1. بر شعر: شهادتِ حق (شاعر: ناصر یوسف‌نژاد)

تب است علت چرکی که در بدن داریم!
گناه، لذتِ آمرزش آورد با خود!
به ماهِ نصرتِ بدر ی که در یَمَن داریم
شکست خورده خدا در مسیرِ غزه اُحُد
.
خدایِ کعبه اسیرِ دو قشرِ بی دین است
شرافت از رگِ غیرت غریب تر به حجاز
سعود، شاخصِ کفرش فراتر از چین است
که رو به قبله ی شیطانِ غرب، کرده نماز
.
قریش درد بزرگی ست در میانه ی شرق
که با دوای محمد نمی شود درمان
به روی نسخه ی بیرق دو تیغه می زد برق
و ذوالفقارِ علی در یدِ امامِ زمان!
.
میان همهمه ی واژه ها چه می شنوم؟
که فاتحانه به شعرم هجوم آوردند
چگونه بر اثرِ ازدحام چیره شوم؟
به وقتِ خلقِ اثر واژه ها چه نامرد اند!
.
سروده های غریبم چهارپاره شدند
به شرق و غرب و شمال و جنوب برگشتند
شبیهِ شاعرِ مطرودِ صبحگاهِ خود اند
تمامِ شب به امیدِ غروب برگشتند
.
خوشا به حالِ کسانی که از جهان رفتند
جهنم است و به آتش نشسته ایم اینجا
شبیه جن شده ایم، آه، آدمان رفتند!
به این زمانه چه اُم مید، بسته ایم اینجا؟
.
عطش چه مرثیه باران کند گلستان را
گناهِ شیون ابر آسمان کشیده به دوش
دهانِ تنگِ دعا بسته است دستان را
و هر که بر همه نفرین حق شنیده خموش
.
گمان کنم که جهان کربلاست، این ایام
حسینِ فاطمه شخصِ خداست این ایام!
بشر به قامت شمر آمده ست در مقتل
شهادتِ خودِ حق هم رواست این ایام!

نقد کوتاه بر این شعر (ناقد: فریبا نوری):

درود.
انرژی لحن آیینی- اعتراضی در شعر بسیار بالاست و به همین دلیل شعر تاثیرگذاری عاطفی فوق العاده ای پیدا می‌کند.
همچنین شعر تصاویر بسیار درخشانی دارد و تلفیق دو واقعه و شدت اندوه آن به ظرافت بسیار صورت گرفته،
اما بیشترین اثرگذاری شعر و نفوذش در دل مخاطب به زعم نگارنده به دلیل تعلیق عنوان تا رسیدن به این پایان‌بندی کوبنده است که خط تماتیک شعر را در اوج کامل می‌کند.

---------------------------------------

2. بر شعر (آسمانِ نیمه‌ی مرداد) از (آرمان کشاورز)

جهان زمینِ زراعی‌ست،کِشتِ غم دارد
برای آفتِ شادی همیشه سم دارد
درختِ غصه‌ی من هم در این زمینِ وسیع
همیشه شُکرِ خدا شاخه‌های خم دارد!
چه آسمانِ عجیبی‌ست چشمِ آدم‌ها
که ظهرِ نیمه‌ی مرداد نیز نم دارد!
میانِ این‌همه غصه دلم به این خوش بود
که راه اگرچه دراز است، هم‌قدم دارد
تو می‌روی که بفهمم جهان عوض نشده
خیال‌های خوشم ریشه در عدم دارد
به من نگو که "برو بعدِ من ادامه بده"
مگر بدونِ تو دنیا ادامه هم دارد؟

نقد کوتاه بر این شعر (فریبا نوری)

درود.
شعر بسیار شسته رفته، خوش‌ساخت و اثرگذاری است.
بیت ماقبل آخر به لحاظ اندیشگانی و بیت آخر به لحاظ عاطفی به کمک هم یک پایان‌بندی عالی ساخته‌اند
با این حال به زعم نگارنده شاه‌بیت غزل، این بیت است:
(چه آسمانِ عجیبی‌ست چشمِ آدم‌ها
که ظهرِ نیمه‌ی مرداد نیز نم دارد!)
و فکر می‌کنم خود شاعر هم بر همین عقیده بوده که عنوان را از این بیت بیرون کشیده است.

