1. شعر (الهه ی خون ریز ...)

الی
دوباره به باران
دروغ می بندد
.
.
.
صدا ی دست ها ی غریب من
به خاک صحنه می افتادند
که در ضیافت خودکار و
کینه ی تقدیر
شکنج زلف کج اش را
درون لختی شاعرکشان کاغذ ها
به فتح صبح ابد می برد

خدا برای عذاب مهاجران می بست
دریچه ها ی تنگه ی دُر دانه دار هرمز را
گلو در اشتیاق سکوت اش
به خواب خون می رفت
جهان سقوط پنجره ها ی اش را
درون کوره ی آجر پزی
به چشم چپ می دید

کسی به خواب واپسین پری ها
که بارگاه تخلیه ی موشک و سمـ آ ور بود
سه گانه ی سرطان سیاه تهران را
به یمن قتل فرح ناک صاحب اش می خواند
و کاروان تشنه ی انگشتان
در ایستگاه تمنا ی بین موها ی ام
به گونه می پیوست

ترانه ها ی غم انگیز چرخ ماشین ها
در اعتصاب عصب ها ی سایه ی خیس ام
سپید تر می خواند
و نو فدای کهنگی ترس شاعران می شد
از انسداد دروغین لذت موزون

من از تهاجم بی مرز درد می مردم
و از تکامل رنجور علم آدم ها
دوباره زاده می شدم از آغاز
برای درد حقیقی تر
خدا ی خسته درون اجاق بی آتش
برای جستن گرما ی خانه جان می کند

بهانه ها ی بلند بلوغ گندم زار
به دست خونی راننده ی کمباین
سرود نان می خواند
و هیچ بی پدر گیجی
سر سلیس یهودا را
کنار سفره نمی بوسید
که نیزه در بدن بی زره فرو می رفت
شبی که مادر اسماعیل
به سمت سیطره ی هجرت از حقارت رفت
و تن به تن درستی ارباب قوچ بانان داد
عروس قربان گاه

صدا ی سر زده ی ساتور
رگ کلفت گردن خوکان را
به نام نامی سرکرده ها
جدا می کرد
تو از تلاوت این آیه
سرفه می کردی
و دل به دست دولت پروردگار می دادی
من انقضا ی سوره ی نسوان را
به پرده می بردم

هوا ی خوزستان
دچار نعمت نفت سیاه ماتم بود
در اشک غم زده ی کارون
گلو ی تشنه به تا ی طناب می افتاد
زمین به ساز طرب خیز تیشه می رقصید
حلول روح حضرت کی کاووس
درون سینه ی سودابه
سیاوشان شرف را
به سایه ها می راند
عذاب اشک تهمتن کش
به خاک لاله فرو می رفت
سکوت جن زده ی سرما
درون رگ های ام
خیال خواب خروسان را
به کام کهنه ی کفتار مرگ
پس می زد
رسالتی که حین سرخوشی ساعت
به دوش زخمی زنگوله ها ی باد افتاد

الی
در ابتذال الکل آسودگی
فرو می رفت
ولی
تو سمت روشن من بودی

جدا نمی شود از من
خیال خونین ات
که در اوایل مرداد تشنه ی شیراز
به خواب خیره و خاموش ام
تب سفر انداخت
خدا ی باکره ای بودی
در اوج رقص خرامان پرده ها با باد
تو در سکوت خیابان ها
به فتح واژه ی بی سرزمین
قسم خوردی
و طعم تلخ غزل ها را
به خون خام لبان ات
شکر شکن کردی
تو در ضیافت دل خواه رنگ و موسیقی
عروس حضرت باران را
به خانه آوردی
و خشم پنجره ها ی ام را
به صبح سرخ سبو بردی
تو از بکارت آغوش ات
به زخم کهنه ی پرواز م
پناه پهنه ای از رود و آسمان دادی
و گنج مخفی باغ ات را
پر از صداقت سیال و بدوی ریواس
که دست سر به هوا ی ات
از اجتماع کوه و غزل می چید
بیا
بیا و این جزیره ی تنها را
که در وقاحت اقلیم خویش محصور است
به مرز دامن چین دار ت
به نقش ساده ی چین بدون دیوار ت
به جنگلی که درختان اش
برای دیدن پروانه ی تو می رویند

ببر

ببر مرا و بپوشان تن نحیف ام را
میان وسعت بی انتها ی تصنیف ات
که بو ی باده و سرو و فرشته می آید
از انحنا ی گلو ی صبور و شیرین ات
بهار سرخ زمستان ام
صدا ی سرکش و سبز ت بود
که شعر تازه برای غم غریب ام گفت
بیا و شاعر زخمی را
ببر به خانه ی شیراز ت
الهه ی خون ریز ...



