نگاهی به شعر خون آشام سکوت از یاسمن جبارپور
1- شعر: خونآشام سکوت
آی آدمها!
دُمموشی کوچکی هستم
در غار نمور بیوزنی
خونآشام سکوت
و میلادگاه واژهها
تاریکیام را سپید نکنید ...
https://shereno.com/19937/70728/702719.html
2- نگاهی به شعر (فریبا نوری)
درود.
شعر کوتاه نادری است.
آی آدمها!
بینامتنیتی که این آغاز با شاملو و نیما بخصوص نیما دارد تداعی فریاد انسانی نسبت به بی توجهی انسانهای دیگر و اجتماع است
اما بلافاصله شاعر میگوید: دمموشی کوچکی هستم
اینجا سوال پیش میآید که دم موشی چیست؟ سنجابهای دمموشی که نمیتوانند باشند چون آنها متعلق به دنیای روشن هستند. خفاشهای دمموشی هم نمیتوانند باشند چون اگرچه خفاش با تاریکی و برخی از انواع آن (ومپایر) با خونآشامی در قرابت است، دو عنصر اصلی تصویر شاعر را ندارد: بیوزنی و سکوت. خفاشها اساسا جهان را از طریق صوت و پژواک آن میشناسند. به این دلایل خفاشها میتوانند ساحت شهود در تاریکی را به طور نمادین کدگذاری کنند اما من اینجا یک اشکال دارم و آن این که خفاشها میتوانند پرواز کنند و شکارچی هستند یعنی کنشگرند در حالی که فضاسازی شعر به نفع انفعال و سکون است. پس تصویر خفاش را کنار میگذارم.
تاکید تصویر داخل شعر روی کوچکی و بی وزنی است.
شاید انسان متواضعی است که به رسم تواضع خود را کوچک میشمارد؟ یا انسان شرمگینی است که ناتوان از صحبت بوده یا انگیزش زبانی خود را از دست داده و خود را تا نقطۀ صفر هستی فروکاسته است؟
در این صورت چرا اول فریاد میزند: آی آدمها! و بعد اعلام میکند که کیست، کجا زندگی میکند و چه ویژگیهای خاصی دارد؟
موجودی کوچک، متعلق به دنیای تاریک بیوزنی، خون آشام سکوت،
آیا او در غار نمور بیوزنی دچار سکوتی سرخ است و خون آن سکوت را میخورد؟ آیا او در سکوت غار نمور تنهایی، خون خودش را میخورد؟ و یا این که خون دیگرانی را میخورد که میخواهند وارد حریم خلوتگه او شوند و توسط او شکار میشوند؟
هر سه لایه مفهومی میتواند باشد اما موضوع مهمتر این است که این خون آشامی سکوت، یک موجود را تبدیل به یک مکان میکند: میلادگاه واژهها.
این بدن و ذهن شاعر است که خود را آگاهانه (نه از روی شرم یا تواضع) به غار نمور بی وزنی افکنده و خون سکوت و خودش و دیگری را میمکد تا بستری برای آفرینش واژهها باشد. رطوبت و بی وزنی غار در واقع شبیه انتظار قبل از تولد در رحم مادر است. آن دمموشی کوچک هم نطفۀ اولیۀ شعر است که از سکوت رحمِ ذهن شاعر تغذیه میکند و خون آن را میمکد تا زاییده و متولد شود.
حالا جملۀ پایانی هم در چند لایه مفهومسازی میکند مثلا این که: مادر شعر (شاعر) میخواهد فضای تاریک و خاموش و نمور و بی وزن رحم خود را حفظ کند و به آدمها هشدار میدهد که این فضا را روشن و سپید نکنند تا کودک شعر در اثر این روشنی نابهنگام سقط نشده و به سلامت زاییده شود.
یا در نگاه و لایهای دیگر، موضع فلسفی و معرفتشناختی شاعر است. او تاریکی را زایا و خلاق و محل رشد و نمو واژهها و سرچشمۀ رهایی میداند لذا آدمها ! را از برهم زدن این تاریکی و این فرایند معرفتشناختی رشد و نمو و زایش و رهش بر حذر میدارد و منع میکند.