1- شعر (وحدت)

آوازِ وحدتِ ما با کرانه ها
در گوش ماهیِ مفلوک می پیچد
صدها ترانه که شلیک می شود در من...
اینک ببین که شاعرِ دیوانه می گیجد
ترس از توهمِ این خالقانِ یاس
ترس از تراوشِ تردید از قفس
افتاده از نفس...
وحدت چگونه منجیِ بغضِ دوباره هاست؟

راهی به شعر نیست
با واژه های عزیزم سکوت می گویم
آن ها که می شنوند،
آن ها که می شکنند...
آن ها که چشم و گوششان بسته ست
با واژه های عزیزم وداع می خواهند.

من دوردستِ دشتِ سیاهی
من دکه ی روزنامه فروشیِ میدانی...
من یک رجز، ته دل، گوشه ی سینه...
من راهِ دور، سخت، بدونِ عابرِ سوگ...
آری... نشسته منتظرِ دست های سیمانی.

از من پُلی به هیچ ابدیت نخواهد بود
یک سوگواره ی حتی برای چشمِ کسی...
یک داستانِ بلندی که هیچکس نخواهد خواند
آیا سزاست وحدتِ من با شما و ما با کرانه ها؟
ما کیستیم؟ کرانه ها چه اند؟
آیا همیشه برای فرزندم
از رنجِ بهرام بودنِ بیضایی... سخن خواهم گفت؟

چیزی نمانده است...
از من که شاعرِ شعری نبوده ام
از من که واضعِ حرفی نبوده ام
چیزی نمانده است و می دانی...
ما با هیچ وحدتی خودمان را نمی بازیم.
اینک سلام بر...
آن ها که رفته اند و اینجایند.

2. نگاهی به شعر (فریبا نوری)

درود.
فروپاشی سوژه در وحدت شکست زبان و انسان و جهان،
تصویر دردناکی است از

حاصلجمع و هم افزایی و یا همان وحدتِ:

بحران زبان:

راهی به شعر نیست
با واژه‌های عزیزم سکوت می‌گویم

و
بحران جهان:

از من پلی به هیچ ابدیت نخواهد بود

و
بحران انسان:

من دکۀ روزنامه‌فروشی میدانی ........


که منجر می‌شود به از هم پاشیدن شعر و صدا

اینک ببین که شاعر دیوانه می‌گیجد



اما شاعر که می‌گوید:
«ما با هیچ وحدتی خودمان را نمی‌بازیم»
؟

به زعم نگارنده این نباختن در این بافت دیگر از جنس مقاومت نیست چون فروپاشی اتفاق افتاده. این نباختن از جنس آگاهی و پذیرش است. آگاهی از این که زبان، انسان و جهان به نقطۀ ویرانی رسیده و در انتظار ابدیت یا نجاتی نیست.

ولی دقت کنیم که در دو سطر آخر شاعر می‌گوید:

اینک سلام بر...
آن ها که رفته اند و اینجایند


این جمله نشان می‌دهد که شاعر معتقد است مرگ از حضور تهی نیست. این یک نگاه فلسفی است که بیش از همه به آن جملۀ دریدا نزدیک است که گفت: ((هر غیبت، شکلی از حضور است که از طریق ردّ خویش آشکار می‌شود)).
اینجا هم منطق شاعر رفتن انسان و مرگ و غیبت وی را مرحله‌ای از بودن در نظر گرفته که در درون بازماندگان باقی می‌ماند. این، از طرفی نوعی احیای عاطفی حافظۀ دسته جمعی است و از طرف دیگر درست به همین دلیل است که شاعر به جای سوگواری برای آنها که رفته اند، به آنها سلام می‌کند.
و توجه کنیم که سلام، آغاز گفتگوست حال آنکه شکست زبان هم جزء متحدانی بود که سوژه یعنی شاعر را دچار فروپاشی و ویرانی کردند.
پس شاعر پس از آگاهی از ویرانی و پذیرش تمام و کمال آن، دوباره به آشتی با حضور می‌رسد.