1- شعر: حلقه ی یگانه

مگر می شود
از نورها رونوشت برداشت!؟
این جا
از عصر دوم
هبوط آدم
تا نجیب ترین گناه،
زهر چشمی کم رنگ گرفته اند!

جنابِ آقایِ درخت
از قیام برگ هایت "نشانه ای" نوشته ای؟!
جواب های وحشی چطور؟
من به تو هیچ صبر یگانه ای بدهکار نبوده ام!

"سائورون"
می شنوی؟!
"شورای سفید" زخم های باد را معامله می کند؟!
"گالوم" "گالوم"
زمین را بردار!
گردیِ آن عذابم می دهد!
برادرانِ اِلف ها
گوشه ای از تراژدیِ شهر را لای نان می جوند
ولی تو سال هاست
تقدسِ آدم را به دوئل کشانده ای!
همان "حلقه ی یگانه"
و آخرین پادشاهی
که از چین های ریز پیشانی اش ،فرو ریخت!!

سناتورهای سرخ پوش
وارثِ جنگ های میانه اند!
و پرچم هایِ محکوم
که ناگزیر از صحبتِ تُردِ رنگ هاشان
به جهانِ زیرین کشیده می شوند!

فریادهایِ بومی
صورت خورشید را سرخ کرده !
باز هم آتش به اختیار!
چند شبانه روزِ تشنه را
به جایِ آب می نوشند!

تشریفات محلی
هوایِ نازکِ میدان را می بلعد
خوب نگاه کن!
کمی از جهان که رویِ شانه ام "تا" خورده ،
نسخه ی بیداریِ من است!

به نام "اشه"
خودم را مُهر می کنم
صبح ها ذره ای "ابژه" زیر زبانم می مکم
و شب ، ملحفه را
رویِ جسمِ تاریکی می کشم!

افسوس!
از ساعت دیواریِ وقت نشناسی
گذشته را تحویل گرفته ام!
مگر نور ها هم با آدم ها حرف می زنند؟؟




برگرفته از سه گانه ی ارباب حلقه ها

https://shereno.com/81773/73173/700482.html

2- نقد شعر (فریبا نوری):

درود.
از منظر نشانه‌شناختی شعر چندلایه‌ای است. به نظرم سه لایۀ اصلی یا سه سطح عمده دارد:
1) سطح اسطوره‌ای (نشانه‌های برگرفته از جهان تالکین)،
2) سطح هستی‌شناختی (نشانه‌های مربوط به انسان، نور، و گناه)،
3) سطح زبانی و نشانه‌های خودارجاع (زبان به‌مثابه خود میدان معنا).

در سطح اسط.ره‌ای، در جهان «ارباب حلقه‌ها»، نشانۀ مرکزی «حلقه» است شیء یگانه‌ای که قدرت، میل، فساد و جاودانگی را به هم پیوند می‌دهد. در شعر، این حلقه از سطح شیئی به سطحی استعاری ارتقا یافته است:
«همان حلقه‌ ی یگانه / و آخرین پادشاهی / که از چین‌های ریز پیشانی‌ اش فرو ریخت!»

اینجا «حلقه» دیگر شیء نیست؛ حلقۀ ذهنیِ بستۀ تاریخ و سلطۀ تکرارشونده است. پادشاهی که فرو می‌ریزد، احتمالا نشانۀ سقوط نظم قدسی است چرا که، حلقه به «چرخۀ گناه» بدل می‌شود.

دیگر نشانه‌ها نیز از معناهای اصلی‌شان جدا شده و در ساختار تازه‌ای قرار گرفته‌اند:

سائورون نماد مرکز تاریکی و کنترل مطلق است اما در شعر، به نیرویی درونی و ذاتی تبدیل می‌شود که هنوز «می‌شنود»، یعنی هنوز در ما زنده است.

گالوم نشانه‌ی دوپارگی درون انسان، میل به تملک و نفرت از خویش است اما وقتی شاعر می‌گوید «زمین را بردار، گردیِ آن عذابم می‌دهد»، در واقع گالوم را به آینۀ وجود انسان معاصر بدل می‌کند.

شورای سفید در جهان تالکین مدافع خیر است اما اینجا «زخم‌های باد را معامله می‌کند»؛پس یعنی خیر نیز به ساز و کار قدرت آلوده شده است.

بنابر این می‌بینیم که در سطح اسطوره‌ای، نشانه‌ها از مرجع روایی خود جدا شده و وارد مدار نشانه‌شناسی درون‌متنی می‌شوند؛ شاعر از آن‌ها برای بازنمایی جهان اخلاقی معاصر استفاده می‌کند که در آن خیر و شر دیگر تمایز روشنی ندارند.