10 آبان بی باران 1404

۲. نقد شعر (فریبا نوری) بخش اول، نسخه درج شده در سایت شعر نو

درود. شعر خاصی است.
منظورم این است که یک شعر نیمایی ساده نیست چون به‌طور خاص از سنت نیمایی فراتر رفته و وارد یک جهان شعری ِپسا واقع‌ گرا شده. از نظر مضمون‌پروری هم چند لایۀ جدی در آن وجود دارد که اگر با دو پس‌زمینۀ کانونی و اصلی شعر (الی، اسم خاص، نام مستعار معشوق و نام دفتر شعر شاعر) و (الی، ارجاع به فیلم آخرالزمانی «کتاب الی») در نظر گرفته شود، شعر به طرز حیرت‌انگیزی چندبُعدی است.
از نظر ساختاری، شاعر از تقسیم شعر به بندها یا «صحنه‌های تصویری» بهره گرفته که هر کدام دارای منطق درونی خاص ‌اند، ولی در مجموع مانند مونتاژی سینمایی به هم وصل می‌شوند. این رویکرد یادآور شعرهای نیما در دورۀ پایانی (مثل «ققنوس») است با این تفاوت که در این شعر، شاعر به‌جای اسطوره‌های کهن ایرانی، از نشانه‌های امروزی‌تر و مدرن‌تر (نفت، تنگه هرمز، ماشین‌ها، تهران)، و ترکیب‌ کردن آن‌ها با رگه‌های آخرالزمانی و دینی بهره برده است.
شعر یک نیمایی آزاد است و بیش از موسیقی بیرونی، از موسیقی درونی (واج‌آرایی و تکرارهای صوتی مانند «سپید تر می‌خواند»، «سکوت خیابان‌ها»، «صداهای غریب من») برای پیوند بندها بهره می‌گیرد. این آزادی و رهاییِ بیشتر در موسیقی بیرونی، در خدمت معناست و آشفتگی، سقوط، و بحران روحی شاعر در فراق معشوق را انعکاس می‌دهد.
در مضمون و درون‌مایۀ این شعر نکات جالبی وجود دارد مثلا این که فراق و گم‌گشتگی در جهانی آلوده و ویران‌شده از مضمون مرکزیِ عشق شخصی به «الی» می‌گذرد و تبدیل می‌شود به تمثیلی از جهان انسان معاصر.بنابراین این شعر بازتابی است از: عشق و ایمان در یک جهان پساویران. و جهان پساویران همانجایی است که خدا، تاریخ، عشق و زیبایی، همگی در معرض فراموشی و تباهی‌ اند حتی نمادهای اجتماعی مانند تنگۀ هرمز، نفت خوزستان، آجرپزی، و ... فقط رویدادهای عینی تاریخ معاصر نیستند بلکه همگی در جهت نشان دادن یک جهان مادی - معنویِ فروپاشیده هستند و نقشۀ معنوی جهان آخر الزمانیی را می‌سازند که در آن تباهی، استثمار و فساد، همچون طاعون یا قحطی در روایت‌های شهودی و مکاشفه‌ای، نشانه‌های «پایان» هستند. به همین دلیل است که اغلب تصاویر مقدس شعر، دچار آلودگی اند حال آنکه باید پاک باشند: خدا خسته است، مادر اسماعیل تن به ارباب قوچ ‌بانان می‌دهد، صدای ساتور تقدیس می‌شود و کلا جهان معکوس شده است.
الی در پایان شعر اما منجی و معشوقی پیامبر گونه می‌شود؛ زنی که بازگشت ‌اش می‌تواند دست کم شاعر را در این جهان ویران از تباهی برهاند. به همین دلیل حرکت از فضای تاریک و دوزخی تا بند پایانی («ببر مرا و بپوشان تن نحیف‌ام را…») ساختار روایی رستاخیزی دارد و این با آن پس‌زمینه که گفتم (فیلم آخرالزمانی کتاب الی) کاملا همخوانی دارد . در واقع الی در این شعر دو معنا را حمل می‌کند:
یکی انسانِ دور‌شده (معشوقِ از دست‌رفته)، یکی هم، کتاب و کلمه (در فیلم) که سمبل نجات و ایمان است. شعر با همین ایهام پیش می‌رود. البته آخرالزمان در این شعر کمی صنعتی است. مضامین مذهبی (خدا، اسماعیل، قربانگاه، سورۀ نسوان) در کنار عناصر تکنولوژیک (موشک، ماشین، نفت) نوعی آخرالزمان خاص و صنعتی‌ را ساخته‌اند.
نکتۀ قابل تأمل دیگر این که شاعر بارها به تکرار تولد و مرگ درون خود اشاره دارد: «از تهاجم بی‌مرز درد می‌مُردم و دوباره زاده می‌شدم از آغاز». این چرخه دقیقاً منطبق بر کیهان‌شناسی و رستاخیزِ متن فیلم (کتاب الی) ست، که در آن ایمان در میان خرابه‌ها دائما متولد می‌شود.
باید توجه کرد که اگرچه زبان شاعر در این شعر در مواردی به «هذیان » نزدیک می‌شود، اما این هذیان کاملاً کنترل‌شده است. ساختار نحوی آگاهانه شکسته شده تا ذهنیت پریشان شاعر را در عصری پریشان بازتاب دهد.
پس می‌توان گفت شعر مرثیۀ فقدان و تجسد عشق است اماشاعر حزن را از سطح شخصی به سطح تاریخی و فلسفی رسانده است.
بند پایانی («بیا و شاعر زخمی را ببر به خانۀ شیرازت») به نوعی بازگشت به وطن معنوی در آغوش معشوق جسمانی است. بازگشت از تبعید، از آخرالزمان، به اصلِ عشق یا حتی اصل شعر.


