
پیشنهاد ششم – اقتصاد تصویر رعایت شود. هر چه مفهوم مورد نظر ما بزرگتر و عمیقتر باشد؛ با تعداد کمتر اما دقیقتر بهتر میتوانیم آن را تولید کنیم. انباشت تصویر معمولا یا عاطفه را بی موقع تخلیه میکند یا مفهوم را پراکنده کرده و شعر را از هویت منسجم تصویری خارج میکند.
پیشنهاد هفتم- ورود مفهوم به شعر از همان ابتدا معمولا خواننده را وارد فاز دریافت پیام میکند ولی تعلیق مفهومی یا به تاخیر انداختن کشف آن توسط خواننده، او را در وضعیت تجربۀ شعر نگه میدارد
پیشنهاد پایانی یا اصل آخر – در هنگام بازنویسی و ویرایش این اشعار یا هر شعر دیگری خوب است شاعر از خودش بپرسد اگر مفهوم را از شعر حذف کنم، آیا تصویر هنوز کار میکند؟ اگر تصویر را حذف کنم، آیا عاطفه همچنان برای مخاطب تجربهشدنی است؟ آیا این سطر یا این بند، حس، احساس یا نگرشی را هرچند بسیار جزئی در خواننده تغییر میدهد؟
.
پ ن: درخواست نقد (خانم معجزاتی) مشخصا برای شعر «در انتظار خدا» بوده، اما درخواست نقد (جناب میرآمران) و جناب (موسوی) برای نقد یکی از اشعارشان به انتخاب نگارنده بوده است.
..
مطلب را در حالی به پایان میبرم که اندوه از دست دادن هنرمندی بزرگ و دورانساز (بهرام بیضایی) نیز بر اندوه آغازین مضاعف شده است. با این حال اطمینان و یقین دارم که مردمان راستین - به ویژه اگر هنرمندان راستین باشند - همواره زندهاند و جانشان در دل مردمان و آیندگانشان همچنان باقی میماند و نفس میکشد.