در سطح هستی‌شناختی، شعر با پرسشی آغاز می‌شود که مستقیماً به نشانۀ بنیادین متن اشاره دارد:
«مگر می‌شود از نورها رونوشت برداشت؟»

اینجا نور نشانۀ نخستینِ حقیقت است امر یگانه‌ای که قابل تکرار یا تکثیر نیست. «رونوشت» استعاره‌ای است از تقلید و از خودبیگانگی در دوران پساهبوط.

سطر بعدی این افق را می‌گشاید:

«از عصر دوم هبوط آدم تا نجیب‌ ترین گناه...»

ترکیب «عصر دوم» یادآور دوران اسطوره‌ای تالکین است، اما در سطح نشانه‌شناسی، شاعر از آن برای تداوم هبوط انسان در تاریخ استفاده می‌کند. «نجیب‌ترین گناه» پارادوکسی است که گناه را در دل نجابت می‌نشاند. پس گناه خود صورت دیگری از جست‌وجوی معناست.
نکتۀ جالب دیگر در این سطح یا لایه از تحلیل این است که در سراسر شعر، دو محور نشانه‌ای «نور، تاریکی» و «هبوط، بیداری» به صورت متقابل عمل می‌کنند اما در پایان شعر، نشانه‌ها جابه‌جا می‌شوند:

«صبح‌ ها ذره‌ ای ابژه زیر زبانم می‌ مکم / و شب، ملحفه را روی جسم تاریکی می‌ کشم»

نور دیگر بیرونی نیست؛ «ذره‌ای ابژه» نشان می‌دهد که نور به تجربۀ ذهنی تقلیل یافته است، و «ملحفۀ تاریکی» به استعاره‌‌ای برای همزیستی انسان با سایۀ خود تبدیل می‌شود.

در سطح یا لایۀ زبانی، با توجه به زبان‌شناس بودن شاعر، زبان بیشتر موضوع نشانه است تا ابزاری برای بیان آن. مثلا در این سه سطر:

«جواب‌ های وحشی»،
«کمی از جهان که روی شانه‌ ام تا خورده نسخه‌ ی بیداری من است»،
«به نام اشه خودم را مهر می‌کنم»

شاعر نشان می‌دهد که زبان چگونه میان نشانه و معنا شکاف می‌سازد.

«جواب‌های وحشی» احتمالا یعنی پاسخ‌هایی که از قاعدۀ منطق پیروی نمی‌کنند یامی‌گریزند یا علیه آن طغیان می‌کنند؛ زبانِ طبیعت یا ناخودآگاه.

«نسخۀ بیداری» هم احتمالا دلالت بر خودنوشت بودنِ جهان دارد؛ شاعر جهان را چون متن می‌خواند.

و «به نام اشه» یک کنش گفتاری (performative act) است؛ شاعر با گفتن، خود را مهر می‌کند. گویی گفتار جای آیین را گرفته است. (اشه در آیین زرتشت نماد راستی و نظم است).
یکی از دوستان در بخش نظرها اشاره کردند که شعر «پلی بین عرفان ایرانی با فلسفه ی مدرن» است احتمالا به همین بخش شعر استناد کرده‌اند:«به نام اشه / خودم را مهر می‌ کنم / صبح‌ ها ذره‌ ای ابژه زیر زبانم می‌ مکم» «اشه معنویت یا (عرفان ایرانی) و ابژه، نگاه پدیدارشناسانه به خود به مثابۀ شیء (فلسفۀ مدرن)» هرچند به باور نگارنده با این که شعر حتما در زمرۀ اشعار بینافرهنگی قرار می‌گیرد، شاعر نمی‌خواهد بین این دو پل بزند چون ما در مقدمۀ پایان شعر (بند ماقبل آخر) ابهام هستی‌شناختی داریم و با سوژه‌ای مواجه می‌شویم که در جهانی تاریک تنها «ملحفه را روی جسم تاریکی می‌ کشد» و در بدنۀ پایان‌بندی نیز با درخشش از آگاهی صحبت می‌کند در پیوند بین هبوط اولیه، زمان از دست رفته و رسیدن به انقطاع و بی‌زمانی. لذا به نظرم شعر هم از نظر اندیشه هم از نظر ارجاعات درون‌متنی فرهنگی و بینافرهنگی، شعر بسیاربلندپروازانه‌ای است...

3- گفتگوی شاعر و ناقد:

شاعر (سارا چگنی‌زاده): 1404.08.01

...

خیلی جالب بود برای من
که شما جان تالکین را میشناسید
چون اصولا افرادی که اهل تماشای فیلم هستند نام نویسندگان و کارگردان های آن اثر را می شناسند..
جی، آر،آر تالکین نویسنده ی داستان هابیت ها و ارباب حلقه ها بود..
توضیحات شما کاملا ن تنها با شعر من سنخیت داشت بلکه با اندیشه هایِ اقای تالکین هم....

