1- شعر (استعاره ی ریواس)


سر نوشت : مونولوگ




دوباره می گریزی از این عاشقی
خدا نگه دار ت
که پا ی خسته ی من دیگر از سفر سیر است
حصار می شود آخر
فرار از این آغوش
بدون پنجره ماندن عذاب دیوار است

من از شمال تو دیگر غزل نخواهم گفت
به چین دامن شیراز ی ات قسم خوردم
که در جنوب جهنم خلیج می سازم
که در جزیره ی تنهایی ام جهان جاری است
و من خدا ی تشنه ی تهران تیره خواهم شد

بدون خلسه ی بازو ی ات
برهنه می رقصند
مفاصل سرطان ام که میل خون دارند
تمام خاطره ها ی ات به گریه می افتند
همین که آینه ها را به سنگ می بندم
اگر چه در غزل ام شاهد ی نمی خندد
و بو ی الکل طبی نشان مستی نیست
هوا ی خانه ام از اختناق می سوزد
گلو ی بلبل باغ ام طناب بندان است
صدا ی آب روان اتفاق کم یابی است
و تازیانه جواب صداقت انگور
ولی خدا نگه دار ت
که بوی آشنا ی گلایول
برای چشمان ام
از آب و رنگ گلستان دیگران خوش تر

رها کن این هیجان ستاره بازی را
که در کویر کرامات خواب من جاری است
که من همیشه همآن غول بی بیابان ام
دلیل ترس جنون آور مسافر ها
جرس به گردن بی شکل من نمی افتد
برو به خواب بهشتی
که دور از این درد است

رها کن استعاره ی ریواس و باغ مخفی را
که من شبیه حضرت دجال قصه ها ی تو ام
که از نحوست اسم ام خدا هراسان است
همان غرابت بی رحم و نا صبور م من
که با ظهور منجی خوش خواب تان
شکسته خواهد شد

رها کن این سر پر درد و سرد و ساکت را
که از تمام جهان با قلم رفاقت داشت
و با ستاره ای از کهکشان کاغذ A4
بلوغ شعر تو در قید این گذر گاه است
اگر چه قصه ی بالغ شدن
غم دراز ی داشت

رها کن اشک قلم را
که چشم محزون ات
دچار حسرت آدم گریز تنهایی است
و شعر مضطرب ات بار دار تن ها یی
که از دریچه ی باران شعر، بی برگ اند
حجاب ثانیه از زخم کهنه ات بردار
سرور آینه ات انتشار زیبایی است
بزن به سیم آخر و اعجاز را زمینی کن
که برق برف شبانه
حریف تاریکی است

رها کن این غم بی پرده ی خدایان را
غزل نویس بلا خیز نا مبارک را
کسی که پنجره ات را به باد مهمان کرد
و از هجوم حسادت حدیث باران ساخت
که بر خطوط سفید و
تن سیاه خیابان ترانه می بارد

رها کن اشتیاق دروغین تیغ تقوی را
که اوج شادی قداره فتح شریان است
بزن به خامی این رگ جراحتی جان دار
نگار جلد کتاب ات به طعنه می گوید:
به گونه های سپید ش انار بنشانید
که رنگ مرده ی پرهیز ترس خون دارد
که ماه و هاله ی سرخ اش
ستاره باران اند

رها کن امتداد شب ام را
که روز در راه است
ولی پرنده پشت گوش چپ ام گفت :
من از صداقت شب آفتاب می زایم
و صبح دهکده آغاز عصر قصابی است
صدا ی سرب مذاب از دریچه می آید
در ی که سمت چــــــــــِنار جوان نمی چرخد

رها کن این غزل بی تو بی قرار م را
سکوت تیشه مهیا ی دفن فرهاد است
که بی ستون خیانت شریک شیرین بود
شبی که کینه ی کسری
به جان قصر افتاد
جنون آنی پرویز گور رستم شد
و قادسیه ی بهمن غروب فروردین
تو از شبانه ی شفاف مرد دی ماهی
به روز پاک و پر از پرده اکتفا کردی

پرنده ی پرهیز

رها کن آه مقفا ی جان سلمان را
که از سطور ستیز ش
قصیده می روید
و در گناه صدا ی اش
شراب شب دارد ...

https://shereno.com/77958/70812/706893.html

2- نقد (فریبا نوری):

درود.

