1. شعر (سکوتی که می روید)




در باغچهٔ خاموشِ دلتنگی‌ام،
جوانه‌ای بی‌نام
از شکافِ خیسِ خاک انتظار
سر برمی‌کشد
جوانه‌ای که از آتشِ پنهانِ سکوت
می‌نوشد
و زیر پوستِ شب
آهسته
روشن می‌شود

نورصبح،
چون دستی که خاطره ای گمشده را
نوازش می کند
بر برگ‌ها می‌لغزد
و در موجِ نرمِ انگشتانش
چیزی در وجود من
چکه می کند
چون پنجره‌ای فراموش‌شده
که شوری پنهان
لبخند بر لب هایش
می کارد

نسیمِ سپیده‌دم
با پرهای لطیفِ نقره‌ای‌اش
در میان شاخه‌های نیمه‌خفته
واژه‌های تازهٔ روز را
زمزمه می‌کند
و شبنم،
این دانه‌های ریزِ رؤیا،
بر گل‌ها می‌نشینند
و شادیِ نهفتهٔ خاک را
چون رازی آسمانی
می‌ربایند

دلِ خسته‌ام
با لرزش آرامِ برگ‌ها
تپشی دیگر می‌یابد
گویی رگه‌ای گمشده از امید
از عمق سال‌ها
بازمی‌گردد

و شاید این بار،
بهار
نه آن سوی پنجره‌ها،
بلکه از ژرف‌ترین سایه‌روشنِ جانم
برآید،
بهاری که در ریشه‌های داغِ وجودم
خانه می‌کند
و نورش
از تارهای شبم عبور می‌کند
تا نامِ روشنش
در آخرین ضربانم
همچنان
بیدار بماند

2- نگاهی به شعر (فریبا نوری)

درود.
«سکوتی که می‌روید»
در همان خوانشِ نخست حال‌ و هوایی لطیف، زنده و شفاف دارد؛ اما اگر اندکی عمیق‌تر وارد بافتِ تصاویر و پیوندهای درونی‌اش شویم، می‌بینیم با متنی روبه‌رو هستیم که بیش از آنکه طبیعت‌گرایانه باشد، روندِ احساسیِ «احیا» و «باززایی» را در کالبدِ یک باغچه‌ استعاری دنبال می‌کند.
تصویر مرکزی شعر «جوانه» است به‌عنوان جوهر احیا. «بی‌نام» بودن جوانه و «از آتشِ پنهانِ سکوت نوشیدن» ش نشان می‌دهد که شاعر بر یک فرآیندِ احساسیِ فشرده و درونی تأکید دارد؛ چیزی که از دلِ سکوتی گُر گرفته برمی‌خیزد. بنابراین این سکوت، خنثی یا تهی نیست؛ انباشته و زایاست. به زعم نگارنده زیبایی‌شناسی شعر در همین نقطه به اوج می‌رسدزیرا نشان می‌دهد که گاهی بالیدنِ درونی انسان، دقیقاً از دلِ همین سکوت‌های آتشین آغاز می‌شود.
ریتم تصویریِ رشد هم در شعر جالب توجه است. شعر خیلی به‌تدریج از «جوانه» به «برگ»، از «نورِ صبح» به «نسیمِ سپیده‌دم»، از «شبنم» به «شاخه‌های نیمه‌خفته» حرکت می‌کند. این لایه‌لایه شدن تصویرها یک ریتم رو به بیداری می‌سازد؛ چیزی شبیه به یک مونتاژِ سینمایی از رشد. شاعر این ریتم را با انتخاب افعالی آهسته و نرم تقویت کرده: می‌لغزد، می‌چکد، می‌نوازد، می‌روید، زمزمه می‌کند. این نرمی، عمداً در برابرِ خشم پنهانی که در ابتدای شعر (آتشِ سکوت) داشتیم، قرار می‌گیرد. انگار رشد، نوعی ملایمتِ قدرتمند است که از دل فشردگی می‌آید. خب این یک نگاه فلسفی است و نوعی جهان‌بینی را در خود دارد که هم به این شعر هم به شعرهای دیگر شاعر استحکام می‌بخشد.
گذار از طبیعت به این قلمرو روانشناختی وجودی در میانۀ شعر به درستی اتفاق می‌افتد. چیزی که در وجود شاعر چکه می‌کند در واقع گذار از فقدان به امکان است. در اینجا ما با پدیدۀ بازگشت امید رو به رو می‌شویم. اما این امید از بیرون تغذیه نمی‌شود بلکه از عمق سالها می‌آید بنابراین می‌توان به پایداری چنین بهار ی امیدوار بود چون یک بهار درونی است که از ژرفترین سایه روشن جان شاعر برمی‌آید. بنابراین در این شعر شاعر به خودکاوی و خودترمیمی و خوداحیایی دست می‌زند. یک دگردیسی درونی ظریف و دوست‌داشتنی که با زبانی نرم و لطیف و انسجامی تماتیک در روند رشد و بیداری و باززایی، شعری لطیف و عمیق تحویل خواننده می‌دهد . انتخاب درست افعال با ضرباهنگ آهسته و حرکت تدریجی موزون از تصاویر بیرونی به تحول درونی، همه یک شعر عالی را رقم زده‌اند اما اگر بخواهم سختگیرانه با این شعر برخورد کنم، باید بگویم شعر در معرض و مرز خطر یکنواختی و تکراری شدن ریتم است. اگر شعر کمی بلندتر بود این خطر قطعا اتفاق می‌افتاد چون جنس تصاویر خیلی نزدیک به هم انتخاب شده و می‌توانست تکراری و کلیشه‌ای شود. الان به بافت شعر لطمۀ جدی نزده اما به زعم نگارنده، در صورت ادامه پیدا کردن شعر به شدت آسیب‌زا بود.