1. شعر

کفن ها ی سفید

ای جناب صمد بی پدر و بی مادر
آسمان تو اگر عُرضه ی حمّالی داشت
قرعه ی فال نمی خورد به ابنا ی بشر
صاحب صور در این باغ صنوبر می کاشت


ملک الموت و عزازیل برادر بودند
دست قابیل پر از گندم و نیلوفر بود
سیب و انگور ثمر قند مکرر بودند
سر هابیل پر از شعر جنون آور بود


شیر و خورشید به دیدار زحل می رفتند
زهره با مشتری پیر قرین می گشتند
دب اکبر همگی ماه عسل می رفتند
تیر و پروین و قمر دور زمین می گشتند


چشم حوا که دل از دیده ی آدم می برد
بهترین قسمت از این معرکه ی خلقت بود
یوسف از حسن خودش حظّ دم آ دم می برد
می شد از پیرهن پاره شده لذت برد


همه ی پنجره ها سمت خود ت وا می شد
احتیاجی به رسولان قسم خورده نبود
روی زیبا ی تو در آینه پیدا می شد
حوریان را دل و جان محو تماشا ی تو بود


با هم از صبح ازل زیر درختان چنار
می نشستیم به تشویق پری ها ی جوان
که به آواز شکر ریز و به بوس و به کنار
می ربودند دل از صنف نجیب ملوان

.

تا گذشتیم از اوصاف خداوند رحیم
از تعاریف دقیق و سخن گوهر بار
از سر گندم و خوش خدمتی ابراهیم
و رسیدیم به بوس و بغل و سرفه ی یار

هاتف از غیب ندا داد که : « خواب است خدا
دست شعر از سر کوبیدن این در بردار
حال اش از دور ی خرداد خراب است خدا
دور ی بهمن و لج بازی آبان به کنار »

.

باز هم بازی ( ای کاش ) به جریان افتاد
آتش آز به خوش رقصی خرمن پیچید
تسمه ی تنگ ( اگر ) بو ی رهایی می داد
مرگ سهراب به بازو ی تهمتن پیچید


آسمان خسته شد از واهمه ی هم همه ام
طاقت ام سوخت از این آتش بی خاکستر
می زند نبض تبر پشت سر جمجمه ام
تبر خستگی از این همه اما و اگر


چشم ام از خودکشی روزنه ها تار تر است
قلب من باکره ای بود که در خون رقصید
سرطان در تن ام از قافیه مختار تر است
قلم از دست دل ام داغ پی آ پی می دید


مثل توفان زده ای در وسط اقیانوس
موج عریان غزل بر بدن ام می کوبید
تا که سکان قلم بشکند این درد عبوس
مهر دریا زدگی بر کفن ام می کوبید


گرده ام بار کش دشنه ی نا مردان شد
آتش از جنگل خون خورده غم انگیز تر است
آب مهتاب گل آلوده تر از تهران شد
سرخی هاله اش از ترد ی خون جگر است


سینه ام خسته تر از پرده ی بی پنجره بود
که دچار است به تقوا ی فریبنده ی باد
که دمآوند مصیبت زده را می پیمود
وعده ی بی ثمر عید به آبان می داد


خاکِ تر تنگ تر از گور گریبان گیر است
مرگ در میهن من حق مسلم دارد
اسم این در به در ی دست کج تقدیر است
جبر در بهت زمین ساقه ی مین می کارد


باز دیوار اتاق ام به سراغ ام آمد
نفس اش بر قفس سینه ام آتش می زد
باد تاریک به تسخیر چراغ ام آمد
تشت خون طعنه به تعمید سیاوش می زد


سعی بی حاصل مرد ی که به جا ی ملکوت
زائر معبد رنج است تماشا دارد
شاعر خیره سر ی خم شده بر چاه سکوت
قطعاً این شعر به هم ریخته حاشا دارد


دوست دارم که سحر جمله ی «الفاتحه » را
بشنوم از لب سرخ ات که پر از شاتوت است
تا که آزاد شود ثانیه از عقربه ها
وقت دل کندن از این مردن بی تابوت است


در سر م پنجره ای رو به جهنم باز است
مثل پرواز مگس خوار به سمت عقب اش
خلاء یی در وسط سینه ی یک سرباز است
ترکش سرب مذابی است که بر روی لب اش