------------------------------------

3. بر شعر (نامه ی رئیس عاشق) از (عادل پورنادعلی)

به استحضار عالی می رساند که خطا کردی
نظر بر اینکه دل را بی محابا مبتلا کردی

بنا بر حکم آیین نامه های لازم الاجرا
به قید فوریت پایان بده آنچه روا کردی

فراق حضرت عالی سزاوارم نمی باشد
چرا در دل حضورت را به غیبت نابجا کردی

به دل تا اطلاع ثانوی ابقا نمی‌گردی
تو ای سرکار خانم با دلم بازی چرا کردی؟

به تصمیمات مشروحه شما منفک شدی از دل
که با رفتار کاذب عاشقی را ادعا کردی

و اینجانب شما را در خصوص خبط رخ داده
به قید بوسه می‌بخشم اگر آن را ادا کردی


آدل آبادانی

نقد کوتاه بر این شعر (فریبا نوری)

درود.
فوق العاده بود این شعر.
هم به لحاظ ابتکار عمل و نوآوری خلاقانه در تلفیق زبان اداری و عاشقانه؛
هم به لحاظ طنز موقعیت شیرین و دلچسبی که در طول غزل به کار رفته و در پایان‌بندی به اوج می‌رسد.

-----------------------------

4. بر شعر (نفس آخر نور) از (ابوفاضل اکبری)

در آخرین ثانیه،
نه صدا مهم است
نه نام…
نه ساعت،
نه حتی تصویری که روی دیوار مانده.

در آخرین لحظه،
دل
با خودش خلوت می‌کند،
نه با دنیا
نه با دیگران…

و ناگهان،
تمامِ زندگی
در یک چشم‌برهم‌زدن
مثل آینه‌ای غبار گرفته،
روشن می‌شود…

نگاه می‌کنی
و می‌فهمی:
آن‌چه ماند،
نه خانه بود،
نه حساب،
نه کلمات بلند…
فقط
نوری بود
که دادی…
و نوری که گرفتی.

در آخرین نفس،
شاید دستی بیاید
و شانه‌ات را آهسته لمس کند؛
و تو،
بی‌صدا
لبخند بزنی
و رها شوی…
در آغوشِ ناپیدا.



نقد کوتاه بر این شعر (فریبا نوری)

درود.
شعر ملایم و زیبایی ست در مواجهه با مرگ و تکیه بر نور .
آنافورا (تکرار الگو در ابتدای سطرها که منجر به هماهنگی و انسجام متن و نیز برجسته‌سازی می‌شود)، ریتم، لحن ملایم و گذار آرام معنایی از نفی نشانه‌ها به گزارۀ محوری (فقط نوری بود که دادی… و نوری که گرفتی) به شعر حالتی مراقبه‌گونه و مینیمال (در هستۀ عاطفی فلسفی شعر) داده است.

--------------------------

5. بر شعر (از من گذر کرد) از (فروغ فرشیدفر)


آرام وبی حرف وسخن از من گذر کرد
آوارشد برقلب من، ازمن گذر کرد

من درهوایش می کشیدم هرنفس را
چون بادِ سردِ بی وطن از من گذر کرد

باغ دلم را غرق گل کرد و پس ازآن
مثل دویدن در چمن ازمن گذر کرد

آغاز کرد او قصه ی عشق و وفا را
در قصه اش طبق سُنَن ازمن گذر کرد

آرامش من بود ، دریای نگاهش
شد مثل موج سدشکن ، ازمن گذر کرد

یک روز در جان و دل من خانه می ساخت
امروز مثل یک ترن از من گذر کرد

از او بتی درقلب و روحم ساختم‌ ، آه!
با ادعای بت شکن ، ازمن گذر کرد

روح غزلهایش سراسر شعرماندن
جانان من ، چون پیرهن! ازمن گذر کرد

او که به من جان و به قلبم زندگی داد
همچون وداع روح و تن ازمن گذر کرد

در جستجوی دوره ای نو در جهانش
چون دفن تاریخ کهن ازمن گذرکرد

من زنده بودم زندگی را با خودش برد
چون رفتن جان از بدن از من گذر کرد

اکنون دلی درسینه من دیگر ندارم
آن مهربانِ راهزن! ازمن گذرکرد.

