1. شعر تبعید:

بهتر نیست
کمی خودت را خلاصه کنی؟
خوب بگو ،چ کنم؟
اجداد من ، مخاطبِ کدام درد بوده اند؟
که چشم های مستعارشان
هنوز در شتابِ آینه می بینم!

خبری از "خواب های شیری،" نیست!؟
از رفراندومِ چند اسبِ گرسنه!
به دنبالِ شعورِ هوا میگردی؟
ولی تکه هایِ "ماتریالیسم"
روی دستانت سنگین اند!
وه!
بهتر است ندانی!

شانه هایم بوی باد می دهد
به هرحال " آلیوشا" مقدس است!
حالا تو هی با صدای ورم کرده ات
کلمات ناشنوا را
رویِ احتیاطِ کاغذ بنویس!
در هم تنیده شبیهِ گریه ای
که چهار نعل می دود!


وقتش است ، برویم!
صداها حریف من نمی شوند
باید بگویم: به هیچ انقلابی دل خوش نکن!
به گرایشِ سبز برگ
به هیچ!
من که می روم،
تکه های خودم ‌را صرف کنم!
مگر چند بار باز نویسی شده ام؟

هذیاِن بی لگامی
سرگرمِ سرگرم کردنِ آینه بود
همین طور هم دستمالِ خیره سری
که چهره ی اتاق را
محاکمه می کرد!
بعدش چه؟


دیگر راهی نیست!
تهِ خورشید را بردار
تمام شب را بُخور کن،
شاید گرفتگیِ فکر هایت باز شود!،


تنهایی ام را تحویل داده ام
پرتره ای از من نمانده است!
شقیقه هایم بویِ لغت می دهد!
بوی شلیک مابین چشم هایِ کتاب!
و مدادی که دست های ناسازگارش
روی خطوط محلی
ذبح می شود!

"سرهنگ" دیوانگی را نوشیده ای؟
قهوه ات یخ زد!
جنگ شروع شده!
خوب به جهنم!






برگرفته از چند داستان تاثیرگذار
صد سال تنهایی از گابریل گارسیا مارکز
تبعید و سلطنت اثر آلبر کامو


2. نگاهی به این شعر (فریبا نوری):

درود.
اولین سوالی که خواندن این شعر با در نظر گرفتن عنوان آن به ذهن متبادر می‌کند این است که با چه نوع تبعیدی رو به رو هستیم؟ سیاسی یا فلسفی؟
برای پاسخ به این سوال به سراغ نشانه‌ها می‌رویم.
در شعر نشانه‌هایی از ناامیدی به کنش جمعی حضور دارد:
«باید بگویم: به هیچ انقلابی دل خوش نکن!
به گرایشِ سبز برگ،
به هیچ!»
شاعر در شعر، اثربخشی انقلاب‌ها، اصلاحات، انتخابات و رفراندوم‌ها همه را نفی می‌کند و شور و هیجان و دلخوش کردن به آنها را بیهوده می‌پندارد. این وجه کاملا سیاسی است و چنانمه می‌بینیم در لحن نیشدار پایان شعر هم منعکس شده: خوب به جهنم!
اما روانکاوری کل شعر به ما می‌گوید این شک به کارآیی نظامهای تصمیم‌گیری جمعی فعلی، جنبۀ فلسفی دارد. در واقع شاعر تجربه کرده است که هیچ تحول بیرونی، هیچ جمع‌گرایی یا شور اجتماعی، واقعاً به آزادی درونی منجر نمی‌شود. پس نا امیدی از سیاست در این شعر ریشه در نگاه فلسفی شاعر و ساختار فلسفی شعر دارد.در همان ابتدا که شاعر می‌گوید:
«اجدادِ من، مخاطبِ کدام درد بوده‌اند؟»
و در پاسخ به «چشم‌های مستعار» و «ماتریالیسم سنگین روی دست‌ها» اشاره می‌کند، یعنی او ریشۀ بحران را در نظامهای معنایی دیده است نه نظامهای سیاسی. از منظر شاعر تمام نظامهای فکری بشر که مدعی حل کردن دردهای بنیادی او بوده‌اند، نتوانسته‌اند چنین کنند از ماتریالیسم گرفته تا انقلابهای دیگر.
پس اینجا ناامیدی نسبت به این کنش‌ها دیگر یک اعتراض سیاسی اجتماعی نیست. بینش کامویی در آن است: بشر در جهان بی‌معنایی، محکوم به خودفریبی و دلخوش کردن خود به این ابزار (انقلاب، رفراندوم و ...) است.
در بینش کامویی، مسیر حرکت از شورش به پذیرش تبعید درون پیشنهاد می‌شود. اینجا هم شاعر می‌گوید:
«من که می‌روم،
تکه‌های خودم را صرف کنم!
مگر چند بار بازنویسی شده‌ام؟»
یعنی از حوزۀ اجتماعی سیاسی خارج شده و به هستی‌شناسیِ خویشتنِ فردی می‌رسد. پس شک و بی‌اعتمادی شاعر به خلاء معنایی و سپس خودشناسی و خودیابی در این خلأ منجر می‌گردد.

دومین سوال این است که با توجه به پی‌نوشت، کامو و مارکز در کجای شعر به هم می‌رسند؟
برای پاسخ به این سوال باید اول ترجمان آثار یاد شده را در شعر پیدا کنیم.
در «صد سال تنهایی» اثر مارکز: جهان چرخه‌ای از تکرار جنون و انزواست ترجمان آن در شعر همان فرم ذهنی از تبعید است.
در «تبعید و سلطنت» اثر کامو، جدال بین رهایی و تسلیم را داریم در اثر حاضر نیز پذیرش تبعید و رفتن به دنبال خودیابی و خودشناسی، ترجمان این موضع است.
اما نقطۀ تلاقی این دو اثر در متن کجاست؟ به نظر من اینجا:

«شقیقه‌هایم بوی لغت می‌دهد
بوی شلیک مابینِ چشم‌های کتاب»

در این نوع تصویر سازی که از جنس پساسورئالیسم دهه نو د در ایران است (همچنین است چشم‌های مستعار، مدادی که ذبح می‌شود و...)، وقتی نوشتن خود به جنگ تبدیل می‌شود، ارتباط سوژه و جهان به فروپاشی می‌رسد، و زبان و خشونت در هم می‌آمیزند، کامو و مارکز به هم می‌رسند: عقل در تبعید است و خیال نیز در تباه‌شدگی تاریخی خود به سر می‌برد.

نکتۀ جالب توجه دیگر در این مورد این که وقتی شاعر می‌گوید:
«بهتر نیست
کمی خودت را خلاصه کنی؟
خوب بگو، چ کنم؟»
زبان را از نقش تعین‌بخش معمول شعر جدا می‌کند که شگردی آگاهانه در اشعار پست‌اگزیستانسیالیستی دهه‌های اخیر است یعنی زبان به جای تداعی معنا، تداعی تهی شدن از معناست و از نقش طبیعی خود تبعید شده. پس تبعید هم در فرم و هم در مضمون‌پروری، درون‌مایه‌ای فلسفی دارد البته باید توجه داشت که فلسفه درونی شعر به زیبایی‌شناسی حسی و شخصی تبدیل شده و جنبۀ دیالکتیکی و نظریه‌پردازانه ندارد.