بو ی ویران گر خون طعم غزل گفتن داشت
وقتی از گردن ساتور به کاغذ پاشید
شعر در دست چپ ام تیغ تکامل می کاشت
ردّ خون می چکد از زخم کفن ها ی سفید


سلمان مولایی
9 تیرماه 1404

2. نقد شعر (فریبا نوری)

درود.
از همان مصراع اول خواننده درک می‌کند که با چه شعر متفاوتی روبروست و چه قدر شوخ‌طبعی گزنده، ترکیبات جسورانه و لحظات فانتزی و کفرآمیز در این شعر وجود دارد و جالب تر آن که شعر حالت روضه‌گون هم دارد. روضه‌ای با چاشنی هجو و جنون. لحنی که پیوسته است بین طنز تلخ، فاجعه و نیایش ناسوتی. آمیختگی اسطوره، تاریخ، نجوم، سیاست، و بدن را می‌بینیم که این همه اسطوره و نماد را در خود جای داده: هابیل و قابیل و شیر و خورشید و زهره و مشتری و یوسف و ابراهیم و سیاوش و تهمتن و ماههای ایرانی: خرداد و بهمن و آبان، و یک ساختار روایتگری خاصی دارد این شعر که فوق العاده است و شاعر تمام تاریخ را در خدمت حس اکنون شعر قرار داده. تصویرها خیلی جسورانه و چند لایه هستند و خلاقیت به شکل دردناکی هجوم آور است در این شعر و در حالی که هذیان‌آلود است ولی کاملا حساب شده هم هست. در واقع فروپاشی درونی شخصی یک بیان آگاهانه از فروپاشی یک جهان است جهان جمعی. این شعر می‌تواند بیانیۀ شاعر باشد در برابر پوچی و فروبستگی کل تاریخ بشر. از نگاه دینی و یک سرود عصیان از زدن به سیم آخر که زیبایی بخشیده است به شعر و البته که دردناک هم هست.
این شعر که قبل از دو شعر محاق تهران و جزر همیشگی سروده شده که موضع جدیدی از شاعر را (به زعم نگارنده) در نشانه‌شناسی تاریکی مطرح می‌کنند، نیازمند دقت بسیار در تحلیل است.
عنوان (کفن‌های سفید) در اولین مواجهه عنوان ساده و موجزی ست که تا پایان شعر راز آن افشا نمی‌شود اما زیرکی در انتخاب این عنوان به آرامش دروغینی برمی‌گردد که این عنوان با خود حمل می‌کند همچنین اشاره به سفید بودن کفن و تاکید بر ویژگی طبیعی آن، جریانی مانند شیخ و شیره دارد و خودش محل آغاز طنز تلخی است.
شعر دو قسمتی ست. طنز و درام شعر که ضمن جدایی از هم در هم تنیدگی‌های بسیاری دارند، فرصتی برای پیدایش یک ساختار روایی خاص به شعر و شاعر داده (ساختار روایتگری کاسمیک به معنی آفرینش جهان موازی یا بازخوانی هستی، تاریخ، اسطوره، و حیات انسان از منظر شاعر) که تا جایی که بتوانم آن را از منظر خود باز می‌کنم.. جهانی موازی با این جهان که انگار شاعر در آن خودش خالق، خودش شاهد، خودش قربانی و خودش پیامبر است. در واقع شاعر درصدد بوده که با یک ساختار جهان‌شمول اما شخصی نظم نوینی را ارائه دهد. نظمی که متفاوت از بنیان‌های روایت دینی، اسطوره‌ای یا حتی علمی است.
در بند اول شعر، شاعر کار خود را با حمله به خدای این جهان به عنوان عنصری ناتوان و بی‌خویشاوند آغاز می‌کند و در واقع از همین جا خدای موازی خودش را شکل می‌دهد. ملاحظه می‌شود که در مصراع چهارم همین بند صاحب صور در جهان موازی شاعر باید یک «خداشاعرباغبان» باشد نه داور. پس همان اول کار میخ ساختار روایت کاسمیک کوبیده شد و ما بازتعریفی از جهان خلقت را در پاسخ به جهان فعلی مورد نقد شاعر داریم.
در بند دوم شعر تاریخ اسطوره‌ای بشر بازنویسی می‌شود و شیطان و فرشتۀ مرگ برادر هستند. قابیل هم دیگر نماد شر نیست انسانی ست با گندم و گل و نیلوفر. و شاعر در ساختار روایت کاسمیک در این بند دارد اسطوره‌های خلقت را از بار اخلاقی شان تهی می‌کند و به جهان چند صدایی شاعرانه و غیر قضاوتگر خودش می‌برد. ثمرقند هم که در این بند با ث سه نقطه نوشته شده تبیین خاص خودش را دارد که چون من الان دارم روایت را بررسی می‌کنم به آن ورود نمی‌کنم. در بند سوم، در نگاه غیر نمادشناسانه، و از منظر روایت، شاعر پای نجوم را هم وسط می‌کشد و اجرام آسمانی را هم به جهان زیبای شناختی و ذهنی خودش می‌برد. در بندهای بعد هم این روند ادامه پیدا می‌کند. زمان‌بندی با توجه به به چالش کشیده شدن ماههای ایرانی به شکل شاعرانه‌ای در می‌آید و حتی اسطوره، سهراب در بازوی تهمتن می‌میرد یعنی این که مرگ معصومیت در آغوش قدرت به شکل دیگری بازنمایی می‌شود. و درام قسمت دوم روایت از این نقطه آغاز می شود که در جهان فعلی خدا خواب و خسته است، و اتصال با واسطۀ انسان با خدا در جهان و تجربۀ زیستۀ شاعر هرج و مرج ایجاد کرده. اینجا شاعر دارد فروپاشی معنایی را در جهان حاضر برای توجیه ضرورت آفرینشی دیگر نشان می‌دهد
عناصر روایتگری کاسمیک در این شعر شامل آفرینش جهان مستقل با قوانین خاص خودش است، ترکیب تاریخ و اسطوره و لحظۀ اکنون در ساختار روایی این شعر بسیار جالب است . یوسف و تهمتن و شلاعر همزمان درد واحدی دارند و از آن مهمتر، بدن شاعر به عنوان جایگزین زمین، معبد و کل تاریخ هست. درد، غده سرطانی، سرفۀ یار و کفن سفید همه در بدن شاعر اتفاق می‌افتد یعنی شاعر جهان مورد نقدش را در خودش می‌بلعد.