حضور این حجم از عاطفه دلتنگی در شعر، دست و زبان تحلیل را در نگارنده بیشتر به سکوت دعوت می کند تا سخن، به دیدن و شنیدن و لمس کردن بی واسطۀ این همه طغیان و فوران که شفاف‌تر از هر آینه‌ای است.
با این همه زیباییهای بیانی، چه جنبه‌های زیبایی‌شناختی در چارچوب سنت شعر فارسی (صنایع و آرایه‌های ادبی کلاسیک، البته با بازتعریفشان در این شعر) و چه جنبه‌های زیبایی‌شناختی در چارچوب ادبیات معاصر جهان (تکنیک‌های پست‌مدرن، نمادگرایی، متاشعر و غیره) نکات ظریف بسیاری دارد که به نظرم جای پرداختن به آنها در همین شعر است.

نخست از مسیر سنت شعر فارسی، وارد این دریچه می شویم (نگارنده فقط به جنبه های نوآوری اشاره می‌کند):

الف) استعارهٔ مرکب و مجازی: «مفاصل سرطانم که میل خون دارند» یا «گلوی بلبل باغ ام طناب بندان است»
استعاره هابی هستند که برای بیان درد فیزیکی و وجودی به‌کار رفته اند. «طناب بندان» به‌جای «طنین» یا «آواز»، با خفگی، سانسو ر، و خشونت در ارتباط است یعنی استعاره سنتیِ «بلبل» به‌طور آگاهانه گسسته و معکوس شده است.
ب) تشبیه و تشبیه بلیغ :
«من همیشه همان غول بی‌بیابانم»، «برق برف شبانه / حریف تاریکی است»
تشبیه‌ها معمولاً در سنت ادبی ما، برای ایجاد تصویری زیبا یا آشنا بودند. اینجا تشبیه‌ها ترس‌آور، غیرطبیعی، یا ناآشنا هستند (غول بی‌ بیابان به جای غول بیابان). تشبیهِی که به جای تلطیف سخن، وظیفه ایجاد تنش را در کلام به عهده دارد.
ج) جناس :
«رها کن این سر پردرد و سرد و ساکت را / که از تمام جهان با قلم رفاقت داشت»، جناس در خدمت ایجاد ابهام معنایی عمیق است (به جای انکه در خدمت لفظ باشد): «سر» سرد ساکت پردرد، هم جسم شاعر است، هم ذهن او، و هم شعر او.

د) مراعات النظیر : در کل شعر، استعاره‌های مرتبط با آتش، خشکی، اختناق، سکوت، شکست پر از توزیعِ آگاهانهٔ واژگان مرتبط با ویرانی آرام (در مقابل ناگهانی و انفجاری) هستند مثل «کویر»، «تنهایی»، «سکوت تیشه»، «آینه به سنگ بسته»، که این ها همه الگویی از مرگِ آهستهٔ امید در شاعر می‌سازد.

ه) تلفیق عناصر اساطیری و تاریخی: «فرهاد»، «پرویز»، «رستم»، «قادسیهٔ بهمن»، «حضرت دجال»، ...
در شعر سنتی ما، ارجاع به خسرو و شیرین یا یوسف و زلیخا عمدتا برای افزایش اعتبار عاطفی بود. اینجا، هم هست ولی در عین حال می‌توان گفت که این ارجاع‌ها به صورت غیرانتفاعی به‌کار رفته‌اند: فرهاد بدون شیرین، پرویز قاتل (به جای عاشق) .... این می‌تواند نقدی به نوستالژیِ کاذب باشد
و با توجه به ترجیع سطر (خدانگهدار ت) در سطح غیر شخصی، نقدی است که با قدرت در شعر کار می‌کند.

