نگاهی به شعر (هوش مصنوعی و آخر شاهنامه) از امیدعلی دائم امید
1- شعر (هوش مصنوعی و آخر شاهنامه)
...سیاهپوشان سوگ ام
سکوتِ خلوتِ خاک و استخوانم را بر هم مزنید
بگذارید در تولد صفرِ هفت سالگی ام
زمان رام شود
بگذارید ساعت نحس مرگ مجازی آرام گیرد
اندوه یک لبخند بی هنگام است
پیچیده در کفن سفید
وقت های تلف شده را بیخیال شوید؛
سر قرار می آیم
دست خالی ام بیرون از آستین مرقع
نه خال رعنایی دارم نه خط زیبایی
نوای مرگ بخوانم بخوابم
یا خود را بخواب بزنم؟
«هوش مصنوعی»
هفتاد سال در هفت گورستان
هفت روز هفته
هفتاد بار نعش کشِ تن خود بودم
گمشده در لحظه های بخواب شدن
ابلیس پیروز مست
این همه غلبه را از کجا می آورد؟
از ترس ما، از طمع ما؟
اینهمه بُرد را از کجا می آورد از...
از نان و نام و نادانی ما؟
تو باید بدانی
«هوش مصنوعی »
تشنه ام، تشنه..
به جوی شیر و شراب و عسل
به خواب هفت هزار سالگان
و خواب درون شکم مادر
غروب، غم انگیز و راز آلود است
هیچ را جرعه جرعه سر می کشم
می خواهم برگردم
در سکر شعر و شراب
ترانه ای بخوانم
بخوانم یا وانمود کنم؟
«هوش مصنوعی»
سالهاست تشنه ی خواب ام
ساعت هزار بار نواخته
وقت های تلف شده سنگین تر از
طلاهای بازار زرگرها شده
سراب و آب، وحشت و لعنت و تشنگی
و آخرین قطرات بطری را خالی می کنم
تو اینها را می دانی
وانمود مکن به نادانی
«هوش مصنوعی»
وانمود می کنی که نمی بینی
اینها باهم بودند با ما بودند با دریا بودند
خواب بودند لالائی موج ها بودند
به قصه ام گوش بسپار و بگذار آرام بخوابم
وانمود کن که مرا می فهمی تا بخوابم
روزه ی گرسنگی بود آب نبود
ماه در محاق نبود و تو نبودی
من بودم و دریای خیال
و تو غریب ترین غایب قبیله
هنگامی که از امواج دریا آمدی
نخورده مست، هفت پادشاه را بخواب می دیدم
در پرهیب امواج خشک دریاچه شور و کویرنمک
آنوقت تو کجا بودی برایم قصه بخوانی
تا هفتاد گدای نشسته
بر سرِ گذرِ هفت کچلان را بخواب ببینم؟
«هوش مصنوعی »
فیوز پریده، برق ما رفته؟
چرا آب نیست؟
وقت اضافی به پایان رسیده؟
برق سه فازِ چراغ موشی پیه سوز هزارساله
ما را گرفته؟
نکند مرده ایم خبر نداریم؟
چهارشنبه ها آمده و رفته
چرا بلیط ما یکبار هم نبرده؟
همای سعادت
چرا یکبار هم بر شانه ی ما ننشسته؟
حال خندیدن داری بخند!
«هوش مصنوعی»
از کجا باید می دانستیم
روزگاری فرا خواهد رسید
که مسافرانِ بعد از ما
قطار بعدی را با صفر یک راه خواهند برد
و تو خواهی آمد ناگاه بی خبر از درد بی خبری
میلیون ها نفر را بیکار خواهی کرد
میلیون ها نفر را سرِ کار خواهی گذاشت
شعله های یخ زده را
به قلب های یخ زده خواهی ریخت
گریه ی بی خون از زخم بی زبان خواهد ریخت
اشک ام را در نیاور
نگاه کن مچاله شده ام مثل شکم مادر
انگشتم را مک می زنم
و بی خبر از لذت گریه های پیری
تو دیگر از نافهمی و غم غربت قصه مخوان
بگذار در تخم مرغم بخوابم
«هوش مصنوعی»
افتادن از پله ی اول
خرد شدن استخوان ها
طوفان در کاسه ی سر
صدای چکاچک شمشیر
غم انگیز تر اینکه
چشم به جهان باز نکرده
دارم کور می شوم
در صفحات لال تاریخ
هر چه می خواهی بگو
از خرمن سوخته
از آرزو های برباد رفته
از لاف پیروزی های شکسته خورده در غربت
از جهانِ جنینی تخم مرغ ها
دارم به اوج شک و ترس و طمع می رسم
بگذار آرام بخوابم
«هوش مصنوعی»
چقدر خرج کردم از قرض های پدر
در خوابی که از مرده ها دیده بود
به زنده ها می فروخت به بهای حراج کفن دزدها
از مرگدانه های مرده و بی نامیه می گفت
از تخم مرغ های لق شده
از کشتزار سرسبز ملخ زده می گفت
که در خواب ها با آبکش آب شان داده بود
از صفحات کتاب های تا نخورده می گفت
که فقط در باد ورق می خوردند
