1. شعر: پروانه در خشاب ...

گاهی برای زنده شدن مرگ هم کم است
می سوزد آه باغ بلوغ جنازه را
ساحل کمر به کشتن دریا ی تشنه بست
جزر مدام می شکند موج تازه را


مسخ مترسک است که بال کلاغ را
امنیت مکاشفه در باغ می دهد
خورشید مردگی ست که سو ی چراغ را
سر گیجه ی تلألو و اشراق می دهد


آیینه دست می کشد از انعکاس ماه
فواره خاک می خورد از خشکی وطن
سرب خزنده می چکد از قلب بی گناه
سر خورده می شود هیجان در هوا ی من


خون خضاب بسته به گیسو ی نو بهار
ردّ شکنجه ای ست که سرنیزه ی شما
ناقوس مرگ می زند این شعر گریه دار
توفان دشنه می شکند باغ تشنه را


برهان خیس تازه شدن در قصیده نیست
پرهیز خشک دم نزدن بود در سبو
سیب گلآب باکره ام در بهشت کیست ؟
در من جهنمی ست به شکل خیال او


می سوزدم تبی که طبیب فرشته ها ست
می گویدم عجل که زمان دعا گذشت
قرص سپیده از مرض بی کسی نکاست
هر شب به کام کودن داروغه ها گذشت


باید ندیده سر بکشم منجلاب را
کیفیتی که در ته فنجان نشسته است
ترکیب قهوه و سرطان مذاب را
وقتی که شهر واژه به قداره بسته است


ما در مدار درد به دنیا می آمدیم
قربانیان کاهش نرخ سقط شدن
در محور شکست همیشه سر آ مدیم
سرباز صفر خاطره ها ی به خط شدن


پیچیده در توهم مجبور انتخاب
شرم سکوت بر در و دیوار شهر مان
تا بیلبورد رنگی میدان انقلاب
جیغ سیاه می کشد از قهر آسمان


تا ابر بارور شده از قدرت قنوت
باران خشک و خسته ببارد به یادگار
تا بوق سگ به تشنگی شهر بی بلوط
در کوچه ها ی کهنه ی در بند و در(نَ) دار


می جویم از جفا ی جهان ختم کینه را
چیزی شبیه جستن پروانه در خشاب
پاشیده مغز پنجره رو ی ملافه ها
خوابیده دزد قافله در سایه ی حجاب


بر گرده ام فرشته ی گیجی نشسته است
در انتظار بستن دروازه ی حیات
بر استخوان جمجمه ام پیله بسته است
کرم کلافه ای حسب الامر کائنات


تابیده بود بید جنون دور گردن ام
ترکیبی از طناب و تمنّا ی اختیار
طی کرده بود خوان خدا را تهمتن ام
پی کرده است رخش مرا دست کردگار


در فکر فهم علت خوش خوابی خدا
آماده می شوم که بکوبم به روی میز
پیشانی شکسته ی نابرده گنج را
تا خون تازه با غزل و قهوه ی غلیظ
.
.
.
شکل بلاغتی ست که بوی تو می دهد
وقتی که برف باکره از آتش تن ات...
مهتاب دیده بر شب زلف تو می نهد
آغاز می شود غزل از رقص دامن ات
:
نام ات ترانه ای ست که پروانه ها ی باغ
با خود برای دلبر ی از ماه بی محاق

در گوش صبح دهکده تکرار می کنند
وقتی که کوچه زیر قدم ها ی اختناق

محتاج فتح پنجره ای رو به روشنی ست
رخ می دهد به دست تو آن اتفاق داغ

بو ی سبو ی می زده ی سرخ خنده ات
پر می کشد به سو ی سحر،ظلمت چراغ

آن ساعتی که ساحره ی سرخ آفتاب
اقرار می کند که شب وحشی فراق

سر شد به یمن کشف گریبان جامه ات
هنگام دل ربودن از آیینه ی اتاق

وقتی که چشم مرده ی یعقوب این غزل
پر می شود از عطر زلیخا ی اشتیاق ...



4 آبان ماه 1404
https://shereno.com/77958/70812/700859.html

2. نقد شعر (فریبا نوری)