و) تلمیح: «به چین دامن شیرازی‌ات قسم خوردم»، این سطر را نیز فارغ از ارجاع شخصی شاعر به معشوق که قطعا اولین میدان حضور کلمات آن است، در نگاهی عمومی‌تر به این صورت خواند که در این سطر تلمیح به شیراز به‌عنوان نمادِ غزل و عشق کلاسیک صورت گرفته با همه چین و شکن و ظرایف و لطایف آن. شاعر به این نماد سوگند یاد می‌کند چون دارد ترازوی زیبای شناسی سنتی معاصر را تکان می‌دهد تا تعادل جدیدی بین آنها بیابد و بتواند الگوهای سنتی را در شعر معاصر زنده نگه دارد


اینک، به سراغ تکنیکهای ادبی معاصر جهان که در شعر حضور بارز دارند, می رویم:

الف: متاشعر: «رها کن غزل نویس بلاخیز نامبارک را»، «رها کن اشک قلم را»، «بلوغ شعر تو در قید این گذرگاه است» ... ملاحظه می شود که شعر دربارهٔ خودِ شعر است. شاعر نه‌تنها دارد شعر می‌گوید، بلکه همزمان دارد از ریسکِ شعر گفتن و ناکارآمدیِ آن هم می‌گوید. این صراحت و خود انتقادی، زیبایی آفرین است.
ب) بینا رشته ای بودن ترکیبات: ترکیبِ «کاغذ A4» با «ستاره‌ای از کهکشان»؛«تیغ تقوی» + «شریان» + «انار سپید»، تصاویری از حوزه‌های نامرتبط (اداری، پزشکی، اساطیری، روزمره) در شعر در کنار هم قرار می‌گیرند. این، تکنیک جزء فرهنگ‌ پست‌مدرن است که جهان را به‌عنوان یک بافتِ پُر از فرگمنت‌های ناسازگار میبیند و بازنمایی می‌کند و در واقع از تداخلِ ناهماهنگی‌ها، زیبایی به‌وجود می‌آورد.
ج) گسست ساختاری : تغییر ناگهانی از «جنوب جهنم» به «مفاصل سرطان» و ؛تکرارِ «رها کن» در روندی غیر خطی. شعر به‌ صورتِ خطی پیش نمی‌رود، بلکه مانند رویاهای آشفته یا یادداشت‌ها و مونولوگ درونیِ یک بحران جریان دارد. این، وفاداری به تجربهٔ مدرنِ ذهنِ مضطرب است،
د) نامه‌وارگی: شعر به‌ صورتِ نامه یا فریادی به یک «دیگری» در سه رونوشت نوشته شده، رونوشت به معشوق به عنوان مخاطب اصلی، رونوشت به خود شاعرِ به عنوان اعتراف و تعهد، و رونوشت به خوانندگان به عنوان شاهد. این رویکرد، فضای اشتراکِ درد ایجاد می‌کند و زیبایی آن در صداقتِ التماسی است که در لحن جملۀ قهرآمیز اما سرشار از دلتنگی (ولی خدا نگهدارت) نهفته است.
ه)زمان‌شکنی: «صبح دهکده آغاز عصر قصابی است»، «قادسیهٔ بهمن غروب فروردین» .. ملاحظه می‌شود که زمان‌های تاریخی، روزمره، اساطیری و فصلی در شعر یکی می‌شود. اشاره به تداوم خشونت در جهان، با تکنیکی که در آثار مارکز (رئالیسم جادویی) و شعر آلمان پس از جنگ زیاد می‌بینیم.
و)صامت‌پردازی: سکوت معناداری که به عنوان یک ابزار فعال در شعر عمل می‌کند: «سکوت تیشه مهیای دفن فرهاد است» نقش سکوت را به عنوان ابزار فعال نابودی نشان می‌دهد که این سکوت نزدیک به مفهوم سکوت معنی دار در آراء دریداست.

نکته کلیدی در این قسمت این است که در شعر معاصر جهان، زیبایی دیگر بازنمایی «هماهنگی» و «وضوح» نیست، بلکه در بازنمایی«پیچیدگیِ صادقانه»، «خودآگاهیِ زبانی»، و «جرأتِ بیانِ ناهماهنگی‌های درونی» نهفته است که به زعم نگارنده، شاعر به این منشور زیبایی‌شناختی پایبند است.

اما نکته کلیدی در جمع‌بندی نهایی این است: شاعر از همه این صنایع ادبی سنتی و غیر سنتی استفاده می‌کند اما آگاهانه آنها را به‌عنوان ابزاری برای «بازکاوی خودِ رویکردها» هم به‌کار می‌برد و این، زیبایی‌شناسی ادبی خاصی به جود می‌آورد از نوع «خودآگاهیِ تاریخی و معاصر». به زعم نگارنده، این راهی برای «زنده نگه داشتن سنت ادبی ما در بستر انتقادی» است. خلاقیت دو وجهی که نه گیر تعصب کور می‌افتد، نه دچار از خود بیگانگی می‌شود بلکه امکان گفتگو و نفس کشیدن همزمان در کنار هم را فراهم می‌آورد.