نکات دیگری هم در شعر به نظرم رسید که در فرصتی دیگر می‌نویسم.

۳. ادامه نقد ( ویژه وبلاگ):

بندی که به طور خاص می‌خواهم در موردش صحبت کنم، این بند است:

- ترانه ها ی غم انگیز چرخ ماشین ها

در اعتصاب عصب ها ی سایه ی خیس ام

سپید تر می خواند

و نو فدای کهنگی ترس شاعران می شد

از انسداد دروغین لذت موزون

سوال اصلی که برایم پیش آمد این بود که آیا شاعر دارد سپیدسرایان امروز را که (بر خلاف بنیانگذاران شعر سپید) از لذت موزون فاصله گرفته و آن را به طور دروغین مسدود کرده‌اند، زیر سوال می‌برد؟

از یک منظر شاعر در این بند دارد می‌گوید: موسیقی زندگی در جهان مدرن (ترانه‌های چرخ ماشین‌ها) در اعصاب اعتصاب‌کرده‌ اش، بی‌ روح و کم‌جان شده.

خب سپیدتر در این جا بیشتر متضاد واژۀ سرخ‌تر است یعنی بدون خون شاید. که همان بی جان است و مرده و خاموش.

اما از یک منظر دیگر، جملۀ (نو فدای کهنگی ترس شاعران می‌شد) در یک شعر نیمایی، جملۀ غریبی است. شمّ شاعرشناسی من می‌گوید که این جمله یعنی: شاعران به خاطر ترس دیرینی که از وزن داشتند، لذت موزون را به طور مصنوعی مسدود کردند (از نظر شاعر، انسان ذاتا به لذت موزون گرایش دارد) شعر نو (نیمایی) را فدا کردند و سپیدتر خواندند (یعنی هر چه بیشتر سراغ شعر سپید رفتند).