درود.
چه عنوان درخشانی برای شعر انتخاب شده است.
پروانه در خشاب،
پارادوکسی که از یک سو تجربۀ هستی‌شناختی انسان معاصر را به تصویر می‌کشد: سوژه‌ای که میل به لطافت، نور، انتخاب آگاهانه آتش و رقص به دور آن دارد، اما در ساز و کار مرگ، کنترل، سرکوب، قدرت گلوله و تکرار مکانیکی آن گیر افتاده. و این کاملا هماهنگ با متن شعر است که «امکان پرواز» در دل مکان قتل را نشان می‌دهد.
از سوی دیگر، ماهیت پروانه حرکت است و ماهیت خشاب سکون است. چون پروانه قبل از توانایی حرکت که پروانه نیست. کرم ابریشم است. و گلوله قبل از حرکت در خشاب در سکون کامل است.
پس وقتی پروانه در خشاب است، پدیدار تعلیق میان سکون و پرواز شکل می‌گیرد. پدیدار همان صبحی که در جریان شعر در مرز خاموشی و صدا، تاریکی و روشنی، مرگ و تولد در آستاۀ ظهور است.
همینجا بگویم که صبح در این شعر تولد بیرونی ندارد بلکه گشایشی درونی است و این امر خروج شاعر را از دنیای نشانه‌شناسی تاریکی محض که در شعری چون محاق تهران داشتیم، نشان می‌دهد. صبح در این شعر، پدیداری درونی از رهایی است. پروانه را می‌توان جوهرۀ نور، عشق و تولد دانست، خشاب هم که تاریکی و مرگ و تکرار و ... را بازنمایی می‌کند پس ما در جهان شاعر درست در لحظۀ ظهور صبح هستیم پیش از طلوع آن. هنوز شب است اما جهان درونی شاعر دارد رنگ صبح می‌گیرد.
نکتۀ دیگر این که، یکی از مهمترین ویژگی‌های سبکی شاعر ارجاعات بینامتنی و اسطوره‌ای در اشعارش است اما اغلب با جابه جایی نقش‌ها یا حتی وارونگی آن‌ها. پروانه‌ها، زنبورها، پرندگانی مانند مرغ مگس‌خوار و عقاب در شعرهای متعددی از شاعر در جستجوی معنا ایفای نقش کرده‌ و نشانۀ روح و آگاهی بوده‌اند. در اینجا نیز پروانه همین نقش را دارد. حالا توجه کنیم که پروانه در خشاب است یعنی روح، آگاهی یا پرواز در اسارت ساز و کار مرگ، کنترل و سرکوب است پس نقش اسطوره‌ای معکوس می‌شود. و این موضوع هم در بستر سیاسی فرهنگی شعر و هم در بستر تجربۀ هستی‌شناختی انسان معاصر، به شدت مفهوم‌ساز است.
در بیتی که عنوان از آن استخراج شده به وضوح این نقش را می‌بینیم:
«می‌جویم از جفای جهان ختمِ کینه را
چیزی شبیه جستن پروانه در خشاب»
و نکتۀ پایانی در این مورد این که عنوان، کد خودآگاهی شاعر است. در شعرهای قبل در بحث مبتنی بر نشانه‌شناسی تاریکی شاعر کدهایی به ما می‌داد مانند آگاهی از مسخ، مرگ، محاق، خودویرانگری و ... از یک سو و جنون شاعرانه از سوی دیگر و این کدها را در قالب چهارپاره می‌بست تا انسداد و قربانی بودن در این فاجعه را بازنمایی کند در این شعر شاعر ناظر است هم بر فاجعه هم بر زیبایی که می‌تواند در دل فاجعه حفظ شود یا روشنی که می‌تواند (امکانش را دارد) که در دل تاریکی بروز کند و به همین دلیل است که شعر از چهارپاره به غزل شیفت می‌کند و در غزل آرام می‌گیرد و در اوج اشتیاق (زلیخای اشتیاق) پایان می‌یابد. بنابراین غزل پایانی نوعی کاتارسیس (تصفیه درونی، تولد و عروج میل در دل ویرانی، باززایی آگاهی خاموش (در چشم مردۀ یعقوب) در عطر آگاهیِ حاص از عروج زلیخای اشتیاق) است.

کاش به جای فایل متنی می‌توانستیم فایل صوتی داشته باشیم برای قسمت نقد چون متن نوشتاری واقعا خیلی از ظرایف قابل انعکاس در گفتار را منتقل نمی‌کند. به هر روی، عنوان این شعر در سطح نمادین پارادوکسیکال است (نور و تاریکی، لطافت و خشونت و ...)، در سطج پدیدارشناختی لحظه یا آستانۀ میان سکون و پرواز، شب و صبح را نشان می‌دهد. در سطح اگزیستانسیال، آگاهی از اسارت و میل به رهایی را در یک تصویر فشرده نشان می‌دهد. در سطح بینامتنی و اسطوره‌ای، بازتاب مفهوم سوختن آگاهی است در جهان بستۀ مرگ و کنترل. و در سطح زیبایی‌شناختی، بیان استعاری جهان شاعر است که خوشبختانه در این شعر اگرچه هنوز در تاریکی و شب به سر می‌برد اما پر از نشانه‌های گشایش درونی و طلوع صبح در خود است.

اینجا یکی دو نکته به ذهنم رسید که بد نیست بگویم شاعر با این که بسیار شالوده‌شکن است و خیلی وقت‌ها قطب‌های معنا را در شعر کاملا جا به جا می‌کند و از این حیث می‌توان گفت اشعارش به طرز عجیبی دریداوار است (اوج آن در این شعر: می‌سوزدم تبی که طبیب فرشته‌هاست) همواره در بافت فرهنگی همین سرزمین سخن می‌گوید و مخصوصا تجربۀ تاریکی، تطهیر، تولد در شعرهای او فرهنگ‌وابسته است. از نظر تمایل بلاغی ، شاعر هم از پیشینه ادبی و عناصر صوری و معنوی در شعر سنتی خودمان استفادۀ حد اکثری می‌کند هم از عناصر وارداتی و جدید.

