نگاهی به شعر واژه وادارم میکند از قاسم بیابانی
1- شعر واژه، وادارم می کند.
باز نامم را پرسیدند
زیر شکنجه
گفتند دست خط هایت آشناست
بیمارگونه نوشته ای...
آرزوی ِ دریا را به خواب دیده ای
و از نم ِ باران گفته ای
و از حیات ِ ماهی ها
گفتند نقطه بگذار ُ
هیچ سنگی را جابجا نکن
گفتم: به لحن ِ خنده،
ببین...
از زبان ِ پنجره می خوانم
نامم، میخ نکوبیده است
اما با گوش های خودم شنیدهام
که مردمان آهسته می گویند
شاعر است.
قاسم بیابانی
https://shereno.com/38625/72551/700366.html
2- نقد شعر (فریبا نوری):
درود. این شعر، یکی از نمونههای موفقِ شعر آزاد معاصر است که در مرز میان «شعر اجتماعی» و «شعر هستیشناسانه» حرکت میکند. در ظاهر، ما با صحنهای روبهرو هستیم که یادآور فضای بازجویی و سرکوب است :«باز نامم را پرسیدند / زیر شکنجه» — اما شعر بهسرعت از سطح گزارش واقعه به سطح استعاره و تأمل میرود:
گفتند دست خطهایت آشناست
بیمارگونه نوشتهای...
آرزوی دریا را به خواب دیدهای
و از نم باران گفتهای
و از حیات ماهیها
اینجا «نوشتن» خود به جرم بدل میشود. شعر، زبان، خیال، و حتی آرزوی طبیعت (دریا، باران، ماهی) نشانههای گناهند. این بخش بهزیبایی نمایشگر موقعیتی است که در آن شاعر و زبانش هر دو در مظان اتهامند؛ یعنی حتی طبیعتِ زیبا و زنده، به چشم بازجو، «بیماری» است.
اما نقطهٔ اوج شعر در چرخش لحن و پاسخ شاعرانه است:
گفتم: به لحن خنده،
ببین...
از زبان پنجره میخوانم
«پنجره» استعارهای است از آزادی، نگاه، و ارتباط. شاعر در برابر ممنوعیتِ نوشتن، با خودِ «پنجره» سخن میگوید و از آن میخواند؛ گویی راهی تازه برای گفتن مییابد. این تصویر درونی و پرکشش است: «لحن خنده» در دل شکنجه، نوعی مقاومت نرم است، پاسخی با زبان شعر به خشونت.
و پایان شعر، جملۀ موجز و ماندگاری است که ضربۀ نهایی را میزند:
نامم، میخ نکوبیده است
اما با گوشهای خودم شنیدهام
که مردمان آهسته میگویند
شاعر است.
«میخ نکوبیده» از یک سو یعنی هنوز تثبیتنشده، یا شاید هنوز به صلیب نکشیده نشده، و از سوی دیگر یعنی قدرت یا پتانسیل آزاد نشده که میتواند نوعی تهدید باشد. در هر حال: هنوز آزاد؛
و در عین حال، در گوش مردم زمزمهای هست: شاعر بودن جرم نیست، بلکه رسالت است، شهادتی در برابر خشونت.
در مجموع، شاید بتوان گفت شعر «واژه وادارم میکند» شعری است عمیق و موفق در ستایشِ قدرت زبان و مقاومتِ شاعرانه در برابر سرکوب.