تا بند »تا گذشتیم از اوصاف خداوند رحیم" و رسیدن به نقطۀ اثر « خواب بودن خدا» شاعر در صدد است که با طنز نقد فروپاشی معنایی جهان فعلی را نشان دهد و جهان موازی خود را بر پایۀ عشق و شور و زیبایی بنا کند.
از اینجا تغییر ساختار زبانی و لحن طنز به درام و تراژدی قسمت دوم شعر را آغاز می‌کند ولی به هیچ عنوان انسجام شعر به هم نمی‌خورد.

این موضوع می‌تواند چهار پنج دلیل داشته باشد که اولین آن استفاده از همین ساختار روایی کاسمیک است چون ازهمان ابتدا، شعر با تصویرهایی فراتر از زمان و مکان انسانی شروع می‌شود (آسمان، ملک‌الموت، سیارات، اسطوره‌های دینی و نجومی)، این گسترۀ کیهانی و ذهنی حکم "سقف روایی" را دارد و به شعر امکان می‌دهد که هم طنز و هم تراژدی را درون خود جا بدهد بدون آنکه انسجام کلی‌اش بشکند.

عامل موثر دوم، پیوند درونی طنز و تراژدی است. طنز آغازین شعر یک طنز سطحی نیست؛ ریشه در همان "بی‌نظمی کیهانی" و "کاستی خلقت" دارد. وقتی شعر وارد فضای دراماتیک می‌شود، طنز قبلی به‌نوعی پیش‌زمینه و آماده‌سازی را انجام داده است لذا خواننده حس می‌کند که این کیهانِ بازیگوش، در باطن، از آغاز حامل تراژدی بوده است. در واقع طنز و تراژدی از یک منبع می‌آیند و این وحدت ریشه‌ای انسجام را تضمین می‌کند.

