نقد شعر (محاق تهران) از (سلمان مولایی)
1. شعر
محاق تهران
در جهانی که آسمان آبی است
مرگ بی وقفه اتفاق افتاد
در بهشتی که جای مردن نیست
انفجار کشنده ای رخ داد
عطشی در تن ام به راه انداخت
شوق بی رحم دیدن روی ات
از وجود م غم غلیظی ساخت
وقتی اندام باد در مو ی ات
من و تو کاشفان شب بودیم
وقتی از چشم ماه می افتاد
شادی شهر بی طرب بودیم
خنده ات جان به این جهان می داد
شکل شیرین بوسه ها ی تر ت
در لب من شکر شکن می شد
خانه ام در هجوم مستتر ت ...
باید این جنگ تن به تن می شد
برف افسون گر نفس ها ی ات
می زند خون به خواب چشمان ام
ماه مردم گریز و تنها ی ات
دیده شد در محاق تهران ام
در حجاب سیاه این دیوار
واژه های دلـ آوری دفن است
در سکوت نمور آب انبار
شوق باران به تیرگی پیوست
در زمینی که مهد بی تابی است
نور مواج ماه می رقصید
شب دچار سکوت بی خوابی است
سایه از شکل شاخه می ترسید
در گلو ی پرنده می پیچید
باد دیوانه ای که سرما خورد
از صدا ی اش ترانه ای می چید
گوش پروانه ای که دل می برد
از سکوت شبانه ی دریا
در قفس ماندگان طلب کار ند
ارث نا بوده ی خدایان را
که در آغوش شب گرفتار ند
درد ها ی مرا نمی دیدند
دیده بان ها ی برج آزادی
بره ها ی ام دوباره خوابیدند
زیر سقف خراب آبادی
من عقاب سیاه را دیدم
که به سمت ستاره ها می رفت
پنجه زد بر گلو ی تردید م
وقتی از خاک تا خدا می رفت
مرد بی سایه ای غزل می خواند
تا نگیرد کسی سراغ اش را
در سکوت جزیره جا می ماند
صخره ای که تمام قایق ها
فکر تسخیر قامت اش بودند
سیلان ها ی سینه ی توفان
که زمین خورده ی عطش بودند
باغبان ها ی باغ بی باران
قلب سرو شکسته ام می داد
دل به تاریکی شبان گاهی
وقتی از چشم آسمان افتاد
آفتاب نحیف دی ماهی
باغ شب میل مفرطی دارد
تا به جا ی درخت بی زیتون
وقتی از ماه نقره می بارد
بر نشاند شقایقی از خون
ماهی قلب من گرفتار است
بین مرداب ها ی بی پایان
رفته دریا ی آبی اش از دست
مرده در بند درد زندان بان
می نشینم که باز بر گردد
از سفر رفتن اتوبان ها
تا که شعر نگفته تر گردد
از بلوغ شبانه ی دریا
سرطان سیاه ساعت ها
میل تکثیر در سر م دارد
این تب نا به کار و نا پیدا
در تن من شکنجه می کارد
مرگ ، مدّ شکسته را پیمود
در سکوت ام صدا ی دریا نیست
گنج ها ی جزیره مدفون بود
در طلسمی که بین خون می زیست
خاطر خسته ام غزل می خواست
وقتی از احتضار باز آمد
بو ی پیراهن تو بی پروا است
یوسف از اسب در نماز آمد
قلم آلوده ی نوشتن شد
وقتی از درد من به وجد آمد
تبر نقره عاشق من شد
وقتی آتش به پیکر م می زد
من درخت صنوبر ی بودم
که فقط فکر آسمان اش بود
خاک را تا ستاره پیمودم
میوه ام سایه ی نوازش بود
باید از بین راه بر گردم
انتظار بهشت با من نیست
من در این شهر مرده سر کردم
در جهنم غم شکستن نیست
شعر و من زائر ضریح شب ایم
که شفا می دهد مجانین را
وارث واژه های مضطرب ایم
شاهدان شکست آدم ها
در سحر گاه فتح افتادیم
از در پشتی نفربر ها
ما به پا ی کتاب خون دادیم
وقتی آتش گرفت دفتر ها
چشم ها ی جهنم ام باز است
سمت دیوار چین سودا ی ات
ساغر م بی قرار شیراز است
طاقت اش سوخت در تمنا ی ات
پشت این چشم های یخ بسته
طعم تاریک بی کسی جاری است
در سکوت اش صدایی آهسته
باز سرگرم مردم آزاری است
خون من از گلو ی خودکار م
می چکد بر ضمیر کاغذ ها
تلخی سرفه ها ی سیگار م
می کشد سینه ی صبور م را
دست ها ی تو مقتل رنجی است
که از آغاز شعر در من بود
گریه ها یی که در گلو ی ام زیست
قصه ی بی صدا شکستن بود
من هیولا ی ساده ای هستم
که در اندوه خویش پنهان است
شاعر بی افاده ای هستم
که گرفتار این بی آبان است .
سلمان مولایی
10 مرداد 1404
2. نقد
در حال تحقیق جامع جهت ارسال برای مجلات علمی