به عبارت دیگر شاعد راجع به یک رخداد تاریخی ادبی در این بند موضع‌گیری کرده است و موضعش هم این است که ترک کامل وزن در شعر فارسی یک ضرورت زیبایی‌شناختی نبوده بلکه از ترس، عجله یا حتی تنبلی و زیبایی‌هراسیِ غالبِ شاعران سپیدسرای امروز نشأت گرفته است.

اتفاقا این نقدی است که شاملو دوستان غیرتی به غالب اشعاری که امروز به نام و با برچسب شعر سپید منتشر می‌شود، وارد می‌کنند اما به زعم نگارنده شاعر در این بند به فدا شدن شعر نیمایی قبل از رسیدن به بلوغ و بالندگی به دلیل تولد زودهنگام یا نابهنگام شعر سپید بلافاصله پس از آن هم اشاره کرده است.

و این طعنه و کنایه کاملا آگاهانه اتفاق افتاده. شاعر شعر نو نیمایی را صراحتا در مقام بالاتری از شعر سپید قرار داده است چون وزن در شعر را که خب شعر نیمایی هم از زیبایی و لدت آن به وفور برخوردار است، لذت اصیل دانسته وفقدان وزن را «انسداد دروغین» خوانده؛ و در همین بند شاعران را به خاطر ترک وزن «به دلیل ترس از آن» نقد می‌کند و معتقد است نوگراییِ سپید تر (ترک کامل وزن) از تفکر نو تر نیامده بلکه از یک ترس دیرین ناشی شده و بنابر این حضور و ظهور آن فرار از مسئولیت موسیقی و ساختاری شعر بوده و به همین دلیل نواخت شعر سپید امروز روی اعصاب ِ شعر است. آیا این نوعی قالب‌ستیزی است؟

در این نگاهی که نگارنده الان مطرح کرد، بله،هست. اما این تنها نگاه ممکن به این بند نیست. بیاییم یک بار دیگر از یک مسیر دیگر بند را مرور کنیم:

«چرخ ماشین» چه نوع صدایی دارد؟ خشک است، فلزی است، تکراری است، صدایی است خشن یا دست کم بدون نوازش و مُلایمت، بدون نت و هارمونی، فرساینده، عمودی و مکانیکی.

خب همه مشخصات روی اعصاب بودن و به اعتصاب فرستادن اعصاب یک انسان را - حتی اگر شاعر هم نباشد - دارد.

پس شاعر در وهلۀ اول دارد می‌گوید گوشش از صدای جهان امروز درد گرفته و به نظرش جهان ظرفیت زیبایی شناختی خود را از دست داده و خشک تر از معمول شده.

نکته این جاست که این صدای چرخ ماشین‌ها غم انگیز است پس ماشین ها هم از این صدا غم دارند (چون صدای استهلاک است. در واقع آنها (ماشین‌ها) هم از غم فرسودگی جهان می‌نالند) و بعد در پاسخ یا واکنش یا احترام به (اعتصاب) اعصاب شاعر ، سپیدتر می خوانند یعنی خاموش یا محو می‌شوند.

از این منظر یک نقد دیگر شکل می‌گیرد: آستانۀ تحمل شاعر تمام شده و دیگر اعصابش به اصطلاح نمی‌کشد. بدن سایۀ شاعر ِ نوعی (که این سایه، اعصابی خیس و شاید نمور دارد) نسبت به این جهان و گوشخراشی صدایش اعتراضی فلسفی دارد. لذا ماشین‌ها ملاحظه‌اش را می‌کنند و موسیقی گوشخراش خود را قطع یا کم می‌کنند پس شعر سپید مولودِ طبیعی و ناگزیر غم جهان است. یک واکنش طبیعی به ناهنجاری و ناموزونی و فالش بودن موسیقی جهان بیرونی که منجر به انسداد لذت موزون در جهان شعر شده. با این استدلال، این یک انسداد دروغین است که به طور ناخواسته و بر اثر ترس از فشار دیرین جهان بیرونی بر شاعرِ نوعی، در شعر معاصر ایجاد شده. به عبارت دیگر، شعر نوی امروز فدای این انسداد و ترس ناخواسته است.

