1- شعر (عشق تر)

بسمه تعالی

بـاز در فصلِ خزان شد برگِ گل پَرپَر چنان
باغبان بگذاشت از غم دستِ خود بر سر چنان

شبنمِ گستاخ می کوشد سحـر در بوستان
چشمِ خود را تا کند از آبِ گُل ها تر چنان

صاف کردم سینه ی خود را به آهِ آتشین
تا نخواهم نورِ ماه و پرتوی اختر چنان

چون گُهر کن سینه ی سختِ صدف را چاک چاک
تا نخوردی سیلیِ دریای بی لنگر چنان

پاک سازم صورتِ خود را شبیه آینه
تا شود در سینه ام دل لوحِ روشنگر چنان

آید از خاکسترِ خیس آتش ایمن برون
هر که سوزاند به داغِ عشقِ تر ، پیکر چنان

پشتِ دست اش را به دندانِ ندامت می گزد
گوشِ هر کس شد به حرفِ نیکخواهان کَر چنان

چشم با گل باز کن با شبنمِ گلشن ببند
با سبکروحان کنی تا زندگی را سر چنان

سایه ای از دولتِ بیـدار در میخانه نیست
تا نباشم روز و شب با خواب همبستر چنان

بی سخن باید دلیلِ راه را تعلیم داد
بارِ خاموشی شود از هر سخن کمتر چنان

https://shereno.com/46864/42441/700155.html

2- نگاهی به شعر (فریبا نوری):

درود.

با این که نحو شعر در برخی مصراع‌ها مانند (باغبان بگذاشت از غم دست خود بر سر چنان) احتمالا برای مخاطبان جوانتر امروز کمی سنگین است و ممکن است برخی از آنان به همین دلیل با شعر ارتباط برقرار نکنند،
شعر نمونۀ موفقی از انتقال مفاهیم مرتبط با سلوک عارفانه از جنس عاشقانه به نسل امروز است
چرا که:
از نظر شیوۀ بیان بین زبان قرینه و زبان احساس تعادل ظریفی برقرار می‌کند
(به عنوان مثال در بیت آخر زبان شعر به گزاره‌های حکمی یا نتیجه‌گیری‌های منطقی گرایش دارد:

بی سخن باید دلیلِ راه را تعلیم داد
بارِ خاموشی شود از هر سخن کمتر چنان

اما تمام شعر اینگونه نیست و شاعر عنصر شور و عاطفه را هم به اندازۀ کافی وارد کرده و به این ترتیب کل شعر متعادل است)

از نظر تصویرسازی نیز، شاعر با آن که از تصویرپردازی‌های کلاسیک بهره برده (اما در عین حال) تصاویر بدیعی هم خلق کرده مانند «شبنم گستاخ» که استعاره‌ای زیبا و کم‌ تکرار است و برای نگارنده تداعی‌‌کنندۀ میل به بیداری بود، یا پارادوکس جالبِ خاکستر خیسی که از آن «آتش ایمن» برمی‌خیزد، و این بیت را به محور اصلی مفهوم‌سازی در شعر تبدیل می‌کند:

آید از خاکسترِ خیس آتش ایمن برون
هر که سوزاند به داغ عشق تر، پیکر چنان

سوز و طراوت، خطر و نجات، تر و آتش در ترکیب با هم این بیت درخشان را پدید آورده‌اند.

از نظر مضمون‌پروری، مضامین کهن عرفانی (مانند پاکسازی درون، ندامت و توبه، تسلیم در برابر عشق، از سخن به سکوت رسیدن و به ارزش خاموشی در برابر سخن پی بردن) در شعر غالب هستند اما اگر خوانندۀ امروزی شعر اهل سیر و سلوک عارفانه و مایل به این نوع نظام معرفتی نباشد باز هم به دلیل آن که تجربۀ عاشقانۀ زنده، ملموس، جاری و به قول شاعر «تر» و پر طراوت در شعر وجود دارد می‌تواند خود را در درون بخشی از شعر بیابد و ببیند و از این طریق با شعر ارتباط برقرار کند.

لذا می‌توان این شعر را نقطۀ توازن میان قرینه (تفکر و ساختار در یک نظام اندیشگانی خاص) و احساس (شور و عاطفه) دانست و این موضوع در کنار موسیقی‌ بیرونی و کناری و درونی شعر باعث می‌شود که شعر در سطوح مختلف تامل، هم هارمونی خود را حفظ کند و هم پویایی خود را.