1- شعر (اسطوره ی ریواس ...)

تنهایی من در زمستان تازه تر می شد
در قتل گاه برف و ابریشم
اندوه باران در گلو ی آسمان می سوخت
دریا دهان اش را برای صخره کج می کرد
ساحل دچار جمع سربازان و
دزدان بود

در صحن سوسن
با دهان بسته می خواندند
ساتور ها و سایه ها ذکر مصیبت را
خون هراسان
در شیار دشنه می ماسید

خورشید فردا
در گلو ی کوه جان می داد
در جلگه ی تاریک سرد آباد
سرما به جان ساقه ی رنگین کمان می زد
جبر چموش فال بی فنجان
بر گردن فرتوت اسب روزگار افتاد

دنیا بساط عیش و نوش اش را
بر گور گرم سینه ام گسترد
چشم ام برای دیدن بی داد سر داران
خون جا ی گریه روی کاغذ
منتشر می کرد

من تا قیامت می توانستم
با واژه ها ی بی خیال انگیز
از تیرگی ها ی حیات شهر رویا خوار
با محتوا ی مرگ و زنجیر و درِ زندان
یا طنز شیخ و نحوه ی پیچیدن دستار
بر گردن گل ها ی داوود ی
یا هجو حاجی ها ی بازار ی
هنگام سعی با صفا ی ساحل تایلند
یا مدح سلطان زادگان گول
وقتی که پول نفت ملت را ...

یا از هزاران یا ی بی پاسخ
دیوانی از اشعار بی تکرار
با طعم سرب و بوی بارانداز بنویسم

اما تمام ماجرا این بود :

وقتی که باران بی تو می بارد
این زندگی مرگی مدام و بی سر انجام است
مانند کشف تازه ی میل خروشیدن
در صخره ی تنها ی بی سیلآب
سودا ی خون در خواب خنجر
زندگی می کرد

اما تو

تو ابتدا ی آسمان بودی
وقتی که خورشید از افق
با رقص می آمد
من انتها ی نا خوشی بودم
در فصل زرد قصه ی انسان

من قهر دامن گیر مرداب ام
از ماهیانی که به دریا پشت می کردند
خیس از نبودن ها ی لاکردار
خشک از غیاب سرخ لبخند ت

شب در گلو ی کوچه ام می خواند
آواز خونین رهایی را
من در حجاب لخت شب
بیدار می ماندم
با درد ها ی بی پناهی که
بعد از محاق رفتن ات
آغاز می کردند
رنج مضاعف را

این جا تنفس هم چنان تنگ است
در جوِّ بی جریان تن پوش ات
وقتی که بی تو روی بند رخت
مانند باغی کهنه می پوسد
من در مترسک ها ی خواب آلود
دنبال ذوق زنده می گردم

می جویم ات ای بامداد شاد

در قله هایی که تمام عمر ...
در کوره راهی که همین دیشب ...
در تیر بی رحمی که هر لحظه
قلب غریب ام می کشد بی تو
بین مسافر ها ی بی اعصاب
بین اتوبان ها ی خون آلود
بین بلندا ی حقیر برج بی میلاد
پشت تمام بی پناهی ها
پشت درختانی که نور از لاله می دزدند
پشت همان بامی که برف اش بیش ...
زیر شکوه نقره ی مهتاب
زیر پر پروانه هایی که
بر روی برگ مرزه می خوابند
زیر ظهور سرکش باران
می جویم ات ای انتها ی درد
ای درد دل خواه و دل انگیز م

جان مرا دیدی؟ که می مرد از
زهر زلال زهد ساغر ها
چشم مرا ؟ وقتی که می افتاد
اشک از سکوت اش روی میز کار
آه مرا دیدی؟ که می پیچید
در پا ی پرواز غزل ها ی ام
با کفر چشمان ات مرا دیدی؟
ایمان می آوردم به آغوش ات
در بارگاه حضرت پاییز
من چشمه سار ساده بودن را
در کهربا ی صبح تصنیف ات
دیدم که می جوشید
جریان جان بخش جنونی سرخ
در استخوان ساق سیمین ات
تا دست ها ی سرد و غمگین ام
از خون سرخ ات جرعه ای برداشت
در من تمام مرگ ها مردند
با من تمام آیه ها ی یأس
یاسین و کوثر
از گلو ی شوق می خوانند
در من بچرخ ای ماهی الماس
با باله ها ی بالغ از بی تابی امواج
برف بهار از بو ی لب ها ی ات
بر انجماد گونه ام بارید
خورشید در من اتفاق افتاد