.. گفتگو با شاعر دربارۀ عدم واکنش خوانندگان به شعر در ساعات اولیۀ انتشار آن:

سلمان مولایی به فریبا نوری:

سلام

و

رفیق قدیمی

چه بگویم ؟
چگونه بگویم ؟
ترجمان چه باشم ؟



« هُما ی گو مَفِکَن سایه ی شرف هرگز
در آن دیار که طوطی کم از زَغَن باشد

بیانِ شوق چه حاجت؟ که سوز آتش دل
توان شناخت ز سوز ی که در سخن باشد »

فریبا نوری به سلمان مولایی:

درود.
سطراول کامنت قبلم را دوباره تکرار می‌کنم:
شعر خاصی است.
و این بار کمی متفاوت اما دقیقتر ادامه می‌دهم:
شعر خاصی است چون از تنهاترین لحظۀ تنهایی یک شاعر درست وسط جمعیت و هیاهو تراوش کرده. و برای همین است که اثر ، هم به لحاظ عاطفی و هم به لحاظ پیچیدگی‌های درونی فلسفی (مثلا همین پیچیدگیِ ساده که معشوق در عنوان و آغاز، الهۀ خونخوار است و به باران دروغ می‌بندد و در پایان شعر الهۀ نجات و پیامبر رستگاری است) عمیق و دارای بار روانی بالا و سنگین برای عواطف مخاطب است و اغلب نمی‌توان واکنش سریع به این آثار نشان داد چون آدم در مقام خواننده یا شنوندۀ شعر احساس یا فکر می‌کند که شاعر در شرایط آسیب‌پذیری و زودرنجی است لذا ممکن است در واکنش احتیاط یا حتی از آن پرهیز کند. بدیهی است که مخاطب نسبت به همۀ آثار دچار چنین وسواسی نمی‌شود و پای خیلی از آثار به راحتی همراه می‌شود و به همان راحتی هم از آن می‌گذرد. پس سکوت سنگین مخاطب گاهی نشانۀ توجه خاص مخاطب به شعر و اوج همدلی و همدردی او با شاعر است.
زمانی که لورکا، شاهکار جهانی خود، مرثیه‌ای برای ایگناسیو را منتشر کرد؛ دقیقا مخاطب همین عکس‌العمل را نشان داد. جشنی همان نزدیکی برگزار می‌شد و همه آنجا رفتند. هیچکس به شعرخوانی لورکا گوش نداد. او چند ساعت پس از خواندن شعر در جای خودش تنها بودو به شدت آزرده شد و گفت: این شهر مرا نمی بیند. من در میان شادی ها گم شده ام ولی شاعر کارش همین است که درجای نادرست حرف درست را بزند و ... (نقل به مضمون). خب حالا جای شکرش باقی است که جمعیت اطراف لورکا غرق شادی بودند. ما غرق غمها و اشباع از آنها هستیم از جنگل های هیرکانی بگیر تا بیش از صدبرابر شدن نرخ ارز در عرض ده پانزده سال، تا هوا و هر نفسی که فرو می دهیم که به جای ممد حیات بودن و مفرح ذات بودن ، موجب ممات ما ست و مسبب هزار درد و بیماری ... طبیعی است که در چنین شرایطی شعری اینچنین دردمند فشار زیادی را بر قلب مخاطبی که در همین محیط اخرالزمانی زندگی می کند، وارد می اورد و نای سخن گفتن را از او می گیرد.
یک نمونه دیگر شعر مراثی دوئینوست . شعری که جزء ده اثر برتر قرن بیستم است. وقتی شاعرش (ریلکه) آن را در محافل ارائه داد چنان با بی توجهی و بی اعتنایی رو به رو شد که به خودش گرفت و فکر کرد شکست خورده. ولی بعدها در نامه هایش به کافمن نوشت: «وقتی جهان سرگرم است، شاعر حرفی می‌زند که هیچ‌کس به آن گوش نمی‌دهد… اما همین سکوت، به شعر قدرت می‌دهد».

حالا چرا اینقدر راه دور برویم. همین نیما یوشیج، مگر دربارۀ شب انتشار افسانه، ننوشته است: «در آن جمع بزرگ، تنها خودم مانده بودم م و شعرم» ؟ (نقل به مضمون)

سلمان مولایی به فریبا نوری:

گناه پنجره باور به مد مهتاب است
شبی که پرده و دیوار کودتا کردند ...