نقد کوتاه بر این شعر (فریبا نوری)

درود
شعر بسیار تاثیرگذار و زیبایی ست
انتخاب ردیف (از من گذر کرد) که در عنوان هم تکرار شده تا خاستگاه مرکزی معنا باشد، به لحاظ بار عاطفی و تصویرهایی که در مصراع‌های دوم شعر با خود حمل می‌کند در این تاثیرگذاری موثر است
زیباترین تصویر به نظرم به لحاظ ملموس بودن تصویر، بیت (با غ دلم را غرق گل کرد و پس از آن، مثل دویدن در چمن از من گذر کرد) باشد، همچنین موج سد شکن، بت شکن، عبور مانند یک ترن، و یا راهزن تصاویر و تعابیر زیبایی در این گذر کردن ایجاد می‌کنند.
اما به لحاظ اندیشگانی اگر بخواهیم در نظر بگیریم، (طبق سنن گذر کردن در قصه عشق) خیلی حرف برای گفتن دارد و زیباست.

----------------------------------------

6. بر شعر (امید) از (نادر صفریان)

ناگهان
خرمگس، وزوز کر کننده اش را
با سر به شیشهء پنجره می کوبد
و
سکوت

اکنون می شنوم،
صدای گام‌های حضورش را
از فراسوی زمان

فردا صبح
با آینده ای که خسته از را می رسد
چای خواهم نوشید و
شعر می خوانم
از روی کاغذی
که تا دیروز
سپید بود

نقد کوتاه بر این شعر (فریبا نوری)

درود.
شعر با حرکتی پله مانند از تنش و هیاهو به سکوت و از سکوت به امید رسیده و در آن (امید) عینیت یافته.
زمان‌مندی این حرکت ساختارمند و زیباست.
قراردادن وزوز به عنوان یک کیفیت شنیداری در جایگاه مفعولِ فعل کوبیدن نوعی هنجارشکنی واژگانی نحوی، شیئییت‌بخشی به صدا و حس‌آمیزی حرکتی متفاوت دادن به آن است که زیباست مخصوصا که متمم (با سر) نیز در حوزۀ تصویرپردازی، نقش مفعول پایه‌ای را پیدا می‌کند که کوبیده شدن وزوز به شیشۀ پنجره نتیجۀ تلاش برای خلاص شدن از آن و رسیدن به سکوت است.

----------------------

7. بر شعر (مَشقی) از (فروزان احمدی)

آمده
در تیر رس نگاهم
دل فریب
رنگین
آهنگین
دور تادور معرکه
من و من هاییم
سلاح بر دوش
ایستاده ایم ورای حادثه
تن به تن
قوی پنجه ایست محال!
آبستن خیالم
ویار سردرگمی دارم
به دندان گرفتم سکوت را
تا شرح ماجرا
لب تر کند داور
سه دو یک
دوئلی برپاست
تیر نگاهش

قَدَر بود حریف
مَشقیند اما، گلوله های من !
زیبا مشَقَتی است
می زنم لبخند
نزدیک تر بیا

نگاه در نگاه
می خوانم آواز
خوش آمدی عَجَل
شلیک می کنیم
و تمام
وتمام
او برد

ربود چشمانم
کُشت منم
و کِشت
استعمارگر قهاریست

افتاده ام ازپای
قهقهه می زند
سلاح سردم
نشاندبردلم
تیر خلاص را

مُردم و بر خاک نشستم

تکاندم لباسهایم
نور برخاست

ونگ زدم ...