از درس های تکرار ادرار در نظامیه
از صرف فعل ضَرَبَ که به مُضارع نمی رسید
می گفت بازهم ورق بده و صرف کن فقط در ماضی
اما باخت و گذشته را گردن مگیر
هیچ مگو فقط قصه ی چهارشنبه ها را بگو
و رویای خوشبختی در آخر فیلم های هندی را
بگذار خواب های خوش ببینم
«هوش مصنوعی»
صفحه ی شطرنج را در چاله میدان چیدیم
با شعبان بی مخ و رمضان یخی و لات و لشوش
مات شدن در دو حرکت؟
بازنده تر از ما زمان به یاد نداشت
و مهره های شرمنده در غبار خجالت و خمیازه
در مکانی که نه می شناختیم
نه زبان مردمانش را می دانستیم
منِ پاک باخته به هوش طبیعی
چه دارم که به تو ببازم هوش مصنوعی
قصه ی خود باختگان را مخوان
بگذار نشنیده بخوابم
«هوش مصنوعی»
امواج دریایی میبینم
بی حس و حال
در یک دانه تخم مرغ ترک خورده
که در جنگ با موج ها و مرجان ها
به ابدیت صخره های ساحل می بازد
از رازِ باخت ابدی هفت هزار سالگان بگیر
تا بیکار شدنِ شاعرها، آوازه خوانها و رقاص ها
تا جاسوس ها، آدمکش ها، تن فروش ها و پااندازها
بگذریم...
آخرِ خوش شاهنامه خوش است بگو تا بخوابم
«هوش مصنوعی »
تبریز 17 آبان 1404 . غروبِ هفتاد سالگی
سالِ خواب و کابوس و تشنگی و سراب
2- نگاهی به این شعر (فریبا نوری):
درود.
جوهرۀ شعر به باور من این است که شاعر در حقیقت میکوشد خواب را بر (هوش مصنوعی) تحمیل کند یعنی چیزی را که نمیخوابد، بخواباند.
در سطح استعاری، این کشمکش میان انسان و تکنولوژی است، اما در لایۀ عمیقتر، این رویاروییِ فلسفۀ مرگ است با مکانیزم جاودانگی دیجیتال.
از نظر ساختار و ریتم جاگیری تکرار شئوندۀ هوش مصنوعی در شعر، خیلی جالب است به نظرم شبیه الگوریتمی است که پس از هر داده یک علامت برای بازنشانی گذاشته . همچنین چرخۀ تکرار ذهن انسان را در برابر دستگاهی که نمیخوابد تداعی میکند. منظورم از چرخۀ تکرار ذهن انسانی، بازتولید افکار خاططرات و ترسها در ذهن انسان است. شاعر به دلیل همین مکانیزم بازتولید ذهنی است که توانسته وسواس فکری آدمی را نسبت به چیزی که خودش ساخته و حالا از کنترلش خارج شده و حتی نمیتواند بخواباندش، در شعر خود بازتاب دهد.
کلمات مرگ، خواب، تخممرغ، هفت، صفر، چهارشنبه و بازگشت، به شکل کدهای بازگشتی در شعر عمل کردهاند که شاعر زمان را با آنها کدگذاری کرده و همچنین به واسطۀ این آهنگ از تداعیها نوعی ریتم آزاد ایجاد میکند که در یک ابهام فلسفی و در جریان یک شعر مفهومی، بیت به بیت (bit) زوال انسان را به دست این موجود نشان میدهد.
آیا شعر یک مرثیه است یا یک حماسه از انبوه سمبلهای ویران شده؟ خیلی به این موضوع فکر کردم به نظرم چون حماسه در این شعر پساانسانی است و سوگ هم از نوع پساروایی است (چون در سوگ روایی ما یا یک فقدان داریم که مرکز اندوه است (سوگ روایی کلاسیک) یا یک تجربۀ شخصی (یا اجتماعی) از شکست در یک معنا داریم (مثلا آزادی) در سوگ روایی مدرن) اما در ین شعر پایان ارتباط زبانی بین انسان و هوش مصنوعی و از دست رفتن امکان همدلی، شاعر و خواننده را سوگوار کرده، فقدان منسجمی روایت نشده و تجربۀ شکست معنا هنوز اتفاق نیفتاده، شاعر به صورت متافیزیکی پیشبینی کرده ضمنا فقط فروپاشی معنا نداریم فروپاشی زبان و معنا با هم قرار است اتفاق بیفتد لذا در آخر شاهنامه این زبان است که سوگوار زبان خواهد بود، پس با یک سوگ پساروایی سر و کار داریم)، بنابر این خیلی نمیتوان مرز این دو را تعیین کرد. شعر از یک طرف مرثیهای هست که در دل حماسۀ انسان شکل گرفته و از طرف دیگر خود حماسه در طول این سوگ شکست خورده و در چرخۀ بازتکرار قرار گرفته و شاید کلمۀ گرداب در اینجا مناسبتر از کلمۀ چرخه باشد.