در ساحت اکنون؛

من تا قیامت می توانم شعر بی تکرار
با لرزش بی اختیار دست خونین ام
از شرم شیرین تو بنویسم
در لحظه ی لمس بلور سینه ی بکر ت
بین بلوغ سبز گندم زار
شعر ی شبیه خوشه ی انگور ...
از سیب خوش بو ی زنخدان ات
وقتی که می بوسی گلوی ام را
ای صاحب اسطوره ی ریواس ...



11 آذر ماه 1404

2- نقد (فریبا نوری) نسخۀ درج شده در سایت:

درود.
شبکه معنایی قوی و قدرتمندی که اسطورۀ ریواس در این شعر ساخته است، شعاع‌های معنایی مختلفی را در بر می‌گیرد که هر یک در این شعر پست مدرن سهم به زعم من برابری را از مفهوم‌سازی را به عهده گرفته است.
نخست، پس از یک جهان سرد و ویران و دیستوپیک (رجوع شود به مقالۀ نسترن خزایی بر شعر شهر تاخورده از سعید لیریایی)، اسطورۀ ریواس تمایل شاعر را به بازگشت به اسطورۀ ایرانی و زمینی خلقت (رویش مشی و مشیانه از ساقۀ ریواس) نشان می‌دهد. این خود یک راه حل است. چون شاعر پیش از بند پایانی بر ساحت اکنون تاکید می‌کند. میدان مقدسی که آفرینش نو از نظر شاعر باید در (دم) و (همین اکنون) اتفاق بیفتد.
این یک شعاع معنایی قوی است و اگر نیک بتگریم شاعر به انگور و سیب و گندم هم اشاره کرده است که اسطوره‌های خلقت در ادیان ابراهیمی هستند اما بدون آن که این اسطوره‌ها را نفی کند یا قصد جایگزینی داشته باشد، با پذیرش و جذب کامل همۀ این اسطوره‌ها آفرینش در ساحت اکنون را به اسطورۀ ریواس می‌دهد.

دوم، اسطورۀ ریواس در این شعر زنانه است نه این که جنسیت فیزیکی یا اجتماعی اش الزاما زن باشد، نه. اسطورۀ ریواس به دلیل آن که با آب و سرچشمه و زایش و آفرینش در نمادشناسی ایرانی در ارتباط است، زندگی‌ساز و زندگی‌بخش است. آوردن نام دو سوره یاسین و کوثر هم به صورت آیینی و غایی بر حضور دو عنصر رسالت و برکت در زمین اشاره دارد.

سوم، از آنجایی که ساحت اکنون، ساحت عشق است که قرار است در دل بحران تصویریِ سه گانه از مختل شدن و خشونت و سردی و آشوب ِ منطق زبان و اجتماع و طبیعت در یک جهان دیستوپیک ظهور کند، ریواس در شعاعی از نشانه‌شناسی و مفهوم‌پردازی در این شعر قطعا به خاصیت‌های خود گیاه ریواس اشاره دارد یعنی گیاهی کوهی، خودرو، مقاوم، آزاد و آزاده، نوبر (نوبر بهار چون اولین پیام و نشانۀ رسیدن بهار در دل بسیاری از کوهستان‌های سنگی، گیاه ریواس است)، و می‌دانیم که این گیاه طعم خاصی از لذت و گزندگی دارد که با خاصیت و ذات دارویی و درمانی آن همخوانی دارد.

پس تا اینجا صاحب اسطورۀ ریواس، آفریننده‌ای زمینی است. سرچشمه‌ای زایاست که با روح زنانۀ خلقت در ارتباط است و نشانۀ رسالت و رحمت فراوان ایزدی است، نوبر بهار ، تلخ و گزنده اما لذتبخش و شفابخش است.

شعاع چهارم معنایی، تعریف اسطورۀ ریواس است که دلالت دارد بر (تو).
و این تو خود چند شعاع معنایی دارد.