3- گفتگو:

سعید رضا لیریایی داودی به فریبا نوری

درودها ...
آنچه در این اثر فاخر
برای من شاگرد
در این محفل ادبی
یک تحول روحی
و ذهنی رقم زد،
همین بحث متاشعر
یا به نوعی فراشناخت یا آگاهی از آگاهی شاعر در متن است.
به گمان شخصی
فراشناخت در شعر استاد سلمان مولایی همان نقش رمانتیسم کلاسیک را در چالش با اقتدار دارد،
اما با اثری بسیار عمیق‌تر و هوشمندانه‌تر.

در رمانتیسم کلاسیک،
ویژگی‌های اساسی هنر،
یعنی عاطفه‌ی ناب
و صداقت در بیان احساسات، خودبه‌خود قدرتی فراتر از
(س ا ن س و ر) و محدودیت‌های حاکمان پیدا می‌کرد.
شاعر با بیان صادقانه‌ی درد،
عشق یا اعتراض،
مرزهای قدرت و اقتدار را به چالش می‌کشید.
هنر به نوعی ابزار مقاومت فرهنگی و روحی می‌شد.
در شعر استاد مولایی،
فراشناخت عنصر کلیدی است.
ایشان نه تنها احساسات را
بیان می‌کند،
بلکه خودآگاه فرآیند خلق و بیان شعر را تحلیل می‌کند؛
یعنی ذهن شاعر
درون متن دیده می‌شود.
و این آگاهی،
قدرت و زیبایی اثر را چند برابر می‌کند.
وقتی شاعر از رها کردن‌ها و انتخاب واژه‌ها صحبت می‌کند،
عملاً قدرت (س ا ن س و ر) یا کنترل را به چالش می‌کشد،
زیرا این اثر
از هر سطح صرفاً ظاهری یا زبانی فراتر رفته
و به یک میدان فراشناختی مقاومت تبدیل شده است.
به زبان ساده تر می‌توان گفت:
اگر رمانتیسم کلاسیک شمشیر عاطفه و صداقت را به دست شاعر می‌داد،
این متاشعر معاصر زره‌ای فراشناختی بر ذهن شاعر پوشانده
که حتی قدرت را هم به زانو در می‌آورد،
چون اکنون نه فقط احساس،
بلکه خودآگاهی
و تحلیل ذهنی شاعر وارد میدان مقاومت شده است.

فریبا نوری به سعید رضا لیریایی داودی

درود جناب لیبریایی عزیز
بسیار سپاسگزارم از لطف و محبت شما
و بیش از آن خیلی خوشحالم که قلم اندیشمند شما از سکوت در سایت خارج شده و علاوه بر شعرهای غنی و ارزشمند، در عرصه نقد و تحلیل نیز می توانیم از این قلم بخوانیم و بهره مند شویم. نکته بسیار جالبی را مطرح نمودید که به نظرم خوبست در مورد آن وارد گفتگو شویم و جنبه های مختلف آن را واکاوی کنیم. اگر موافق این گفتگو باشید، در اولین فرصت امروز یا فردا، نکات و مسائلی را از دیدگاه خود در همین موضوع مطرح می کنم تا هم اندیشی بیشتری با هم و با دیگر دوستان - در صورت تمایل و ورودشان به بحث - داشته باشیم.‌

سعید رضا لیریایی داودی به فریبا نوری

درودی مجدد
باعث افتخار است
در محضر شما و اساتید خواهم آموخت

فریبا نوری به سعید لیریایی:

درودی دیگر
در کامنت شما توجه به «فراشناخت» در متاشعر همسو با کامنت قبلی نگارنده بر این شعر بود اما پیوند دادن این فراشناخت با مقاومت، ایده‌ای جذاب و جدید و به روز است. چون امروز ما در عصری هستیم که «کنترل» از طریق سانسو ر تقریبا منسوخ شده است. «کنترل» در جهان امروز از طریق چارچوب‌های معنایی مانند این که چه چیزی قابل گفتن است؟ چه زبانی معقول است؟ این چیز و این زبان بر چه کسانی اثر می‌کند؟ و ... انجام می‌گیرد.
این ایده شما را واقعا دوست داشتم اما جملۀ «قدرت را به زانو در می‌آورد» به نظرم فراتر از بعد زیبایی‌شناختی شعر است و دو مسأله در خوانش شعر ایجاد می‌کند یکی این که پیچیدگی شعر را به ابزار مستقیمی برای رویارویی با قدرت کاهش می‌دهد. شعر «استعارۀ ریواس» به زعم نگارندۀ این سطرها بیش از آنکه در برابر قدرت باشد در برابر خود زبان شعر است.در همین راستا، نگارنده معتقد است شاعر بیش از «دست داشتن سنت» از «دست داشتن خودش» در قضایا واهمه دارد مثلا در بند «کسی که پنجره‌ات را به باد مهمان کرد» درون‌نگری فلسفی داریم نه اعلام جنگ به یک قدرت بیرونی. دومین مسأله این که فراشناخت در این شعر بر عاطفۀ آن برتری ندارد. عاطفه سلاح اصلی امروز و همیشۀ شاعر است. لذا من با جملۀ «اگر رمانتیسم شمشیر عاطفه داشت این شعر زره فراشناخت دارد» در کامنت ارجمند شما به شدت مخالف هستم. فراشناخت در این شعر آگاهی از وجود آتش و کنترل آن است اما آن را خاموش نمی‌کند یعنی قصد خاموش کردن هم ندارد برای مثال جملۀ «تمام خاطره‌هایت به گریه می‌افتند» هیچ تحلیلی بر فرایند گریه نمی‌خواهد انجام دهد، خودش گریۀ متراکم شده در زبان است. می‌خواهم بگویم آگاهی در شعر شاعر برای تقویت صدای درد است نه برعکس. به عبارت دیگر، شاعر آنجا که پای عاطفه وسط باشد، فراشناخت را قربانی می‌کند. این مرام و باور و مسلک شاعر است.
نکتۀ بعدی در کامنت ارجمند شما که من خیلی با آن موافق نیستم و دوست دارم نظر و نگاه شما را بدانم، «میدان فراشناختی مقاومت« است. اصطلاح میدان مقاومت از نظریه‌های میشل فوکو و هومی بابا وارد نقد ادبی شده و کاربردش در شعرهایی مثل اشعار محمد درویش یا آنا اخماتوا کاملا موجه است اما در استعارۀ ریواس - به زعم نگارنده - نه. در این شعر حتی «طناب‌بندان» بیشتر نماد خود سانسو ری شاعر است تا فشار خارجی. پس مقاومت در این شعر عمدتا هویتی زبانی است تا اجتماعی سیاسی. رها کن در رونوشتی از شعر که به خود شاعر است به این دلیل آمده که شاعر می داند که نمی‌تواند مخاطب درون‌شعری را رها کند. او حضرت دجال می‌شود چون می‌داند تنها راه نجاتش، در اولین قدم پذیرفتن این نفرین‌شدگی است. خب این صلح موقت با تناقض است نه پیروزی بر قدرت.
همچنین مقایسۀ این شعر با رمانتیسم کلاسیک غربی به نظرم خالی از اشکال نباشد. رمانتیسم غربی پاسخی به روشنگری سرد و عقل‌گرایانه و صنعتی بود ما اصلا در ادبیات فارسی چنین عصر روشنگری رسمی را تجربه نکرده‌ایم که رمانتیسم بخواهد با آن مبارزه کند. از طرف دیگر غزل کلاسیک فارسی از ابدا عینیت‌زدایی شدهد و ذهنی‌گرا بود. حافظ و سعدی همواره از خودِ گفتن و سخن آگاه بودند و این آگاهی را نشان دادند البته این آگاهی ریشه در عرفان و حکمت داشت و از نوع آگاهی مدرن نبود. لذا خوشحال می‌شوم نظرات تکمیلی شما را در این باره بدانم.
در جمعبندی، کامنت شما به نظرم با هوشمندی به نقطۀ درخشان شعر یعنی فراشناخت اشاره کرده اما جنبه‌هایی از آن برای من سوال برانگیز بود لذا خوشحال می‌شوم که در این باره گفتگو کنیم.