عامل سوم ، انسجام غیر خطی است. شعر بر اساس موج‌های تصویری و عاطفی پیش می‌رود. این موج‌ها چه در بخش طنز، چه در بخش درام از یک زبان تصویری واحد (تصاویر اسطوره‌ای، نجومی، مرگ، طبیعت) ساخته شده‌اند. به همین دلیل، تغییر لحن شبیه تغییر رنگ در یک نقاشی است (نه شکستن بوم نقاشی).

عامل چهارم، موسیقی درونی و ریتم شعر است. این موسیقی و ریتم واحد درونی پلی‌است میان طنز و درام؛ حتی وقتی نوع مفهوم‌پردازی تغییر می‌کند، ریتم زبانی و موسیقی درونی به کمک هم یکپارچگی را حفظ می‌کنند.

عامل پنجم، جهان‌بینی شاعر و فلسفۀ شاعر است. جهان‌بینی باعث می‌شود که تغییر لحن به‌جای اینکه دوپارگی ایجاد کند، نشان‌دهندۀ دو روی یک سکه باشد: طنز اوجِ ناامیدی است و تراژدی نتیجۀ همان بی‌سامانی جهان. به همین دلیل، شعر در نهایت یک روایت واحد از "فقدان معنا" می‌سازد. به بیان دیگر شعر به‌جای اینکه از طنز به تراژدی منفصل شود، از طنز به تراژدی فرومی‌لغزد—و همین "فرولغزیدن تدریجی" راز انسجام غیرخطی آن است.

نکته‌ای هم در رابطه پایان‌بندی و آغاز شعر بگویم که خود می‌تواند عامل ششم انسجام و پیوستگی در این شعر باشد ، در پایان، شاعر به مرغ مگس‌خوار به عنوان تنها پرنده‌ای که می‌تواند به سمت عقب پرواز کند، اشاره می‌کند و در آغاز به شعر حافظ (آسمان بار امانت نتوانست کشید قرعۀ فال به نام من دیوانه زدند) البته به طعنه که آسمان عرضۀ حمالی بار امانت را نداشته است؛ پس توانایی پرواز به عقب و ضرورت خلق جهان دیگرگونه در اینجا در هم تنیده می‌شود که البته این به آرزوی مرگ ختم می‌شود یک مرگ مطهر، آرام، زخمی و تسلیم شده با حضور معشوق.
در طول متن نیز تلفیق اسطورۀ معصومِ قربانی، نقد اجتماعی و زبان زخم‌خورده را داشتیم که شعر را تبدیل به یک پیکر زنده کرد که با آرزوی شنیدن فاتحه از لب معشوق جان داد.
در حقیقت روایت کاسمیک در این شعر، اسطوره، تاریخ، علم، زبان و بدن را بدون کارکرد کرد، خلع سلاح کرد و مردن بی تابوت را در دل آنها نشان داد و در نهایت با نوشتن خونین آرزوی بازگشت و خلق جهانی دیگرگونه، خودش هم مانند آنها کفن سفید پوشید.

از بعد شخصی هم اگر به مصراع کلیدی «شعر در دست چپ لم تیغ تکامل می کاشت» در بند آخر نگاه کنیم، چند نکته در آن وجود دارد:

شعر به عنوان نیروی خلاق، قدرت آفرینش

دست چپ به عنوان حاشیه (چون دست چپ، در سنت‌های دینی و فرهنگی، معمولا سوی ضعیف‌تر یا حاشیه‌ای است. این‌جا دست چپ می‌تواند نشانۀ حاشیه‌نشینی شاعر، شورش علیه هنجار، یا مسیر ناهموار تکامل باشد)،

و تیغ تکامل که رشد با بهایی خونین را نشان می‌دهد (تکامل در این‌جا به زعم نگارنده به معنای محدود داروینی اش نیست، بلکه به‌عنوان یک فرایند دردناکِ پیچیدۀ تاریخی و شخصی است: چیزی که منجر به رشد می‌گردد، اما با تیغ و زخم)..

حضور این مصراع در پایان‌بندی دردناک است چون اگر بخواهیم استعاره را با کل شعر در نظر بگیریم ، این مصراع تبلور لحظه‌ای است که خودِ شعر از یک فرایند زبانی و تصویری به یک «زخم واقعی» بدل می‌شود. یعنی شعر دیگر وسیلۀ خلق روایت نیست، بلکه خودش به ابزار دردناک تکامل شاعر تبدیل شده است.