گاهی با خودم فکر میکنم
شاید سائورون حلقه را پس گرفته و در اختیار خودش قرار داده
اسمیگل( گالوم) دو قطبی..دوباره جان سالم بدر برده و فورودو و دوستانش شکست خورده اند که این گونه در جهان و بخصوص خاورمیانه آشوب بوده
خاورمیانه بنظرم همان جهان میانه است.
ب امید ارامش و صلح و کمال برای همه مردم جهان.

پاسخ ناقد (فریبا نوری): 1404.08.01

.خب راستش یک نفر در خانه ما بود که هر شب می گفت ارباب حلقه ها ببینیم و خودش خوابش می برد...

پاسخ ناقد (فریبا نوری): 1404.08.02

. درودی دیگر
در پاسخ شاعر به کامنت نقد نگارنده بر این شعر نکات جالبی بود که دیشب به دلیل خستگی نتوانستم به آن اشاره کنم اما الان می‌خواهم آن را هایلایت کنم چون در حقیقت یک بیانیۀ تفسیری از خود شاعر است و چشم‌انداز جهان‌شناختی وی را مخصوصا از نظر تفکر سیاسی بر خواننده روشن می‌کند.
بخشی از کامنت شاعر که مورد نظر نگارنده است:
"جی، آر،آر تالکین نویسنده ی داستان هابیت ها و ارباب حلقه ها بود..
توضیحات شما کاملا ن تنها با شعر من سنخیت داشت بلکه با اندیشه هایِ اقای تالکین هم....

گاهی با خودم فکر میکنم
شاید سائورون حلقه را پس گرفته و در اختیار خودش قرار داده
اسمیگل( گالوم) دو قطبی..دوباره جان سالم بدر برده و فورودو و دوستانش شکست خورده اند که این گونه در جهان و بخصوص خاورمیانه آشوب بوده
خاورمیانه بنظرم همان جهان میانه است.
ب امید ارامش و صلح و کمال برای همه مردم جهان".

در این متن سه نکته وجود دارد
اول این که: در روایت تالکین، نابودی حلقه برابر با پایان سلطه و امکان رهایی انسان است اما شاعر در این کامنت فرض می‌کند که برعکس، سائورون دوباره حلقه را به‌دست آورده است در تحلیل نشانه‌شناختی ما، این یعنی قدرتِ شر دوباره به مرکز گفتمان جهان بازگشته. شاعر با این جمله استعاری می‌گوید: نیروهای سلطه و تاریکی در جهان معاصر – به‌ویژه در خاورمیانه – هنوز فعال‌اند، حتی پس از تمام «روایت‌های رهایی».

دوم، توصیف گالوم (اسمیگل) به عنوان فردی «دو قطبی» است که پیوندی میان اختلال روانی مدرن و شکاف اخلاقی اسطوره‌ای برقرار می‌کند.شاعر از این تمثیل برای بیان وضعیت انسان امروز استفاده می‌کند:انسانی که هم میل به خیر دارد، هم اسیر میل به تملک است و هر دو میل در او زنده مانده‌اند.
این همان دوگانگی بنیادین است که شاعر در شعرش نیز با تقابل تاریکی و نور و سپس اختلاط آنها بازتاب داده بود.

سوم این که شاعر در این کامنت می‌گوید: «به نظرم همان جهان میانه است». در این جمله شاعر بزرگ‌ترین حرکت نشانه‌ای را انجام می‌دهد:
او جهان میانۀ تالکین (Middle-earth) را با خاورمیانه یکی می‌کند و یکی می‌داند.
این جابه‌جایی جغرافیایی اسطوره هم بسیار بدیع و نبوغ آمیز است هم معنایی سیاسی و فرهنگی دارد: خاورمیانه به‌عنوان مرکز درگیری، مناقشه و بحران جهان واقعی امروز و اکنون، همان قلمرو اسطوره‌ای است که در آن خیر و شر در نبرد دائمی‌ و ورود به مرز هم هستند.

در پایان این کامنت ، آرزوی «آرامش و صلح و کمال برای همۀ مردم جهان» نیز بازگشت به همان آرمان تالکینی است: جهانِ پس از نبرد . اما چون این آرزو در خود شعر نیامده من آن را به عنوان نکتۀ چهارم مستخرج از بیانیۀ تفسیری شاعر در اینجا نیاوردم در واقع هم این آرزو در حاشیهٔ متن رخ می‌دهد؛ یعنی شاعر می‌پذیرد که شعر هنوز در جهان آشوب باقی مانده و امید به رستگاری فقط در سطح گفتارِ بیرونی و همان آرزو امکان مطرح شدن دارد.