به عنوان مثال، شاعر از انواع جناس و ایهام و استعاره و مراعات و نظیر و تلمیح و آشنایی‌زدایی از اسطوره‌ها و ... استفاده می‌کند که عناصر صوری بلاغی در سنت ما هستند اما فرق وی با شاعران کلاسیک و نئو کلاسیک در نحوۀ به کارگیری این عناصر است.
در همین شعر، بلاغت علاوه بر این که در خدمت موضوعات شعر است، خودش یکی از موضوعات است مثلا در اینجا:
(شکل بلاغتی است که بوی نو می‌دهد)
شاعر آشکارا ناظر و آگاه بودن خود را بر موضوع بلاغت در شعر اعلام می‌کند. این ویژگی، پست‌مدرن است (ویژگی خودارجاعی (self-referential) )
پس از یک منظر می‌توان گفت عناصر سنتی بلاغت در شعر، ابژۀ تامل پست‌مدرن در سطح آگاهی زبانی هستند.
ظنز و شوخی‌های زبانی مثل « کوچه در ندار (به جای کوچه در دار که در تهران معروف است) یا بازی‌های زبانی مثل در بند ، در سطح بلاغی همان آشنایی‌زدایی از ترکیب‌های تثبیت‌شده هستند اما در میدان‌های دیگر هم معنازایی می‌کنند: در سطح اگزیستانسیالیستی ، بازتاب محصور شدگی شاعرند در زبان و جهان، در سطح پدیدارشناختی، حرکتند از انسداد به رهایی، در سطح گفتمانی، نقد انسدادهای اجتماعی و ساختارهای قدرتند
و ...
تداخل نشانه‌ها از سطوح مختلف فرهنگ (دینی، سیاسی، شهری، جهانی، عاشقانه) نیز یک ویژگی پست‌مدرنیستی است.
همچنین استفاده از چندمعنایی واژگان، ویژگی پست‌مدرنیستی دیگری است که در همین شعر بسیار پر رنگ است مثلا همین عنوان. آیا نمی‌توان پروانه را در آن به معنی جواز در نظر گرفت؟ و (پروانه در خشاب) را (اجازۀ مرگ یا آتش یا همان: آتش به اختیار) ترجمه کرد؟ می‌توان چون شواهد متنی از این معنای پروانه هم به همان اندازه حمایت می‌کند. همچنین آیا نمی‌توان معنای عرفانی از پروانه برداشت کرد؟ کاملا می‌توان. هم عرفان ایرانی و اجازۀ فنا شدن در معشوق (فنا فی المعشوق) و رسیدن به وحدت در فنا در متن شعر شواهد بسیار دارد، هم عرفان شرق دور ی مثلا رهایی از تمایز بین خود و دیگری در رویا یا خواب «جوانگ تسو». فیلسوفی که خواب می‌بیند پروانه‌ای است و بیدار که می‌شود نمی‌داند او چوانگ‌تسو بوده که خوابِ پروانه دیده یا پروانه‌ای‌ ست که اکنون داردخوابِ چوانگ‌تسو را می‌بیند. این شناوری هویت و درهم‌آمیزی وجودی البته در وحدت عرفانی ما هم هست با این تفاوت که پروانه در عرفان خودمان نماد وحدت حاصل کنش سوختن بوده و رستگاری ناشی از همین سوختن است اما در این فلسفه، کنش پروانه، رهایی از دوکانگی، شدن و دگردیسی و رهایی از طریق آگاهی است در این شعر هم (پروانه در خشاب) می‌تواند همان لحظۀ ناب بی‌ثباتی پیش از شلیک باشد که ما را به مصراع اول شعر پرتاب می‌کند: (گاهی برای زنده شدن، مرگ هم کم است). پروانه در قفس است اما قفس در حال دگرگونی است. یقین در اینجا یک تجربۀ ناتمام است و سه نقطۀ پایانی شعر هم این خوانش را هم کاملا می‌تواند تایید کند.
ببینید چقدر شعاع معنایی در این عنوان و در این شعر داریم که همه شواهد متنی قوی بر حضور خود دارند.
چندصدایی نشانه‌ها، تعلیق معنا، وارونگی رمزها، بینامتنیت گسترده از چشم یعقوب تا بیلبورد میدان انقلاب، پیوند آزاد بندها، خودآگاهی و ... همه ورود عناصر وارداتی و امروزی و جدید پست‌مدرن هستند در شعر شاعر، اما می‌بینیم که شاعر در این جهان فروپاشیده که بر آن آگاه (و در این شعر بر آن ناظر) است، همچنان به غایت‌، به کشف، به رهایی و به نجات نهایی، مومن و وفادار است و این همان مسآله‌ای است که در پایان کامنت قبل به آن اشاره کردم. با وجود همۀ بنیان‌شکنی‌ها، شعر در بافت فرهنگی شاعر تحقق می‌یابد و از آن جدا نمی‌شود.