(مقصود از داور عشق است .
گلوله های مشقی اشاره به انتخاب خودآگاه مرگ وپذیرفتن شکست در برابر معشوق دارد.
سلاح سرد کنایه از فاقد اثر بودن است.
عجل به معنای حضرت معشوق است.

منظور از لباس جسم فانیست.

نور به معنای روح است
ونگ زدم به معنای تولدی دوباره)

( از بهر نُقل کَرکسَش مردار شو مردار شو)چه خوش بردل می نشیند کلام شیخ عارفان حضرت مولانا .


نقد کوتاه بر این شعر (فریبا نوری)

درود
شعر زیبایی ست
فقط به نظرم چون از نظر انسجامی، جابه جایی بین سه ساحت جنگ، سیاست و عرفان آنقدر ناگهانی اتفاق افتاده که انرژی شعر را پخش و پلا می‌کند، اگر یکی از این سه، محور بود و دو دیگر در خدمت آن درمی‌آمدند، شعر به یکپارچگی می‌رسید و شاید بسیاری از توضیحات پی‌نوشت هم اصلا لازم نبود چرا که خواننده در سیری هدفمند همراه با شاعر قرار می‌گرفت و سرآخر به زایش عرفانی مد نظر هم می‌رسید.
نقدی هم بر عبارت"بی اثر بودن سلاح سرد" در پی نوشت دارم . سلاحهای سرد هم جنگ افزارند و مرگ آور (چاقو، شمشیر، نیزه و ....) پس بی اثر نیستند فقط آتش ندارند
.

----------------------

8. بر شعر (نور امید) از (معصومه حیدرپور)

آه و شرر رها کن، رو سوی روشنا کن

دنیا دو روز و نصفی‌ست، برخیز ودل فدا کن

گر غصه‌ای نشسته، بر جان و دل غبارش

با عطر ناب مریم، این خانه را صفا کن

هر لحظه‌ای غنیمت، هر دم هزار فرصت

چون رود باش جاری، از غم تو دل جدا کن

این زندگی بهاری بی‌حُزن و بی خزان است

خورشید را صدا زن، در آسمان بقا کن

شوقی اگر نهان شد، در پیچ و تاب هستی

با شور و حال مستی، این جام را شفا کن

از بند کینه بگذر، از هر چه غیر عشق است

خود را رها رها کن، در عشق اکتفا کن

دل را به مهربانی، پیوند کن همیشه

با هر نفس بکوش و لبخند را صدا کن

چون کوه آتش افشان در موقع ملالت

حتی اگر بریزد، با پای خود رها کن

نقد کوتاه بر این شعر (فریبا نوری)

درود
خوش قلبی و مهربانی در این شعر از ذات پاک و بی آلایش شاعر سرچشمه می گیرد و چون حقیقت وجودی اوست در شعر جاری و ساری می شود. شعر تعلیمی، و حاوی اندرز است اما مخاطب امروز با آن زاویه پیدا نمی کند چرا که آنچه به لحاظ عاطفی از دل برمی آید و بر دل می نشیند و به لحاظ تفکر، حاصل تجربه زیسته شاعر است، در دنیای امروز نیز قابل به اشتراک گذاری است و استقبال می شود. سادگی زبان و بی پیرایگی شاعر، ارتباط صمیمانه و صادقانه ای را بین شاعر و مخاطب برقرار می کند که باعث می شود که ذهن و دل مخاطب نسبت به پیام و پند شعر، باز و پذیرا باشد.