اول معشوق، ریواس به عنوان منشأ حیات هم‌ارز با معشوق است. گیاهی که از دل برف دی ماهی ( زمستان بیرونی و درونی شاعر) بیرون می‌زند، پس در جهان شاعر صاحب اسطورۀ ریواس از یک منظر همان حضور نجات‌بخش و احیاگر دیرین (معشوق) است.

دوم، خود شاعر، صاحب اسطورۀ ریواس است. ریواس هیچگاهتلخی اش را پنهان نمی‌کند. خاصیت دارویی‌اش در همین تلخی‌اش است. شاع هم هیچگاه زخم‌های خود را پنهان نمی‌کند. بیان آشکار زخم‌ها (شعر) تلخی دارد اما دارو و مرهم هم هست.

سوم، خود شعر، شعر صاحب اسطورۀ ریواس است چرا که با آنکه از دل خشونت جهان (چه کلی چه اجتماعی چه شخصی) بیرون می‌آید همچنان زیست صادقانه و رهایی‌بخش خود را دارد. دقت کنیم که این شعر دربارۀ دو دام حرف می‌زند : مدح خشونت‌های جهان از یک سو و شعار نقد آن از سوی دیگر، در لایۀ اول شعر می‌بینیم که شاعر هر دو را نقد کرده و به سزاغ بازآفرینی یک اسطورۀ کوچک، زمینی اما ریشه‌دار در تاریخ و فرهنگ یک ملت رفته است پس خود شعر هم صاحب این اسطوره است.

چهارم، صاحب اسطورۀ ریواس، رستگاری است. رستگاری از جنس زمینی، بی زرق و برق، لطیف و بکر و تلخ و عاشقانه، در واقع از جنس مقاومت

پنجم، وقتی خشونت لایۀ اول و تلاش شاعر برای آفرینش لطافت از طریق (تو) را در این شعر می‌بینیم، صاحب اسطورۀ ریواس همان شکستن چرخۀ خشونت با مقاومت و زایش عشق خواهد بود.

ششم، من، یعنی همۀ مخاطبان بیرونی شعر ، صاحب اسطورۀ ریواس هستند. چون هر یک از ما که خوانندۀ این شعر هستیم می‌توانیم جای یکی از نقش‌ها را در شعر بگیریم: نجات‌‌دهنده ، نجات‌یافته، مقاومت‌کننده، درمان‌گر یا دست کم درک‌ کنندۀ اصل و هدف آفرینش از طریق این اسطورۀ بومی خلقت.
و این (چند نقشی کنشگری در فرایند باززایی یک اسطوره) همان روح پست‌مدرن است که الگوی اسطورۀ سیال را ایجاد کرده و مقیم یک قلمرو معنایی نیست.

3- نقد تکمیلی (ویژۀ وبلاگ):

در این مجال می‌خواهم این بخش از نقد بالا را کمی باز و از منظر خود تفسیر کنم:

(دوم، اسطورۀ ریواس در این شعر زنانه است نه این که جنسیت فیزیکی یا اجتماعی اش الزاما زن باشد، نه. اسطورۀ ریواس به دلیل آن که با آب و سرچشمه و زایش و آفرینش در نمادشناسی ایرانی در ارتباط است، زندگی‌ساز و زندگی‌بخش است. آوردن نام دو سوره یاسین و کوثر هم به صورت آیینی و غایی بر حضور دو عنصر رسالت و برکت در زمین اشاره دارد).

زن در این شعر یک عنصر مرکزی است: زن اسطوره‌ای، زن آغازگر، زن نخستین

بوی لب‌ها با دمیدن و آغاز در ارتباط است. آغاز زبان و گفتار

خورشید رقصنده با خور در اوستا درارتباط است که عنصری است مونث

سینۀ بکر همان گهوارۀ حیات است

و مهمتر از همه ریواس، که چون محل رویش مشی و مشیانه است، خاصیت مادری دارد. توجه کنیم که برخلاف اسطوره‌های ابراهیمی، در اسطورۀ ریواس مرد و زن همزمان با هم از گیاهی در زمین پدید می‌آیند. باغ عدنی وجود ندارد. هبوطی اتفاق نمی‌افتد که در ارتباطش با آگاهی به گندم برسیم در ارتباطش با هوس به سیب برسیم و یا در ارتباطش با خون و رستگاریِ مسیح مصلوب به انگور برسیم. با این همه شاعر هیچیک از اسطوره‌های ابراهیمی را نفی نکرده و همه در پایان‌بندی حضور دارند اما شعر پر از انرژی زنانۀ آفرینش در هم‌زمانی خلقت زن و مرد و برابری و همترازی آنها در زمین است. پس چرا من می‌گویم که این انرژی زفاقد از جنسیت فیزیکی، زنانه است؟

