1- شعر گُلی تاریک ...


هنوز ، به صدایِ ، تنهایی یِ جادّه ِیِ جنوبی یِ عشق فکر می کنم
به صدایِ ، آهنگی که دور می شود
دور می شود ، در موی رگ هایِ بنفشِ حوصله
یا درشُراعِ پاره یِ کشتی ها ، پروانه را ، می بینم ، که غمگین است
وَ ،تو می دانی
پروانه ای غمگین
آرامشِ دو خطّ موازی را بهم می زند
وَ، تحمّلِ وحشت
با صدایِ گلوله ای خاموش ...

هنوز / گُل یاسی / بَدرِ دلِ کوچکِ ماه می شود
شکوفه ها / پُشتِ سرهم
چراغ را خاموش می کنند
همه چیز در وحشتِ شهر / اتّفاق می افتد
وَ / طنّتازیِ طناب بر دار می ماند
تو ! می دانی
در بهارانِ هلهله
گَلِ تاریک / میزبانِ / صدایِ / غُربتِ کیست
درجادِه یِ جنوبی یِ عشق ...




ناصرخانی
27 / 7 1404

https://shereno.com/66137/74458/700056.html

2- نقد شعر (فریبا نوری):

درود.
شعر بسیار خاص و جالبی است.

از همان عنوان که یک آنتی‌تز نمادین می‌سازد: گل، پروتوتایپ لطافت، در تاریکی فرو رفته. و خواننده با خود فکر می‌کند این استعاره‌ای از عشقِ پژمرده خواهد بود یا از زیباییِ گرفتار در مرگ یا بی‌پناهی یا ...؟
پس شعر از همان عنوان ذهن خواننده را درگیر می‌کند.

سپس به رابطۀ فضا و صدا در متن شعر می‌رسیم:
شعر با «صدای تنهایی جاده جنوبی عشق» آغاز می‌شود؛ ترکیبی که در آنِ واحد هم مکانی و واقع‌گرایانه است (جاده جنوبی) و هم استعاری (عشق به‌مثابه مسیری بی‌پایان و دور). عنصر صوت در سراسر شعر به عنوان مکمل این فضا، نقش محوری دارد:

صدای آهنگی که دور می‌شود،
صدای گلوله‌ای خاموش،
و در پایان، صدای غربت.

این سه سطح صدا، به‌تدریج از موسیقی (آهنگ) به خشونت (گلوله) و سپس به تهی‌بودن و بی‌صدایی (غربت) می‌رسند؛ یعنی یک مسیر تدریجی داریم از زندگی به سکوت مرگ.

نکتۀ خاص و جالب بعدی، شکستن مرزهای معنایی در تصویرسازی و رنگ‌آمیزی متن است. «موی رگ‌های بنفش حوصله» تصویری بسیار شاعرانه و جسورانه است؛ هم در هم‌آمیزی بدن با رنگ و احساس، و هم در شکستن مرزهای معنایی. یا: «درشُراعِ پاره‌ی کشتی‌ها پروانه را می‌بینم که غمگین است» که احتمالا یادآور نوعی ناکامی در سفر یا وصال است؛ شراع پاره یعنی حرکت متوقف شده، و پروانه غمگین احتمالا به معنی میلِ به نور در پروانه‌ای است که بی‌نور مانده.

نکتۀ دیگر در بحث زمان‌مندی و رابطۀ زمان با فضاست. تکرار واژۀ «هنوز» شعر را در زمانی معلق نگه می‌دارد؛ نه گذشته است نه حال، بلکه امتدادی است از احساس. همین تعلیق، حسِ کابوس‌وار و گاه مالیخولیایی شعر را تقویت می‌کند.

از نظر ساختار زبانی - مخصوصا نحوی - نیز جدا سازی سازه‌های نحوی جمله با اسلش یا خط ممیز، جملات کوتاه، داری شکست و گاه پیوند گسسته‌ای می‌سازد که کاملاً در خدمت القای مفهوم «فقدان پیوستگی» هستند و این تناسب فرم و محتواست که با ظرافت انجام شده.
زبان، گاه به شکل منقطع و گاه موسیقایی، در مرز میان شعر تصویری و شعر خالص یا به اصطلاح ناب (poésie pure) حرکت می‌کند.
همین جا اشاره کنم که شعر ناب مطلق یا ناب کلاسیک یا به قول فرانسوی‌ها à la Mallarmé (مالارمه‌ای) در عمل تقریبا وجود ندارد حتی خود مالارمه و یا پل والری (واضعان این نوع شعر) هم نمی‌توانستند شعری بنویسند که به طور کامل از معنا، تاریخ یا احساس جدا باشد. این منطقی است چون هر شاعر ناگزیر از جهان زیستۀ خود سخن می‌گوید. لذا شعر ناب مطلق، فقط یک ایدۀ فلسفی و زیبایی‌شناختی است و در عمل می‌توان به آن نزدیک شد اما نمی‌توان به آن رسید.
در پرانتز اضافه می‌کنم آنچه در ایران توسط احمد شاملو، بیژن الهی و یدالله رویایی دنبال شد دارای این ویژگی‌ها بود:
تمرکز بر موسیقی و ریتم درونیِ واژه‌ها، نه (فقط) معنا.
ابهامِ هدفمند: این ایده که شعر نباید کاملاً قابل‌توضیح باشد، چون از جنس احساس و شهود است.
تصاویرِ فشرده و شهودی (نه توصیفی و روایی).
دوری از نثر، سیاست، گزارش یا نصیحت.
زبان به‌عنوان تجربۀ زیباشناختی مستقل عمل کند).
از این موضوع که بگذریم،

شعر یک مضمون پنهان دارد زیرا زیر لایۀ تصاویر، نوعی فاجعۀ عاشقانه یا انسانی حس می‌شود؛ شاید عشقی در سرزمین جنگ‌زده یا شهری که به وحشت آلوده است:
«همه چیز در وحشت شهر اتفاق می‌افتد
و طنّتازی طناب بر دار می‌ماند»
که در اینجا شعر به قلمروی اجتماعی و تاریخی نزدیک می‌شود؛ گویی شاعر از عشق در سرزمینی سرکوب‌کننده سخن می‌گوید.

لحن شعر هم از نکات دیگر جالب در این شعر است چون لحن بین سوگ و خواب در نوسان است انگار راوی در خلأیی از صدا و نور، در پی معنای گمشدۀ عشق است.

نکتۀ پایانی این که این شعر نوعی هارمونی غمناک و تصویری دارد که یادآور فضای شعرهای منوچهر آتشی (به‌خاطر «جاده جنوبی») و سهراب سپهری (به‌خاطر تلطیف و فاصلۀ حسی) است، اما نگاه و لحنش بسیار شخصی‌تر، تاریک‌تر و مدرن‌تر است.
و در مقام تفسیر می‌توانم بگویم که «گلی تاریک» می‌تواند تمثیل خودِ شاعر باشد: موجودی زیبا با ذهنی لطیف که در تاریکی و تنهایی و عدم پذیرش محیط پیرامونیِ خود، گرفتار شده و از آن رنج می‌برد.