----------------------------

9. بر شعر (چماق سیب) از (میثم علی‌یزدی)

کنار می‌روم جهان‌ من نگاه می‌شود
و شاهراهِ عاشقانه کوره راه می‌شود

مصممی به رفتن وُ سکوتِ بغض دارِ من
شبیه قلوه سنگ در گلویِ چاه می‌شود

اگر به عشق شک کنم یقین بدان مقصرم
مثالِ عذرِ بدتر از خودِ گناه می‌شود

سوار بر دوچرخه یِ دلم شدی و پا زدی
که جایِ چرخ ها پناهِ بی پناه می‌شود

بجای تحفه های قصه های عاشقانه ات
نصیب من چماقِ سیب وُ گیجگاه می‌شود

دوچرخه‌ دور می‌شود نگاه کور می‌شود
علاقه آه می‌شود دلم تباه می‌شود

تو گرگ و میشِ مقصدی! نرفتم و نیامدی!
شب است و رویِ صبحِ آمدن سیاه می‌شود

به لطف آهِ خسته ام تو را نگاه می‌کنم
سرم برای دیدنت بسوی ماه می‌شود

نقد کوتاه بر این شعر (فریبا نوری):

درود
عالی ...
فقط
به صورت آزمایشی جای دو بیت آخر را با هم عوض کنید.
ببینید با من هم عقیده می شوید که بیت ماقبل آخر در صورت فعلی، برای پایان بندی زیبا تر و قاطع تر است یا همین صورت انتخابی خودتان را ترجیح می دهید.

--------------------

10. بر شعر (بابوسه ای کوچک ...) از (فریدون ناصرخانی کرمانشاهی)


نازنین ... چه بی خبر
دُرناها گذشتند وُ ماچیزی ندیدیم
چه بی خبر ... درگره یِ ابرویِ یار تنها مانده ایم
تنها مانده ایم /در رنگ هایِ / صورتی وُ قرمز
غمِ سنگینِ دیوارهایِ آبی
فراموش ...! نمی شود
نه نمی شود / در زخمِ این روزها
بال هایِ صعودِ پرنده ای را بوسید
یا عشق را / بابوسه ای کوچک / مداواکرد

نازنین ...
هیچ نجوایی به یاداَم نمانده است
هیچ ...صدایِ دیروزِ این پرنده چه دوراست
پنجه هایِ / آفتابِ گریخته

اعتراف کن / غمِ سنگینِ دیوارهایِ آبی را ندیده ای
پروازِ عصب را ، برزُلفِ شقایق
اعتراف کن ، مرواریدهایِ سیاه را ندیده ای
که شب ها بنفش می شود ...



ناصرخانی
12 / 5 / 1404


نقد این شعر (فریبا نوری)

درود .
شعر لحن ویژه، و حال و هوای خاصی دارد
«غمِ سنگینِ دیوارهای آبی / فراموش ...! نمی شود»
این غم در وهلۀ اول زیباست اما به واسطۀ مهار نشدنی بودنش سنگین و آزار دهنده
یا
«درناها گذشتند و ما چیزی ندیدیم»
رویدادهایی که بی‌خبر از کنار ما عبور می‌کنند؟یا شاید فرصت‌های از دست رفته
نمادشناسانه نگاه کنیم، درنا این پرنده مهاجر پیامآور خدایان و اساطیر برای صلح و امید است
و حالا شاعر می‌گوید: «درناها گذشتند و ما چیزی ندیدیم»
حسی سرشار از نا امیدی
موسیقی شعر سیال است با توقف‌های عمدی که سطربندی و کاربرد خط ممیز و سه نقطه ایجاد می‌کند
برخی تصویرها خیلی بکر و تازه‌اند: «پرواز عصب بر زلف شقایق»، «مرواریدهای سیاه که شب‌ها بنفش می‌شود»
و رنگ‌آمیزی‌های عاطفی در این تصویرسازی نمادین، فضای شعر را شخصی و یگانه می‌کند.
شعر به دلایل متنی و سبکی در حرکت مدام بین رئال و سورئال است که به نمادپردازی شخصی شده از یک برزخ عاطفی میان دیدن و ندیدن منجر می‌شود که البته امضای شخصی شاعر است. شاعری که به موج نو و شعر سپید و زبان شاعرانه مدرن بسیار وفادار است و در عین حال قلم منحصر به فرد خودش را دارد.