برای این که جهان دیستوپیکی که در لایۀ اول شعر تصویر می‌شود، پر از خشونت و سیاست است. پر از قطعیت است. پر از یخ‌زدگی ست. پر از سربازان است. بر این جهان ویران مرگ کاملا مسلط است. چیزی که این جهان را به زعم شاعر می‌تواند دگرگون کند، نیروی (تو) است.

(تو) نفس آغاز است. زبان آغاز است. همان بوی لب‌هاست.

(تو) بازگردانندۀ بهار است. نوبر بهار است. ساقۀ ریواسی است که در دل مقاومت سنگ کوهستان می‌روید.

(تو) خورشید رقصنده است

(تو) سینۀ بکر یا همان گهوارۀ حیات است.

(تو) یاسین (سوره رسالت) و کوثر (سورۀ رحمت و برکت) را از گلوی شوف می‌خواند. پس (تو) فارغ از مسالۀ دین خاص، یک آیین است. یک صدا و نواست.

توجه کنیم که در ایران امروز رسم است که برای مرده یاسین می‌خوانند پس با مرگ در ارتباط است. ازطرفی کوثر با تولد در ارتباط است. هر دو سوره با زن غایی و اسطوره‌ای در یک تفکر (تفکر شیعه که در آن امتداد و بقای نسل رسالت و تحول آن ، تولد چشمۀ کوثر یا دختر رسول است ) در ارتباطند اما وقتی در شعر سورۀ بعثت و برکت توسط (تو) از گلوی شوق خوانده می‌شود تویی که جایگاه، توصیفات و لحن شعر نشان می‌دهد که مفعول پدیدۀ عشق یعنی معشوق است؛ در واقع رسالت را به (تو) می‌دهد ولی نه از آسمان که از زمین. پس زسالت و برکت و فراوانی که در آن است از حنجرۀ زنانۀ زمینی ِ اسطورۀ ریواس شنیده می‌شود. چشمه خودش دلیل دیگری بر زنانه بودن این انرژی (آفرینش نخستین و آفرینش در ساحت اکنون) است چون در نمادشناسی ایرانی، . رود و رابطۀ آن با تداوم، آناهیتا و رابطۀ آن با باروری، ناهید و رابطۀ آن با بهار را داریم و چشمه هم سرآغاز حیات است.

از جهت دیگر در عرفان مولانا زن با طرب، رَباب، و به طور کلی موسیقی و حقیقت عریان در ارتباط است. زیبایی‌شناسی هستی و آشکارسازی حقیقت در این عرفان روح زنانه دارد. در عرفان حافظ هم زن با جام، ساقی، نور، ظهور آگاهی و رهایی از ریا و قدرت در ارتباط است.

و هر دو عرفان در پس‌زمینۀ این شعر وجود دارد چون (تو) در این شعر، هم موسیقی می‌آورد، هم نور، هم آغاز، هم انجام (نحاتف رهایی، رستگاری)،

نکتۀ دیگر این که وقتی لطافت حضور این (تو) خشونت اجتماعی سیاسی توصیف شده در لایۀ نخست شعر را بر هم می‌زند، زن به مرکز مقاومت در جهان امروز نزدیک است. چون این (تو) با بوی لبها و سینۀ بکر و نغمۀ شوقش به صورت پنهان در حال نقد ساختارهای مردانۀ قدرت است. و شعر در واقع به این (تو) می‌گوید که تو صاحب اسطورۀ ریواس هستی، چرا جهان باید به گونه‌ای باشد که تو مجبور به اثبات هویت خود باشی؟ (تو) خودت پایه و اساس هستی و سرچشمۀ بقا و رستگاری در لحظۀ اکنون هستی.